خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

هوای گریه دارم

دو عدد نواربهداشتی ایرانی و یک عدد مسواک خارجی. قابل شما را ندارد؛ 50هزار تومان. قیمت این نواربهداشتی بعد از گرانی‌ها 6 برابر شده. 6 فاکین برابر. مسواک هم حدودا 4 برابر. کلید انداختم و درب را باز کردم. پدرم در حال آشپزی کردن بود. این روزها بیشتر از قبل آشپزی می‌کند. من که دل و دماغ زندگی کردن هم ندارم چه برسد به آشپزی کردن. برادرم هم که بگذارید اصلا درباره‌اش صحبت نکنم. قبلا هم که گفته بودم دستپخت نامادری‌ام خوب نیست. اما طفلی دل مهربانی دارد. از بالای عینک به پدرم نگاه کردم و نفسی عمیق کشیدم و گفتم «2تا نواربهداشتی و یه مسواک شد 50 تومن!!!» راستش را بخواهید به قامت پدرم که نگاه می‌کنم دلم می‌گیرد. من واقعا دلم می‌خواهد که کاری برای بهتر شدن شرایط انجام بدهم ولی آنقدر غمگین و شکسته هستم که گاهی دنبال راهی بدون درد برای کشتن خودم می‌گردم. مادرم دیروز مرا دید و پرسید «چیکار می‌کنی که هر بار لاغرتر می‌شی؟» گفتم «حرص می‌خورم.» بعد هم شروع کرد به نصیحت کردنم که در این دوره و زمانه که نباید حرص خورد. من که دیگر سرم برای دعوا درد نمی‌کند وگرنه حتما یادآوری می‌کردم که «اختیار داری. درس پس می‌دیم خدمتتون.» از حق که نگذریم صورتم آنقدر آب شده که احتمالا همین روزهاست که سطح آب دریاچه‌ی خزر بیاید بالا و شهرهای ساحلی را ببلعد.


پ.ن: نمی‌دانم دیروز بود یا امروز (حالا دیگر توی همین زمان‌های نزدیک هم گم می‌شوم) ولی زده بود به سرم که وبلاگنویسی بیهوده است و نیازی به ادامه دادن و این تایپ کردن‌ها نیست. چون که من اصلا چیز خاصی نمی‌نویسم و می‌شود خیلی چیزها نوشت و اصلا مگر کسی وبلاگ می‌خواند و خلاصه بله، زده به سرم. پایم سر خورده و افتاده‌ام ته چاهی که در سال‌های دور خشک شده.

۶ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

از سل بمل. صدام میاد؟

من کجا هستم؟ من چرا نمی‌نویسم؟ من حالم از آنلاین شدن بد می‌شود ولی بیشترِ روز را آنلاینم! وقت کم آورده‌ام؛ مثل همیشه. نمی‌دانم چرا درک درستی از زمان ندارم. کمی درس می‌خوانم. دوست دارم یاد بگیرم. از یکجا نشستن کلافه می‌شوم. دلم می‌خواهد گوشی را چک کنم. جلوی خودم را می‌گیرم. اپلیکیشن Forest و Quality Time نصب می‌کنم تا خودم را نجات دهم. امروز فاجعه بود. دیشب بد خوابیدم و کم. کلی تمرین هست که باید انجام بدم. تکالیفم انباشته شده‌اند. به گمانم 3 صفحه را اشتباه حل کرده‌ام. رویش را ندارم که از مربی‌ام بپرسم. چرا؟ چون تمرینات مربوط به جلسه‌ی چهارم هستند و ما 6 جلسه‌ی کامل را گذرانده‌ایم. دلم می‌خواهد گریه کنم و قطرات اشک تبدیل به نت‌های موسیقی بشوند و روی خط‌های حامل بنشینند و مرا نجات بدند.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

خب ببینم چه منفعتی برایم داری

به مدت یک هفته تنها استفاده‌ی من از موبایل فرستادن sms و تماس تلفنی بود. گوشی را ریست‌فکتری کرده بودم و بهترین موقعیت بود تا خودم و ذهنم را نجات بدهم. بعد از یک هفته برگشتم. نمی‌خواستم دوباره حالم بد شود. از همه‌ی کانال‌ها آمدم بیرون به جز چند کانال موسیقی. تا مدت‌ها  توییتر را چک نکردم. یواشکی می‌رفتم اینستگرم و انگار که در حال ارتکاب جرم باشم خیلی سریع می‌آمدم بیرون. البته این‌ها مهم نیست. مهم این بود که اکثر به اصطلاح دوستانم بعد از اینکه از کانال روزنویس‌شان آمدم بیرون، آن‌ها هم از کانال دست‌سازه‌های من آمدند بیرون. البته این هم مهم نیست. مهم روابطی‌ست که بوی کثافت می‌دهد. روابط ما چیزی بیشتر از یک معامله‌ی کثیف و غرق در لجن نیست.

۶ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

بنشین گوشه‌ای و خودت را ببین

خسته‌ام. و کلافه. از خودم و از زندگی. این دو هفته‌ی اخیر آنقدر حرف زده‌ام که حالم از خودم بد می‌شود. احتیاج دارم گوشه‌ای بنشینم و خودم را مرور کنم. باید پوست بی‌اندازم. این تنها راه فرار من از خود من است.


پ.ن: ناشناس عزیزی 4شنبه‌ی هفته‌ی پیش بدون هیچ آدرس و نشانی برایم کامنت خصوصی فرستاد؛ حرف‌هایت باعث دلگرمی است. گاهی آن‌ها را با خودم مرور می‌کنم. بعضی‌هایشان تلنگری بودند تا به یاد بیاورم. از اینکه مرا می‌بینی و می‌خوانی ممنونم. شب و روزت آرام.

۱ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

سپیده دم

از ساعت ۹ شب میل به دراز کشیدن داشتم. یک ساعتی دوام آوردم. بعد دراز کشیدم. خوابم برد، آن هم وسط سر و صدای سشوار کشیدن برادرم. خواب دیدم راننده‌ی اتوبوس هستم. چقدر سخت بود. نیم ساعت پیش بیدار شدم. همه‌چیز برایم گنگ است. هیچ حسی به دنیای اطرافم ندارم. باورم نمی‌شود که بعد از سفر، این‌ها به سرم آمده است. حسی شبیه به این که انگار نباید وجود داشته باشم. چشمانم را بستم تا مطمئن شوم هنوز می‌توانم ببینم و خیال‌پردازی‌هایم زنده هستند. برای چند لحظه چیزی ندیدم. بیشتر تلاش کردم. خودمان را دیدم لب ساحل در حال تماشای فیتوپلانکتون‌ها. البته این بخشی از خاطرات دور و نزدیک است، نه خیال‌پردازی. در سمت چپ سرم درد دارم. باید دوباره چشمانم را ببندم. به امید اینکه وقتی بیدار می‌شوم دوباره بتوانم حس کنم. و البته سردردم هم از بین رفته باشد.

۰ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

می‌نویسم ولی چشم‌هایم به خواب می‌روند

هشت روزی سفر بودم. یک سفر دو نفره. انتظار من از جزیره بالاتر از این حرف‌ها بود. یادتان هست که می‌نوشتم دوست دارم در جزیره‌ای خالی از سکنه زندگی کنم؟ خب این اتفاق افتاد و برای حدود ۲۴ ساعت فقط من بودم و او. انتظار داشتم وقتی که برگشتم حالم خوب باشد. اما نشد. عصبی هستم و ناراحت. رنج را زیر و روی پوستم حس می‌کنم. از خودم فراری‌ام؛ از این آدم وسواسی و حساس و گوشه‌گیر که استرس زندگی‌اش را خاکستری کرده. از این آدم توی آینه که در طول سفر خواب کافی نداشته و صورتش لاغر شده است و زیر چشمانش سیاه. من حتی از اینکه اگر یک ساعت کمتر بخوابم تغییرش در چهره‌ام محسوس خواهد بود دلگیرم. حس می‌کنم زیبا نیستم؛ نه در ظاهر و نه در باطن. این چند روز آنقدر غر زده‌ام که می‌توانم روی خودم بالا بیاورم. من از مثل والدینم بودن فراری‌ام اما متاسفانه شده‌ام مثل آن‌ها. دلم محیطی جدید می‌خواهد با آدم‌های جدید. آدم‌هایی که کم‌حرف بودنم را به رویم نیاورند و بگذارند که تماشایشان کنم. دلم آدم‌هایی را می‌خواهد که داستان زندگی‌شان را تعریف کنند و من همه‌ی این کثافت‌های ذهنی‌ام را دیالیز کنم و بیرون بریزم.


۳ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

سراشیبی

از باشگاه که برمی‌گشتم قارچ خریدم به همراه ذرت. به هر حال همین‌ها هم قدم بزرگی در آشپزی کردن هستند! این روزها حسابی بی‌انگیزه هستم و همیشه خسته. ساعت خوابم به هم ریخته و نمی‌دانم که چه طور باید این زندگی را جمع و جور کرد. معلوم است که دل و دماغی برای آشپزی کردن نمی‌ماند. برای هزارمین بار تصمیم گرفتم که سوپ قارچ یا هر غذای گیاهی دیگری که درونش قارچ به کار رفته را بپزم. با کارت خودم که نهایت موجودی‌اش 60 هزار تومان بود خرید کردم. پدرم با حالتی که نگران باشد از پول خودم استفاده کرده باشم پرسید «کارت منو برده بودی؟» گفتم «نه، چیز زیادی هم نشد.»
من از آن آدم‌هایی که هستم که پیش می‌آید دوغ و شیرکاکائو و خیلی از خوراکی‌های دیگرم را آنقدر سراغشان نمی‌روم و نمی‌خورمشان که فاسد می‌شوند و باید بیندازیمشان دور. به هر حال پیدا کردن یک زمان مناسب برای غذا خوردن کار آسانی نیست. ولی برادرم برعکس من؛ احساس می‌کند که وظیفه دارد هرگونه خوراکی را همان روزی که خریدند بخورد. ما با هم خیلی تفاوت‌ها داریم. من در انجام کارهایم دچار شک و تردید زیادی می‌شوم. مثلا همین شیرکاکائو؛ «الان بخورم یعنی یا بذارمش برا بعد؟» این سوال‌های بی‌پایان زندگی مرا خواهد کشت. سر همین قضیه، خیلی از اوقات خوراکی‌های مرا هم می‌خورد. و هر بار دلایل تکراری؛ «فک کردم مال منه. فک کردم مال خودت رو خوردی. فک کردم از اینا دوس نداری.» حتی پیش آمده از باشگاه برگشته‌م و دیدم که غذایی برای خوردن نمانده. راستش من از این اخلاق آدمیزاد متنفرم! خودخواهی هم حدی دارد! البته این که چرا برادرم به دیگران اهمیت نمی‌دهد و چرا من اهمیت می‌دهم را باید از زاویه‌ی روانشناسی بررسی کرد که کار من نیست. زیاد پیش آمده که دعوا و داد و فریاد راه انداخته‌ام بابت اینکه خوراکی‌هایم را بدون اجازه می‌خورد. تقریبا چند سالی به این روال گذشت تا اینکه بالاخره یاد گرفت تا اجازه بگیرد. تقریبا من هم پیر شدم با این کارهایش.
فردای روزی که قارچ خریدم پدر آمد دم درب اتاقم و از من اجازه گرفت تا از قارچ‌هایی که خریده‌ام برای قارچ‌پلو استفاده کند. گفتم «آره بابا، خریدم که بخوریم دیگه.» تشکر کرد و رفت. خیال کرد قرار است بر سر او هم فریاد بزنم. به طور کلی در یک سال اخیر پدرم طوری محتاطانه با من رفتار می‌کند که حس می‌کنم با سایر آدم‌های خانه فرق دارم. فرق خوب نه. فرق بد. انگار مشکلی در من وجود داشته باشد. شاید پدر هم می‌داند که چیزی درون من فرو ریخته و من در حال سقوطم.

۱ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

د 14

من عادت دارم که به پلاک ماشین‌ها نگاه کنم، به خصوص اگر پراید نقره‌ای‌رنگ باشد. دیروز بالاخره ساعت 1 بعدازظهر از رختخواب آمدم بیرون و تصمیم گرفتم که «امروز رو دیگه میرم آرایشگاه و بعدش باشگاه.» طبق معمول عجله داشتم. توی کوچه‌ی منتهی به خیابان بودم. گام‌هایم بلند و سریع بودند. یک پراید نقره‌ای به تنها شماره پلاکی که حفظم؛ مادرم بود. نیش‌هایمان باز شد. دست تکان دادم و همزمان بوق زد و من با سرعت به راهم ادامه دادم. با خودم فکر می‌کردم الان اگر نزدیکم بود می‌گفت «این کلاه بیریخت چیه سرت گذاشتی!» تاکسی آمد. سوار شدم. یادم آمد که ممکن است مادرم زنگ زده باشد. از این عادت‌ها دارد. گوشی رفت روی پیغام‌گیر. مادرم جز معدود آدم‌هایی است که قطع نمی‌کند و پیغام می‌گذارد. گفت «چرا رفتی. می‌خواستم سوارت کنم...» کرایه را دادم به راننده و از خودم پرسیدم چرا به فکر خودم نرسید که از او بخواهم مرا برساند؟! حسابی غریبه شده‌ام، البته نه فقط با مادرم. با خیلی‌ها. کم پیش می‌آید که از کسی تقاضای کمک کنم. که این اصلا خوب نیست. آدم از درون ترک می‌خورد. آدم ذره‌ذره از درون نابود می‌شود. زنگ زدم. گفتم که سوار تاکسی شدم و می‌روم آرایشگاه. راننده از آینه نگاهم کرد. انگار خودش آرایشگاه نمی‌رود. مادرم گفت که هفته‌ای دو بار بگویم که مرا تا جایی برسد. از این عادت‌ها هم دارد. احتمالا این راهش برای محبت به من است. البته، میل شدیدی دارد که به همه کمک کند؛ حتی اگر خودش این وسط نابود شود. یک بار وسط دعوایمان به‌ش گفتم که «آره برو برا بقیه خرحمالی کن که دوسِت داشته باشن...» واقعیت امر همین است. هر کسی به یک نحوی ارضا می‌شود. رسیدم. پیاده شدم. یه چهره‌ی آشنا دیدم. هر بار که همدیگر را می‌بینیم تظاهر می‌کنیم که همدیگر را نشناخته‌ایم و یا اصلا همدیگر را نمی‌شناسیم. ساعت 4:05 بود. قرار بود 4 آرایشگاه باشم. سریع‌تر قدم برداشتم.

۰ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

بودند عزیز

کشوی وسطی را باز کرده‌ام. خم شده‌ام و دستانم بالای زانوانم، درمانده به تیشرت‌های مشکی‌ام نگاه می‌کنم که دیگر نمی‌توانم با آن‌ها ارتباط برقرار کنم. با رنگی مشکی پارچه‌یِ روتختی و بالشتم هم همینطور. و با رنگ قهوه‌ای سوخته‌ی میز و کتابخانه و کمد و کشوهایم. چند ماه است که نیاز دارم رنگ بپاشم به محیط زندگی‌ام ولی هر بار به یک نحوی دست و پایم را بستند. یا گفتند قرار است خانه را بفروشیم. یا بدون نظر من رفتند و کاغذدیواری بی‌روح خریدند و کل دیوارهای خانه را سفید با راه‌راه‌های یاسی‌رنگ‌ِ بی‌رمق کردند. الان هم که موهای صورتم درآمده و پریودم هر ماه دردناک‌تر از قبل شده و از تمام جهان هستی متنفرم. همه‌ی این احساسات درون ذهن من می‌گذرد و نمی‌شود که با کسی در میان گذاشت. البته شدن را که می‌شود ولی فایده‌ای ندارد چون کسی درک نمی‌کند و درکت نمی‌کند. نهار قرمه‌سبزی بی‌مزه داریم و من برای نمی‌دانم چندمین روز متوالی دیر بیدار شدم و برای بار دوم عرض می‌کنم که از تمام جهان هستی متنفرم و حتی حوصله ندارم که بلند شوم و بروم دستشویی. Zayn آلبوم جدید داده و هنوز دانلود نکرده‌ام. پلی‌لیست گوشی‌ام به شدت تکراری و خسته‌کننده. هیچ چیز هیجان‌انگیزی در زندگی‌ام وجود ندارد. پریروز که از شدت سردرد در حال مردن بودم با خودم گفتم کاش بمیرم و از این زندگی نکبت‌بار خلاص شوم. این به‌هم‌ریختگی هورمون‌ها در دوران پریود خودش جز کشنده‌ترین افسردگی‌هاست. احتمالا باز یک نفری پیدا شود که کامنت بگذارد «چقدر وقیح و دریده هستی که همینطور میگی پریود شدی!» والا آدم وقتی دندان‌درد دارد می‌گوید که دندانش درد می‌کند. اگر انگشتش را بریده و چسب زده می‌گوید که انگشتم را بریده‌ام. این پریود این وسط نمی‌دانم دقیقا هتک حرمت به چه کسی یا چه چیزی است که ملت اینطوری برانگیخته می‌شوند. این پست قرار بود فقط درباره‌ی تیشرت‌های مشکی‌رنگِ در گذشته نازین من باشند که چندین موضوع دیگر با آن مخلوط شدند و این قضیه‌ی پریود به نظرم باید در یک پست جداگانه نوشته شود تا حساب کار دست دیگران بیاید و بدانند که این وسط چه کسی رییس است. همین الان مادرم که با برادرم کار داشت زنگ زد و بعد از اینکه پرسید «خوبی؟» من جواب دادم «ممنون، خوبم» گفت «خب خدا رو شکر» و خیالش راحت شد که دخترش در زندگی هیچ مشکلی ندارد.

۲ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

چشم‌ها

باید از نگاه بعضی‌ها عکس بگیری و بعد عکس را پرت کنی توی صورتش؛ «این نگاه آدمی نیست که حالا نمیگم عاشقمی، ولی بهم کمستری که داری الاغ!» و بعد هم دور شوی. و مطمئن هم هستی که گردنش را چرخانده و تا جایی که دیده می‌شوی، راه رفتنت را تماشا می‌کند. بعد هم با خودت فکر می‌کنی که حالا همه‌چیز عوض شده و دیگر دلت برای نگاه‌هایش تکان نمی‌خورد.

۰ نظر ۳ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان