۳۹ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

از اینکه ما را خر فرض نکنید ممنون می‌شویم

خواهشن اگه دلتون واسه کسی تنگ شده توی کامنت‌های اینستگرم ابرازش نکنید! آدم وقتی دلش برا کسی تنگ شه یا زنگ می‌زنه یا پیام میده بهش. دلتنگی با ملاقات، شنیدن صدا و حرف زدن برطرف میشه اصولن.


پ.ن: سومین پست امروز. پست قبلی؛ و سبیل‌هایی که تا پایینِ لب‌هایِ بالایی‌ات آمده

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۳۰ اسفند ۹۵ , ۱۶:۵۱

و سبیل‌هایی که تا پایینِ لب‌های بالایی‌ات آمده

Instagramت را باز کردم. از همان عکس سیاه وسفیدت، البته 90درصد عکس‌هایت سیاه و سفیدند، که سیگار روی لب‌هایت هست و مثل همیشه کلاه‌آفتابیَت روی سرت و اخم هم کرده‌ای اسکرین‌شات گرفتم. دو روزی‌ست که شده صفحه زمینه گوشی. هربار که قفل گوشی را باز می‌کنم دیدنت خوشحالم می‌کند (یادم می‌رود که آنجا هستی و انتظار ندارم که ببینمت). می‌شود برای چشم‌هایت مُرد! و من می‌توانم تمام روز صفحه‌ی گوشی را ببوسم!


پ.ن: دومین پست امروز. پست قبلی؛ تماشا می‌کنم که زمستان می‌رود

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۳۰ اسفند ۹۵ , ۱۶:۳۲

تماشا می‌کنم که زمستان می‌رود

زمستان تا ساعاتی دیگر می‌رود و من دلم برای روزهایی که فقط کلاه بافتنی‌ام را سر می‌کنم و قدم می‌زنم تنگ خواهد شد. برای روزهایی که نیاز نیست شال یا مقعنه سَرَم کنم و آنچنان خبری از حجابِ اجباریِ اسلامی نیست. دلم تنگ خواهد شد حتی اگر پسرهای نوجوانِ تُخسِ کنارِ گیم‌نت یا مردم با دیدنم خیال کنند و شرط ببندند که من ترنس هستم! یا با طعنه در خیابان بپرسند "ببخشید خانم شما خارجی هستی؟!!" دلم برایش با وجودِ تمام سردردهایی که برایم آورده بود تنگ خواهد شد.


پ.ن: عکس‌های مرتبط با موضوع ---> 1 و 2

پ.ن2: بعد از کوتاه کردن و به خصوص بنفش‌رنگ کردن موهایم که عده‌ای خیال کردند لزبین هستم. ترنس هم که شدم! یک‌تنه خانواده‌ی LGBT را پوشش دادم!!

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۳۰ اسفند ۹۵ , ۱۱:۵۴

تو دوست‌داشتنی‌ترین «میم» من هستی

دیدمت! بعد از یه سال و 3 روز دیدمت! ما پارسال روز 4شنبه‌سوری رو با هم بودیم. پسر اون بهترین چهارشنبه‌سوری زندگیم تا به الان بوده! دیدمت ولی تو منو ندیدی. پشت فرمون بودی. تنها توی ماشین شاسی‌بلند سفیدی که به گمونم واسه مامانته. همون ژست همیشگی رو داشتی. اونقدر از دیدن چهره‌ت شوکه شده بودم که حتی متوجه نشدم لباست چه رنگی بود. فقط داشتم نگاهت می‌کردم چون می‌خواستم مطمئن شم که خودتی! اما خب کلاه آفتابیت سرت نبود. هرموقع که میام خیابون گلسار ته دلم برا خودم امیدوارم که ببینمت. آخه خونه‌تون همون نزدیکیاست. اما آخه توی خیابون لاهیجان دیدمت، سمت خونه‌ی ما! توی ترافیک. اینجا چیکار می‌کردی؟!!! من دیدمت و می‌تونستم دو دستی شونه‌های هرکی که نزدیکم هست رو بگیرم و از خوشحالی جیغ بزنم که "دیدمش! «میم» رو دیدم! وااای! «میم»!!!" و درسته! من نمی‌تونستم بیام بگم که دوسِت دارم... تو اون طرف خیابون بودی، توی ماشینت. من این طرف با دستِ پر از خرید همراه بابام، توی این ماشینایی که نه اتوبوسه نه مینی‌بوس. آخه روزای آخر عید که تاکسی گیر نمیاد. البته خب اینا که دلیل من نیستن. هیچ‌وقت نگفتم چقــــَـــدر دلم تو رو می‌خواد چون یه دلیلی وجود داره که نمی‌تونم توی رابطه باشم. من تو رو اونقدری می‌خوام که وقتی توی خواب دیدم که نزدیک‌ترین به من هستی و داریم سکس می‌کنیم اونقدر خوشحال شدم که از خواب بیدار شدم!! و فقط لعنت می‌فرستادم که این چه موقعِ عوض کردنِ جهت سرم بود!!!!!
دیدمت و شاید فقط 3 ثانیه دیدمت و من چرا زودتر سرم رو برنگردوندم سمت چپ!! البته اون جوری که من بهت زل زده بودم همون بهتر که طولانی‌تر نبود درغیر این صورت حتمن متوجه نگاه عمیق من میشدی!

تا همین نیم ساعت پیش چقدر خوشحال بودم و چقدر بغض داشتم. چقدر دلم گریه می‌خواست؛ هم از خوشحالی دیدنت، هم بابتِ این زندگی مزخرف که منو به جایی رسونده که نمی‌تونم با هیچ پسری باشم. من بغضم ترکید و همینطور که اشک می‌ریختم بهت قول می‌دادم که همه کاری می‌کنم تا خوب بشم. من واسه تو همه کاری می‌کنم، عزیزم.


پ.ن: هایده - گلواژه در حال پخش شدنه...

پ.ن2: دیشب از فرط سردرد ننوشتم اینا رو.

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۲۹ اسفند ۹۵ , ۱۳:۱۵

بازمانده‌ی جنگ اعصاب

همیشه خیال می‎‌کنم که یا پیر نمی‌شوم (قبل از شروع دردهای مزمن خودم را از زمین محو می‌کنم) یا اگر هم پیر شوم فرسوده نخواهم شد. این افکار سبک از آنجایی سرچشمه می‌گیرند که من از 9 سالگی ورزش می‌کنم و به خیال خودم یک ورزشکار، سالم یا دست‌کم سالم‌تر از دیگران خواهد ماند. اما وقتی در 24سال و 9ماهگی‌ام بعد از خروج از آسانسور سرم گنگ بود، آن هم «من»ی که همیشه میل دارم از دیوار و درخت بالا بروم، فهمیدم که «عقل سالم در بدن سالم» باید به «روان سالم در بدن سالم» تغییر پیدا کند.

  • • عالمه •
  • شنبه ۲۸ اسفند ۹۵ , ۱۳:۳۹

ریشه می‌دواند در بدنم

تاکسی از کنار رودخانه‌ی کثیف زرجوب رد می‌شد. روزگاری آن را رود طلایی نامیدند چون بی‌نهایت پاک و زلال بود. خیلی مهم نبود که 5 دقیقه دیر می‌رسم سر کار. هوا آفتابی بود. نور خورشید به صورت خانمی که جلو نشسته بود می‌تابید. نه که حسرت باشد، نه! گاهی دلت نداشته‌ای را آرزو می‌کند که شاید فقط هم‌دردهایت، شاید!، بدانند چه می‌گویی! مثل کُرک‌های صورت همان مسافر جلویی. کرک‌هایی که می‌توانستند روی صورت من هم باشند. اما حالا به لطف کیست یا شاید هم کیست‌هایم، ابریشمِ گلبرگ شده خار.


پ.ن: آری، باید خارها را هم دوست داشت.

پ.ن2: دومین پست امروز. پست قبلی؛ زندگی هنوز خوشگلیاشو داره

پ.ن3: لابه‌لای عکس‌های قدیمی‌ام بودم. خال نزدیک لبم بین جوش‌هایم گم شده. فراموشش کرده بودم...

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۷ اسفند ۹۵ , ۲۱:۲۰

"زندگی هنوز خوشگلیاشو داره"

سرتاپا مشکی پوشیده بود به‌جز شلوار جینش که آبی آسمانی بود. حدود نیم‌وجب از پاچه‌ی شلوارش را برگردانده بود که تا لبه‌ی نیم‌بوتش می‌رسید. لباس مشکی جلوبسته‌اش تا زیر زانو می‌آمد، کاپشنش تا بالای زانو. مثل من کوله‌پشتی داشت. لاکش جگری بود. تقربن آرایش نداشت و بلندی جلوی موهایش تا زیر صورت می‌رسید. از آن تیپ‌های هنری که می‌توان حدس زد امثال James Blunt را دوست دارد. البته این روزها که، این روزها که نه، مردم ما، همه نوع لباسی می‌پوشند بدون اینکه متعلق به آن دسته از فشن باشند، حدس زدن علایق و سلایق کار آسانی نیست. -و البته شاید اصلن نیاز نباشد که لباس‌هایت معرف روحیاتت باشند- در راهروی اتاق پرو منتظر بودیم تا بالاخره یکی از اتاق‌ها خالی شوند. من همین اول ایستادم. دختر به‌همراه دوستش رفتند ته راهرو. با اینکه دیرتر از من آمدند اما زودتر از من رفتند داخل و خب حالا که چه؟! بالاخره نوبت من هم شد. مدل شلواری که انتخاب کرده بودم گشاد بود و خیال کردم شاید باید یک سایز کوچکتر بردارم. البته با شناختی که من از باسنم دارم کاری بود بس اشتباه که منجر به سرزنش خودم شد که چرا علاوه بر سایز 34، سایز 36 را هم برنداشتم؟! درست زمانی که شلوار را از تنم بیرون می‌آوردم فروشنده رفت. من ماندم و پاهای برهنه و شلواری که سایزم نیست و البته تعداد زیادی که در نوبت بودند. آنقدر شلوغ بود که بعضی‌ها ترجیح دادند به جای صبر کردن در همان راهرو که پوشیده از آینه بود لباسشان را پرو کنند. از خانم جوانی که شومیز مشکی را پرو می‌کرد، و احتمالن مثل من خیلی وسواسی هم بود چون در یک ردیف نبودن یکی از دگمه‌ها آزارش می‌داد اما دوستش با این جمله که "وای تو چقد ایراد میگیری! منم خریدمش. واسه منم همینطوریه!" سعی داشت متقاعدش کند که لباس هیچ ایرادی ندارد، پرسیدم که فروشنده کجاست. گفت شیفتش تمام شده، که البته نشده بود. گفتم "کاش می‌تونستم همینطوری بدون شلوار برم!". دختر همچنان ته راهرو ایستاده بود تا کار دوستش در اتاق پرو تمام شود. از من پرسید "کدوم رو میخوای؟" و بعد سایز و محل قرارگیری شلوار را پرسید. رفت و با سایز 36 برگشت. آنقدر خوشحال شده بودم که می‌توانستم در آغوش بگیرمش. تشکر کردم و شلوار را پوشیدم. انتخاب شد. موقع رفتن باز هم تشکر کردم و سعی کردم خوب نگاهش کنم تا اگر جایی دیدم به‌جا بیاورمش. خیلی نزدیک هم نشدیم ولی به گمانم بوی خوبی بدهد.

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۷ اسفند ۹۵ , ۱۳:۳۷

از 5شنبه تا 5شنبه

پنج‌شنبه را با میل خودم ماندم. فکر نمی‌کردم کارِمان تا 12 طول بکشد. تابحال به لوح‎های تقدیر فکر کرده‌اید؟ نمی‌دانید پرینت گرفتن از آن‌ها چه مصیبت بزرگی‌ست! آن هم وقتی که فقط به تعداد 2 برگه اجازه‌ی خطا داشته باشی! با میل خودم ماندم، چون دلیل محکمی برای رفتن نداشتم. با میل خودم انجام دادم چون همیشه کله‌خر بودم و امتحان چیزهای جدید را دوست داشتم.

جمعه خسته‌تر از آن بودم که توان انجام هرکاری را داشته باشم. قول داده بودم که خانه‌شان می‌روم تا سریال ببیند.لپ‌تاپ را بردم. نشستم تا ادامه‌ی رمان "مگس‌ها" را بخوانم اما پلک‌هایم میل افتادن داشتند. مقاومت بی‌فایده بود. زودتر از طبق معمول برگشتم خانه. حتی توان دوش گرفتن را نداشتم.

صبح شنبه دوش گرفتم. خسته بودم. حتی 6 ساعت هم نخوابیده بودم. ساعت 8:40 زنگ آموزشگاه را زدم. کسی نبود. قرار شده بود روزهای قبل از مسابقه را شیفت کامل باشیم چون به ما احتیاج داشتند!
همکار منفور نزدیک 9 رسید و درب را باز کرد. کارها تمام‌شدنی نیستند. با خودم کمی غذا برده بودم که نه بدنم افت کند نه از پا بیفتم. تقریبن بدون استراحت تا 9:30 شب کار کردم. عذرخواهی کردم و به بهانه‌ی میگرن برگشتم خانه. شام خوردم و خوابیدم.

یک‌شنبه سرحال بیدار شدم. مثل همیشه صبحانه خوردم. ساعت 9:20 دقیقه رسیدم آموزشگاه. روز کسل‌کننده‌ای بود. بیشتر کارهایی که باید انجام می‌دادم را دوست نداشتم. حرف زدن همکار منفور با تلفن -تماس با اولیا- به‌خصوص همچون ناخنی بود که کشیده می‌شد روی یخ.
قرار بود مدیر ساعت 2:15 بیاید اما نیامد. احتمالن نزدیک ساعت 7 بود که با یکی از همکاران حرفم شد. تا ساعت 8 شب کار کردیم. کمی استراحت کردیم. یکشنبه غذای بیشتری برده بودم اما بدونِ استراحت و آرامش غذا زهرمار است. 10:45 دقیقه جلسه داشتیم. مدیر تشکر کرد و من با خودم می‌گفتم اگر واقعن ممنونی پس تشکرت را در قالب پول ابراز کن!! ساعت 11 شب برایمان شام آوردند.

... دوشنبه شده بود. بعد از ساعت 12 آمدند دنبالمان و ساعت 12:30 نیمه‌شب رسیدیم به سالن مسابقه. مدیر هم زحمت کشید و آمد. مشغول آماده کردن سالن شدیم. فقط یکی از بنرهایی که طراحی کرده بودم را نصب کردند. نزدیک ساعت 4 از گرسنگی نشستم و کلوچه خوردم. مدیر دو مرتبه صدایم کرد. خیال کرد که وقت تلف می‌کنم. گفتم که فشارم افتاده. بالاخره ساعت 4:15 صبح کارِمان تمام شد. مدیر زودتر از بقیه برگشته بود و قطعا برایش اهمیتی نداشت که ما چطور برمی‌گردیم. من آخرین نفری بودم که همکارم مرا به خانه رساند. وقتی به ساعت اتاق نگاه کردم 4:55 بود. ساعت 5:05 برای پدر یادداشت گذاشتم که اگر خواب بودم ساعت 6:15 بیدارم کند. به‌گمانم بهتر بود نمی‌خوابیدم. با هزار زحمت بیدار شدم. دیگر وقت دوش گرفتن هم نداشتم. مختصر صبحانه‌ای خوردم و آماده شدم. موقع مسواک زدن نزدیک بود معده‌ی بیچاره‌ام هرچه را که در خود جای داده پس بزند. زنگ زدم به آژانس. همان راننده‌ای آمد که امیدوار بودم نبینمش. 8:03 دقیقه رسیدم. دو نفر از همکارانم نیامده بودند. من مسئول پخش موسیقی بودم. کارم را شروع کردم.
نمی‌دانم از روز قبل چه غذایی اذیتم کرده بود اما قرص اسهال و اسفراغم را آورده بودم. تا ساعت 9:30 صبح دوام آوردم. کم‌کم نزدیک بود گریه کنم. روی پا بند نمی‌شدم. هر لحظه ممکن بود خوابم ببرد. دل‌درد داشتم و معده‌ی تقریبن خالی‌ام حالم را بدتر می‌کرد. دیگران را نگاه می‌کردم که چطور با این کم‌خوابی اینقدر شاد هستند و سبک‌بال قدم می‌زنند و این‌قدر آراسته و شیک حضور پیدا کرده‌اند. یادش بخیر! زمانی بود که من هم می‌توانستم با وجود بی‌خوابی عادی باشم. همه‌ی بدنم درد می‌کرد. خانم الف به سمتم می‌آمد. دست راستم را به نشانه‌ی اینکه حرفی دارم کمی بلند کردم. گفتم که چه مرگم هست. حرف‌هایم را که زدم کمی از بغضم شکست. رفت که با مدیر صحبت کند. اجازه داد که برگردم. با تاکسی دربست برگشتم و تا 8 غروب به سختی و با زحمت خوابیدم.
تلفن خانه زنگ خورد. نمی‌خواستم جواب بدهم. عموی بزرگم بود. صحبت کردم. فشارم افتاد. سرم گیج می‌رفت و چشمانم سیاهی. مکالمه که تمام شد برگشتم به تخت. شب کمی شام خوردم. همچنان  ضعف داشتم.

سه‌شنبه کمی حالم بهتر شده بود. تمام تلاشم این بود که غذای مقوی بخورم و چهارشنبه باشگاه باشم.

چهارشنبه با انرژی تمرین کردم.

پنج‌شنبه است و ترکش‌های هفته‌ی نحسی که گذشت را احساس می‌کنم.

  • • عالمه •
  • پنجشنبه ۲۶ اسفند ۹۵ , ۱۳:۳۱

گوزگوزش باسن دنیا را پاره کرده

ابلهِ خرفت فقط لیسانس داروسازی دارد و خودش را دکتر می‌نامد! ایکاش عوضی بودم و او را گردالویِ چاقِ احمق می‌نامیدم.


پ.ن: دومین پست امروز. پست قبلی؛ خسته

  • • عالمه •
  • پنجشنبه ۲۶ اسفند ۹۵ , ۰۰:۲۷

خسته

خب من دست‌کم 10 تا موضوع دارم که راجع‌بهشون بنویسم اما هنوز حوصله‌ش رو پیدا نکردم. و هرچی بیشتر می‌گذره حس و حال اون لحظه بیشتر می‌پره. شت!

  • • عالمه •
  • پنجشنبه ۲۶ اسفند ۹۵ , ۰۰:۲۳
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!

++ و بله! شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

+++ کوچ کرده از بلاگفا.
پیوندهای روزانه