۳۹ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

من همینم

خب، در اینکه من عبوس نیستم شکی ندارم. اما میرسیم به بحث شوخ طبعی؛ اینو اول باید راجع بهش تحقیق کنم که مفهوم استاندارد جهانیش چیه. تا جایی که من اطلاع دارم شوخ طبعی با مسخره کردن دیگران فرق داره. اسم 99درصد حرفا و کارای ملت عزیزمون رو هم شوخی "نمیذارم" چون از اونجایی که تجاوز به حریم شخصی آدمه پس آزاردهنده هم هست و میطلبه که بعد از حرفاشون بگم «خب حالا که چی مثلا؟؟». فقط درک نمیکنم چرا دیگران اصرار دارن هرچی رو که به ذهنشون میرسه به زبون بیارن. انگار مثلا توی سر امثال من به جای مغز، خاک اره هست و ما کلا ذهن نداریم که چیزی بهش برسه یا فکر کنیم. یا مثلا آرتروز زبون داریم و نمیتونیم راحت حرکتش بدیم. یه جمله ای هست که میگه "به تو ربطی نداره" و من خیلی بهش اعتقاد دارم. و بر همین اساسه که دهنم رو میبندم.

جمع بندی کلی اینکه من اصلا جنبه ی شوخی ندارم و اتفاقا خیلی جدی و وسواسی و اتو کشیده ی مغزی هستم and I don't give a f*#k چون همینیه که هست. اگه جک تعریف کنن یا اگه یه بحث خنده دار باشه، آره خب میخندم منم، اما به هرچیزی نمیخندم و بازم I don't a give a sh*t اگه نمونه ی بارز یه خاور میانه ای هستم و مثل اروپایی ها و امریکایی ها شاد نیستم.

از زندگی کردن توی یه جزیره ی دورافتاده و خالی از سکنه هم استقبال میکنم. گرما، روز آفتابی، و اتاق کم نور رو هم دوست دارم. همینیه که هست.

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۳۰ آذر ۹۴ , ۱۱:۳۳

تهوع

یه لحظه هایی هستن که حالت از همه چی بهم میخوره، بیشتر از همه از خودت. این لحظه ها اونقدر هم بد نیستن. توی تصمیم و اهدافت جدی میشی. خوبه که بعضی وقتا این حس بهت دست بده. منتهی با این زندگی گوه معمولا هر هفته همین آشه و همین کاسه |:

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۲۹ آذر ۹۴ , ۲۳:۳۲

حتی به شعاع یه کیلومتری من نیاید! |:

خب من اعتقاد دارم که «نوشتن» زمان خاص خودش رو داره، ینی اگه موقع مناسب نوشته نشه بعدش دیگه بیشتر حس و حالش میپره. اما من الان اونقدر عصبانیم که نباید انتظار داشته باشید بشینم و براتون تایپ کنم. کاش میتونستم آدم کتک بزنم الان |: یا حداقل یه کیسه بوکس داشتم ): این چه وضعشه، من حتی نمیتونم عربده بکشم و فحش بدم |:


پ.ن: آآآآآآه! من یه بدبختم که حتی دیگه موسیقی هم از عصبانیتش کم نمیکنه.

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۲۹ آذر ۹۴ , ۲۳:۲۸

نبود؟!!

جایزه ی اسکار عاشقانه ترین دیالوگ سال تعلق میگیرد به «دَدی دِرَک» از «هتل ترسیلوینیا»:

"برای پرواز کردن با تو حاضرم یه سطل سیر بخورم!!"


پ.ن: کسی نمیخواد با من پرواز کنه؟! ):

  • • عالمه •
  • شنبه ۲۸ آذر ۹۴ , ۲۰:۰۸

Blah blah blah

این روزا بیشتر از هر کار دیگه ای مثل درس خوندن، پلنر بودن، کتاب خوندن و وبلاگ نوشتن دوست دارم فیلم ببینم. بعدشم بیشتر وقتم رو توی Telegram و Instagram میگذرونم |: البته دوست دارم نقاشی بکشم اما خب ابزار خوب ندارم ): باید بشینم فکر کنم چرا انگیزه م اینقدر کم شد /:

پریود محترم لطف کردند و پدر بنده رو درآوردن |: زیر چشام گود رفته و تیره شده. صورتمم آب شده |: اشتهام کم شده |: انرژیم کم شده |: یه جلسه باشگاه نرفتم. یه جلسه هم که تعطیل رسمی بود (ریدن به ما با این همه تعطیلی رسمی) کلا یه هفته از تمرین عقب موندم. دوباره کل عضله هام گرفته /:


پ.ن: از دیروز که موهامو کوتاه کردم احساس قدرت میکنم |:

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۷ آذر ۹۴ , ۲۱:۲۵

آه ای آسمان کبود! آیا لکه ابری نبود؟!

ینی تمام تلاش های یک ماهه ی من در باشگاه تنها با یک واقعه به اسم "پریود" به باد میره |: کلا دو روز اول رو در رختخواب به سر میبرم این دو سه سال اخیر. آآآآه! من منتظرم سه شنبه فرا برسد تا به دکتر بروم! |:

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۳:۲۵

اعداد نفرین شده

انگار اعداد ما را تسخیر کرده اند! قد بلند، موی بلند، مژه های بلند، پای بلند، انگشت های بلند، ناخن های بلند، ریش و سبیل بلند، ... این ها همه شده اند معیارهای زیبایی! حتی بدتر از آن، افتخار مردان و زنان در لباس زیرشان خلاصه شده!! انگار که ما شی هستیم نه انسان! خودمان را با کابل و مبل راحتی یکی میدانیم! شاید هم ما حصاری از اعداد دور خودمان کشیده ایم!!

موهایم را کوتاه کردم چون به ته جاده ی افتخارات رسیدم! چیزی نبود جز پرتگاه! انگار بیشتر از اینکه موهایم خوشحالم کنند، تعریف و تمجید دیگران خوشحالم میکرد! کوتاه کردم چون در دنیا کسی مهمتر از خودِ آدم وجود ندارد. تبر را برداشتم و بت ها و حصار را شکستم! دیگر چهارچوبی وجود ندارد...


پ.ن: احتمالا همان روزی که عنوان وبلاگم را تغییر دادم فهمیده بودم که عینک قرمز مشکی، مویی که تا کمر رسیده و تک چال بالای گونه ام هویت و افتخار من نیستند.

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۲:۵۱

قوانین Upgrade شده ی نیوتون

در پی سفر من به بُعد پنجم (به هیچ سوالی در رابطه با سفینه و سیاهچاله و کهکشان و منظومه پاسخ نمیدهم!!) و صحبت کردن با آیزاک و پی بردن به اندیشه های جدید نیوتون که در سیاره ای دیگر درحال زندگی است، او قوانین جدیدش را برایم کیمیل کرد (نسل جدید ایمیل در سال های آینده) که اکنون میخواهم آن ها را با شما به اشتراک بگذارم:


قانون چهارم نیوتون: هرگز سعی نکنید از روی چهره و هیکل کسی سنش را حدس بزنید (پرهیز از ظاهربینی).

قانون پنجم نیوتون: میزان درک و فهم انسان ها هیچگونه ازتباطی به سن آن ها ندارد (پرهیز از خودبزرگ پنداری).


آیزاک نیوتون برای شما آرزوی رستگاری و موفقیت کردند. به دنیا لبخند بزنید!

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۲۳ آذر ۹۴ , ۲۳:۵۵

چاقی اونقدر عادیه که...

لباس سایز 5XL داریم، کسی صداش درنمیاد. اونوقت با دیدن XS جوری تعجب میکنن انگار دانشمندا پله برقی زده باشن از زمین به کره ی ماه! |:

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۰ آذر ۹۴ , ۲۳:۵۶

حقیقت را بپذیرید

غمگین بودن نه تنها شاخ و دم ندارد، بلکه نیاز به اثبات هم ندارد. همین که در یک کلاس درس فقط من هستم که به همه ی شوخی های استاد میخندم، و آهنگ هایی که گوش میدهیم گویای همه چیز هستند!!

  • • عالمه •
  • پنجشنبه ۱۹ آذر ۹۴ , ۲۰:۳۳
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!

++ و بله! شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

+++ کوچ کرده از بلاگفا.
پیوندهای روزانه