۱۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

عکس

"عکس" نه تنها خاطرات تلخ و شیرین را زنده میکند، بلکه کمک میکند تا به یادآوریم ظاهرمان چقدر عوض شده؛ چه بودیم و چه شدیم!! البته میتواند از جهاتی خوب باشد و از جهاتی بد! و من دقیقا نمیدانم این یک مزیت است یا یک عیب!


پ.ن: انصافا هرکسی به من بگوید "عوض نشدی" یا یک حسود است، یا یک بیمار روانی به تمام معنا!!!

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۳۱ شهریور ۹۴ , ۱۶:۳۵

از مجموعه "چرا"های ناتمام

هرچقدر فکر کردم به هیچ نتیجه ای نرسیدم که از برای چه پیج یک فروشگاه در اینستگرم Private است؟! آخر برای چه؟!!!!

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۳۱ شهریور ۹۴ , ۱۵:۴۴

!I'M SO HAPPY

مفتخرم که اعلام کنم همه ی آرشیوهای به  ف ا ک رفته را پیدا کردم! واقعا حتی فکرش را نمیکردم نوشته های فروردین 94 را دوباره به دست بیاورم!!

به قول Agnes در انیمیشن Despicable Me:

!!!!I'M SO HAPPYYYYYY

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۳۱ شهریور ۹۴ , ۱۴:۱۲

خانه ی خالی

خانه ی خالی چیست؟

مکان و زمانی ست که من در آن تیشرتم را درمی آورم و صدای آهنگ را زیاد میکنم!!!

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۳۱ شهریور ۹۴ , ۱۱:۱۴

"یک ساعت را دو بار زندگی کنید!"

همیشه جلو بردن و عقب کشیدن ساعت برایم بی معنی بود! اما امشب واقعا حس خوبی داشتم که ساعت یک ساعت به عقب کشیده شد، چون میتوانم یک ساعت دیگر بیدار بمانم و نگران این نباشم که دارم دیر میخوابم!

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۳۰ شهریور ۹۴ , ۲۳:۴۲

ابروهای اجباری

از 90 درصد عکس هایی که در آن ابروهایم پیوسته است متنفرم و این موضوع اصلا دست خودم نیست!

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۳۰ شهریور ۹۴ , ۲۳:۴۷

انگار...

بعضی وقت ها فکر میکنم انگار نمیتوانیم کسی را دوست داشته باشیم، انگار همگی یک مشت دروغگو هستیم!


پ.ن: "الکی - نامجو" در حال پخش شدن است...

پ.ن 2: بعضی وقت ها همه چیز به شدت بی معنی است!

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۳۰ شهریور ۹۴ , ۰۰:۱۵

خوشوقتم

من یک عدد "بیمار فکری" هستم که نیمی از عمرش را به فکر کردن،مونولوگ داشتن، و خیالپردازی گذرانده!

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۲۹ شهریور ۹۴ , ۲۳:۵۸

از مجموعه سوالات مبهم

درک نمیکنم که چرا بعد از رسیدن به چیزهایی که دوست دارم از آنها دوری میکنم! مثلا همیشه عاشق دور همی و وقت گذراندن با دوستانم بوده ام، اما وقتی چند روز پشت سر هم این ماجرا تکرار شد احساس بدی پیدا کردم و سعی کردم از قضیه فاصله بگیرم. احساس میکنم که وقتم به بطالت میگذرد(!). اما خب اگر خانه میبودم هم کار خاصی نمیکردم و عملا هیچ فرقی بین این دو نمیبود!!


پ.ن: با این وضع خوابالودگی انتظار نداشته باشید بیشتر و بهتر توضیح بدهم!

پ.ن 2: شاید چون وقت نمیکنم به اندازه ی کافی با خودم خلوت کنم و فکر کنم دچار این حس میشوم.


یا مثلا درست زمانی که از پوشیدن دمپایی انگشتی و تیپ اسپرت لذت میبرم احساس میکنم زنانگی خونم کم شده و باید تیپم را عوض کنم! شاید اصلا یک پلیس درونی دارم که درست موقع لذت بردن از هرچیزی سعی میکند خوشی هایم را کوفت کند و من با فکر و خیال الکی لذت را بر خودم حرام کنم!

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۲۹ شهریور ۹۴ , ۲۳:۵۲

خسته ام، میفهمید؟!

در طی هفت روز گذشته تقریبا هر روز بیرون بودم، حتی بعد از اینکه از باشگاه برمیگشتم بیرون میرفتم؛ چه با دوستان، چه تنها. همین باعث شد روتین زندگی ام به هم بخورد! امروز فقط در خانه ماندم و خوابیدم! اما هنوزم خسته و کسلم! حتی انرژی برای دوش گرفتن ندارم. با اینکه تا ساعت 8 غروب خواب بودم اما باز پلک هایم سنگین هستند!


پ.ن: آهنگ "ماه عسل - مرتضی پاشایی" در حال پخش شدن است و هرچقدر فکر میکنم یادم نمی آید که یادآور کدام خاطره و کدام بخش از زندگی ام است!

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۲۹ شهریور ۹۴ , ۲۳:۳۰
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!

++ و بله! شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

+++ کوچ کرده از بلاگفا.
پیوندهای روزانه