خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

تهران - مشهد (۱)

صندلی شماره‌ی ۲۲ را پیدا کردم. خودم را پرت کردم روی صندلی. این یکی نه مانیتور داشت و نه میز تاشو. با ۲۶ دقیقه تاخیر حرکت کرد. پسر ردیف جلویی که سمت راست نشسته، نمی‌دانم در منظره‌ی سمت چپ چه چیزی دیده بود که از آن چشم برنمی‌داشت. حس خوبی نداشتم. چند باری دنباله‌ی نگاهش را گرفتم تا ببینم چیست که تماشایش می‌کند. محیط ترمینال بود، نه چیزی بیشتر.

اصلا نمی‌دانم چرت زدم یا نه. چندباری چشمم را بستم و اگر هم خوابیدم، چیزی ندیدم. بیدار شدم. صدا بود، صدا. صدای تخمه شکستن. صدای پوست کیک. صدای پلاستیک. صدای فیلم آبکی ایرانی. صدای ماشین. ترافیک هم بود. دلم می‌خواست پاهایم را دراز کنم. دلم تختم را می‌خواست. گرم هم شده بود.

خیلی گرم بود. اتوبوس کنار خیابان ایستاد، نمی‌دانم چرا. چند نفری رفتند تا خرید کنند. دستفروش‌ها آمدند. من از گرما کلافه شده بودم. به این فکر می‌کردم که این اولین چهارشنبه‌سوری بدون صدای ترقه است که می‌گذارند. بوتم را پوشیدم، کتم را تنم کردم و کلاهم را سرم. رفتم پایین. راننده پرسید که کجا می‌خواهم بروم؟ گفتم هیچ‌جا. داخل خیلی گرم است و آمده‌ام که هوا بخورم. دستم را بردم بالا تا کلاهم را مرتب کنم. راننده زل زد به خشتک من. برگشتم به سمتی دیگر. صدای ترقه می‌آمد. ماه را دیدم. آتش کوچکی هم روشن بود. قلبم لبخند زد. راننده رفت تا سوار شود و به من هم گفت آبجی، برو داخل بشین. دستم داخل جیب کتم بود و لبه‌هایش کنار هم مانده بود. باز هم دنبال خشتک من می‌گشت. آمدم سر جایم نشستم. گفتند که شیرفلکه‌ی بخاری را بستند. خنک شدم و تحمل زندگی راحت‌تر بود.


پ.ن: تهران (3)

۲ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

تهران (۳)

دنبال جایی بهتر برای خریدن نهار گشتم. یک مغازه‌ی نسبتا سنتی دیدم که غذاهای معمولی داشت. علاوه بر میز و صندلی، از آن تخت‌های قدیمی هم گذاشته بودند. املت سفارش دادم همراه آب‌معدنی. مرد شیک‌پوشی آمد و کنار تخت سرپا ایستاد. کت و شلوار پوشیده و کلاه شاپو سرش کرده بود. موهایش کاملا سفید بود و سبیل‌هایش تاب کوچکی داشت. عینک زده بود و بیرون از مغازه را نگاه می‌کرد. میز کناری من دو مرد میانسال کت و شلوار پوشی بودند که از روزهای خوب جوانی صحبت می‌کردند. بندری سفارش داده بودند. املت را خوردم و تا خواستم از فضای داخل مغازه عکس بگیرم مردی آمد و روی تخت نشست. منصرف شدم. بلند شدم تا بروم و حساب کنم. مردی که تازه آمده بود مرا خیره نگاه می‌کرد. طوری که نگار با نگاهش می‌گفت این دختر داخل مغازه‌ای که هیچ زن دیگری نیست چه کار می‌کند؟ برگشتم تا وسایلم را بردارم. باز هم داشت مرا نگاه می‌کرد. کوله‌ام سنگین بود. باید چمدان برمی‌داشتند. آخر با پالتوی اوورسایزد که کوله‌ی کوهنوردی به دوش نمی‌کشند کوله را به زحمت گذاشتم پشتم. مرد همچنان به من زل زده بود. لباس‌هایم گیر کرده بودند بین بند کوله و تا باسنم دیده می‌شد. صدای مادرم پیچید توی گوشم. دست و پایم را گم کردم. کیف دوشی‌ام را برداشتم و آمدم بیرون. صدای ضعیفی آمد. کسی گفت که چیزی را جا گذاشته‌ام. نگاه کردم و دیدم همه‌چیز همراهم هست. بطری آب معدنی! ولی مردد بودم که برگردم داخل مغازه. جلوی شیشه‌ی ورودی پایانه ایستادم و لباسم را مرتب کردم. دیگر دلم ضعف نمی‌رفت. دنبال تابلوی «رویال سفر ایرانیان» گشتم و روی نیمکت نشستم تا ساعت ۵:۳۰ شود.


پ.ن: تهران (2)

۰ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

تهران (۲)

اجازه گرفتم تا کنارش بنشینم. هنوز باسن مبارک را روی نیمکت نگذاشته بودم که پرسید از کجا می‌آیم و به کجا می‌روم و غذا را چند خریده‌ام و قارچ سوخاری چیست و آیا با نان می‌خورند یا خالی؟ تعارف زدم و یکی برداشت. یادم نیست که اهل کجا بود ولی یادم هست که مقصدش لاهیجان بود. خوشبختانه اتوبوس‌شان رسید و رفت. وگرنه معلوم نیست تا کی باید جواب پس می‌دادم. به خیر گذشت.


پ.ن: رشت - تهران (1)

۰ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

تهران (۱)

کتم را از تنم درآوردم و آویزان کردم روی آویز لباس. صدایش را انداخته بود توی سرش و نگران مالیده شدن لباس فرزندش به دیوار سرویس بهداشتی ترمینال بود. واقعا آخرش که چه؟ این همه «بیا اینور. وااااییییی لباست نخوره بهش» برای چه؟! اصلا گیریم که کسی مستقیما بشاشد روی لباس ما. غیر از این است که با یک شوینده تمیز می‌شود؟ بشکه بشکه استرس تزریق کردند به ما و خودشان هم نفهمیدند که چرا این‌طور می‌کنند و این انزجار از کجا آمده و چه بر سر ما و خودشان آوردند. اصلا فدای سرم که از اتوبوس جا می‌مانم. طی یک ثانیه که نمی‌شود از تاکسی پیاده شد و وسیله‌ها را هم برداشت. بگذار منتظر بمانند. به دستگیره‌ی درب اتاقم. این محتویاتی که از بدنمان خارج می‌شود از پراید که خطرناک‌تر نیستند.


پ.ن. قبلی؛ تهران (2)

۱ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

رشت - تهران

آدم از دست بعضی‌ها نمی‌داند که سرش را به کدام خرابه بکوبد. ۴ ساعت و نیم در راه بودیم و حداقل ۱۵ دفعه با گوشی صحبت کرد که یکی از تماس‌ها حدود ۴۵ دقیقه طول کشید. کلافه و خسته‌ام. دیشب کم خوابیدم. منتظر بودم مکالمه‌اش تمام شود و چندتا حرف بارش کنم. ولی صدای هایده می‌آمد و من هم خسته‌تر از آن بودم که جر و بحث کنم. ای کاش می‌شد این دسته از آدم‌ها را... بماند. نمی‌خواهم وبلاگم به خون آغشته شود.

۰ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

«اگه دیروز میومدیم اینقدر خوش نمی‌گذشت»

ساعت از 6 صبح گذشته بود که بیدار شدم. جایم نا راحت بود. بالشت سفت بود و بابتش سردرد گرفته بودم. روز قبلش هم بد خوابیده بودم و گوش راستم درد داشت. پشتش به من و خواب بود. یه ربع بیست دقیقه‌ای را از این طرف به آن طرف شدم. فایده‌ای نداشت. همیشه با خوابیدن در جاهای تنگ مشکل داشتم. توی سفر و کمپ همیشه قیافه‌ام شبیه مُرده‌هاست چون شب‌ها خواب ندارم و مدام بیدار می‌شوم. تخت و تشک نفره که جای خوابیدن دو نفر نیست. حتی کیسه‌خواب یک نفره هم جای خوابیدن یک نفر نیست. دست و پایم را کجا دراز کنم پس؟! یکی دو دقیقه با گوشی ور رفتم. دوباره گذاشتم کنار. سعی کردم تمرکز کنم تا خوابم ببرد. فایده‌ای نداشت. «هروقت بیدار شدی منم بیدار کن. اگه نبودم پیشت بهم زنگ بزن.» ولی بیدار کردن آدمی که در خواب شیرین است، چون بالاخره خوابیدن شیرین است، کار ترسناکی به نظر می‌رسد. موهای نسبتا بلند و سرشانه‌های برهنه‌اش را با لذت تماشا می‌کردم. تکان که خورد صدایش زدم:
- هان؟ (هانی)
+ جان؟
- خوابم نمی‌بره.
+ چیکار کنم عزیزم؟
- سرم درد می‌کنه.
+ قربونت بشم که سرت درد می‌کنه.
- بیا ماساژ بده ابروهام‌و.
ابروها و شقیقه‌هایم را ماساژ داد. حرکت انگشت‌هایش مدام کند می‌شد و سنگینی دستش را روی صورتم حس می‌کردم. هی می‌گفتم «نخواب دیگه» و هی با هم می‌خندیدیم. پلک‌هایش بسته می‌شد و بعد از چند ثانیه دوباره آن‌ها را باز می‌کرد. بالشت دیگری برداشتم. آن یکی هم سفت بود. یک به اصطلاح تشک نازک را برداشتم تا کردم و گذاشتم زیر سرم.
- تو بیا این طرف.
+ چه فرقی داره؟
- سمت چپ سرم گرفته. می‌خوام روی سمت راست بخوابم و واسه دست و پام هم فضا باشه اون طرف.
پشتم را کردم بهش: «پشتم‌م بمال. گرفته» شب قبلش درست نخوابیده بود و خیلی خسته بود. پشتم را کمی ماساژ داد. تی‌شرت آبی تیره‌ی خودش تنم بود. فقط همان تی‌شرت. کم‌کم پلک‌های منم سنگین شد. دستش را از روی پشتم برداشتم و گمان می‌کنم که بوسیدمش. چند دقیقه‌ی بعد خوابم برد...

پای چیم را از روی پاهایش برداشتم.
+ بعد از من خیلی بیدار موندی؟
- نه. پشتم رو که مالیدی 5 دیقه بعدش خوابم برد.
+فقط می‌خواست خودش رو لوس کنه برام.
- آخه جام نا راحت بود. صبح تو بغلم کردی که بیدار شدم یا خودم بیدار شدم؟
+ اصلا شب توی بغل من خوابت برد.
- چرا توی بغلت خوابم برد؟ چرا اصلا بغلم کردی که توی بغلت خوابم ببره؟
+ عزیزم خب خوابت برد.
- می‌دونه‌ها من خوابم سبکه.

راست هم می‌گوید. من واقعا علاقه دارم که خودم را لوس می‌کنم. دیروز صبح که رفتم توی بغلش گفت «عین خود گربه‌هایی. صورتت رو می‌مالی به آدم.» البته من عاشق سگ‌ها بودم و چشم دیدن گربه‌ها را نداشتم. ولی با دیدن گربه‌ی هم‌خانه‌ی سابقش و جیف‌هایی که خودش برایم فرستاد کم‌کم به گربه‌ها هم علاقه‌مند شدم. اصلا شاید قبلا هم گربه‌ی درون داشتم و خودم بی‌اطلاع بودم. گاهی اوقات به خودم می‌آیم و می‌بینم دختربچه‌ی 6 ساله‌ای هستم که بدون منطق لجبازی می‌کند و نیاز به محبت و توجه دارد. البته خودش هم به اندازه‌ی من میل به لوس شدن دارد. من هم گاهی باید سر پسربچه‌ی 6 ساله‌ای را بگذارم روی پایم و انگشتانم را لای موهایش سر بدهم تا آرام بگیرد.

 
پ.ن1: یکی از همان جیف‌ها
 

دریافت
مدت زمان: 7 ثانیه 
 
پ.ن2: بیان باید فکری به حال «وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کنم»ِ آدم بکند. هزار تا پست هم که در یک روز بنویسی، چراغ روشن وبلاگت فقط پست هزارم را نشان می‌دهد. ای‌کاش کمی به روز شوند و دل ما را شاد کنند.
 
پ.ن3: دومین پست امروز. قبلی؛ اهداف سال 98
۱ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

اهداف سال 98

من عادت ندارم که عکس‌هایم را توی وبلاگم پست کنم. یعنی عادت داشتم، تا اینکه با اینستگرم آشنا شدم و بین نوشته‌ها و تصاویری که ثبت می‌کنم فاصله انداختم. آنقدر فاصله انداختم که خیلی‌ها معترض شدند چه طور توی وبلاگت اینقدر غمگین و و ناامید و تاریک هستی ولی توی اینستا شاد؟! راستش را بخواهید گمان نمی‌کنم که عکس‌هایم شاد باشند. به قول آنا «توی عکس‌هات دنبال زندگی می‌گردی» و حقیقت هم دارد. فقط نمی‌دانم که چه طور باید از غم‌هایم، بدون خفه کردن خودم و گریه کردن جلوی دوربین، عکس بگیرم تا مخاطب آن سیاهی‌ها را لمس کند وگرنه حتما چنین کاری می‌کردم. البته می‌دانم که روزی پا در آن جاده خواهم گذاشت و ایده‌هایم را به تصویر خواهم کشید. همه‌ی این‌ها را نوشتم تا بگویم عکس دوتایی‌مان داخل اتاق پرو مغازه‌ی تاناکورا، وقتی که فروشنده گرم صحبت با یکی از مشتری‌ها بود، را دوست دارم. لباس‌هایی که در خرید آن‌ها مردد بودم و با اصرار او خریدم را هم دوست دارم. می‌دانید؟ به اتاق پروهایی که در آن آغوش و بوسه‌ای رد و بدل نکرده‌ایم ظلم شده. به اتاق پروهایی که کسی نبوده تا بگوید «چقدر میاد بهت» ظلم شده. به ما هم که فروشنده دست از سرمان برنمی‌دارد و موی دماغ‌مان می‌شود ظلم شده. اصلا شما این نوشته‌ی مرا ببینید؟! من توی بیان بعضی چیزها، مثلا حس و حال یک عکس، هنوز می‌لنگم. در صورتی که همان عکسی که داخل آینه گرفتیم کافی‌ست تا خودش صحبت کند و ضعف من در نوشتار اینقدر به چشم نیاید. خلاصه که تصمیم دارم دوباره مثل وبلاگم توی بلاگفا، عکس‌هایم را به وبلاگم اضافه کنم. این روزها خیلی‌ها برای سال جدید برنامه چیده‌اند و از اهداف‌شان می‌گوشند. این هم یکی از اهداف وبلاگی بنده! شما چه اهدافی دارید؟ وبلاگی و غیروبلاگی.

۱ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

جبر جغرافیایی (2)

عکس‌هایمان را که گرفتیم چند سانتی‌متر پایین‌تر از من روی چمن‌ها ایستاده بود. آمدم روبه‌رویش و هم را بوسیدیم. گفت «چه بوسه‌ی بدون راش(عجله)ای بود. کاملا اروپایی. انگار نه انگار که اینجا خاور میانه‌ست.» متاسفانه آن زاده‌ی آسیا بودن و جبر جغرافیایی که محسن نامجو از آن خوانده تا ته رفته توی پاچه‌ی ما. باید از انجام ابتدایی‌ترین حقوق‌مان بترسیم. برای بالا زدن پاچه‌ی شلوارمان کنار دریا باید بترسیم. وقتی داخل تاکسی نشسته‌ایم و آفتاب ظهر تابستان بر فرق سر می‌تابد و عرق از روی گردنمان سر می‌خورد، بابت افتادن شال از سرمان باید بترسیم. بابت بالا زدن آستین مانتو و جلوباز بودنش باید بترسیم. بابت راه رفتن در خیابان، گرفتن دست کسی که دوستش داریم، به وقت شبانه نشستن روی نیمکت پارک و مواجه شدن با سوال «خانوم با شما چه نسبتی دارن؟» و در کل بابت وجود داشتنمان هم باید بترسیم. یک بار راننده‌ی ماشین به جای 12 هزار تومان، کرایه را 30 هزار تومان حساب کرد و تازه آن 20 تومان را با اعتراض ما برگرداند. می‌خواهید بدانید چرا؟ چون ما همدیگر را داخل ماشین بوسیده بودیم و راننده معتقد بود که از خودروی او به عنوان «ویلا» استفاده کرده‌ایم. البته ترجیح من این بود که مثل خارجی‌ها بگوید «ماشین من مثل خانه‌ام است. لطفا تا وقتی در خانه‌ام هستید همدیگر را نبوسید» اما خب، اینجا که خارج نیست. از آن‌جایی که قطر گردن راننده اندازه‌ی ران پای من بود، هیکلش هم کل صندلی پژو 405 را پر کرده بود، و دو مسافر دیگر هم از آشنایانش بودند دعوا کردن فایده‌ای نداشت و بعد از اینکه بد و بیراه گفتند و پوزخند زدند، گازش را گرفتند و رفتند. بله، اینجا خاور میانه است. بابت وجود داشتن هم باید بترسید چون وجود شما به دیگران ربط دارد و باید نظر بدهند.


پ.ن1: به قول یکی از کابرهای توییتر: «من که راضی نیستم. امیدوارم ریال به ریالش خرج دوا درمون سرطانت بشه.»

پ.ن2: جبر جغرافیایی (1)

۶ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

گروه کر فیلارمونیک مارلیک

کنسرت گروه کر مربی آواز و صداسازی و مربی سلفژم بود. قطعه‌های گیلکی را اجرا کردند. نوازنده‌ی کمانچه که سال 62 متولد شده روی استیج رو به مردم ادای احترام کرد، لبخند دلنشینی زد و لب‌هایش را به هم فشار داد و سرش را طوری تکان می‌داد که حس عجیبی داشتم. یک جور تایید و افتخار بود. بابت تک‌تک ثانیه‌هایی که تمرین کرده بود تشویق می‌شد و حالا مزد زحماتش را دریافت می‌کرد. سرش را طوری آگاهانه تکان می‌داد که انگار خودش می‌دانست بابت چه چیزی تشویق می‌شود. تا به حال چنین لبخند و چنین افتخاری را توی چهره‌ی کسی ندیده بودم. دلم می‌خواست تا خود صبح برایمان ساز بزند.

 

بخشی از قطعه‌ای که فعلا اسمش را نمی‌دانم. کیفیتش بالا نیست. ویس ضبط کردم و ردیف یکی مانده به آخر نشسته بودیم.

 


دریافت

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

نوبرانه

اینکه آدمیزاد از کسی دلخور و ناراحت باشد و همزمان دلش برای اون تنگ شود واقعا نوبر است!

۴ نظر ۵ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان