خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

چه دوستی بهتر از آن‌ها

کتاب‌هایم تازه هستند و می‌شود که از عطر ورق‌هایشان مست شد. آدم وسوسه می‌شود که زندگی را بریزد دور و تمام روز بنشیند پای حرف‌هایشان.

۱ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

معضل این روزها

به دیرکت اینستا پیام داده «احتمالا آنفالو کردی؟» و بعدش ایموجی فرستاده و دندان‌هایش را با نهایت نا راحت بودن نشانم داده. این دومین نفر است. توضیح دادم که برای عوض شدن مطالب تایملاینم خیلی‌ها را آنفالو کردم و اگر تو هم می‌خواهی آنفالو کن چون که مشکلی ندارم. گفت «من که سرم توی کاره و برام فرقی نداره فالوئرام کیان.» احتمالا به همین دلیل بود که آمد و سوال پرسید؛ چون برایش فرقی ندارد! اصلا چه دلیلی دارد که هرکسی را فالو کنیم؟! ما چرا توی گه غرق هستیم و خیلی‌ها را به خاطر رودربایستی فالو می‌کنیم؟! خیلی‌هایی که آدم‌های بدی هم نیستند ولی فالو داشتنشان با نداشتنشان فرقی ندارد. البته کمی فرق دارد. ولی آن‌ها را فالو ندارم احساس بهتری دارم و سبکبال‌تر هستم. به هرحال هرچه باشد صحبت فالو کردن است. تصور کنید که دوست شما، دوستان پوچ و احمقی داشته باشد. آیا از خودتان نمی‌پرسید که شاید دوست من هم مثل آن‌ها پوچ و احمق باشد؟ چون اگر نبود پس چرا با این‌ها معاشرت می‌کند؟ بله. فالو داشتن هم همینطور است. اگر شما احمق نیستید چرا باید یک احمق را فالو کنید؟ نگویید برای خنده چون هیچ آدم عاقلی یک احمق را برای خندیدن فالو نمی‌کند. کارهای یک آدم احمق اصولا از نظر یک آدم عاقل اصلا خنده‌دار نیست. آدم باید برای فالو کردن و فالو داشتن هرکسی دلیل داشته باشد. یک دلیل قانع‌کننده. چه در مجازی، چه در واقعیت. بعضی‌ها خوب هستند، قشنگ هستند، ولی با آن‌ها فقط درجا می‌زنی و به جایی نمی‌رسی. چیزی به تو اضافه نمی‌کنند هیچ، وقتت را هم می‌گیرند. البته همه‌ی ما آدم هستیم و به آدم‌های دیگر احتیاج داریم. ولی نباید کیفیت را فدای کمیت کرد.

۱ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

و خاطرات با تو خواهند بود

کاملا احساس غریبی می‌کردم و نا راحت بودم. زیر تابلو را امضا کرده بود. پرسیدم «کار خودته؟» گفت «آره. اولین نقاشی رنگ روغنمه» و حالا من موقع پاک کردن آرایش صورتم به این فکر می‌کنم که چرا هیچ الاغی نبود تا نقاشی من روی بوم وقتی که دخترک ابتدایی بودم و چون رنگ روغن نداشتم هزار بار طرحم را با آبرنگ رنگ کردم تا پررنگ شود، آن هم بومی که عموی کوچکم که بچه نداشت برایم خریده بود، را جایی نگه دارد و یا اصلا به دیوار بزند؟! ولی من دفترهای نقاشی برادرم را نگه داشتم. عکس‌هایش را هم. بیشتر عکس‌های کودکی من بعد از طلاق والدینم ناقصم و گم شدند. بابا گرفت مامان را از همه‌ی عکس‌های قدیمی حذف کرد. مادرم یک سری از عکس‌هایم را گرفت که برای خودش چاپ کند و حالا بعد از چند سال ادعا می‌کند که عکس‌ها دست او نیست. عکس‌های خاصی از دوران کوردکی‌ام ندارم. یا حداقل عکسی ندارم که در آن خوشحال بوده باشم. برادرم اصرار داشت که دفترهایش را دور بیندازم و عکس‌های دوران کودکی‌اش را حذف کنم. حالا که بزرگتر شده با دیدن خاطرات کودکی‌اش ذوق می‌کند و آلبومش را با اشتیاق ورق می‌زند. شاید شما ندانید ولی من حین نوشتن پست‌هایم بغضی می‌کنم، خیلی زیاد.

۰ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

تایپ کنیم ببینیم چه پیش می‌آید

کتاب کلاس سلفژ را تخریده‌ام. تمریناتش را باید حل می‌کردم. سردرد دارم. امروز صبح دکتر مطب نبود. اسپیکر باشگاه گوش‌هایم را اذیت می‌کند. دنیا پر از آدم‌های احمق است. بعضی از آن‌ها که درباره‌ی هم‌بستر شدن صحبت می‌کنند دلم می‌خواهد که همانجا گوشه باشگاه، درحالی که هالتر روی شانه‌هایم هست بالا بیاورم. از دیدن این همه حماقت متحیر می‌شوم. احتمالا از چشمان آن‌ها این منم که احمقم. امروز بعد از اینکه موزیک را قطع کردند خیال می‌کردند که من هنوز با هنسفری آهنگ گوش می‌کنم و منم به روی خودم نیاوردم و همه‌ی حرف‌هایشان را می‌شنوم. بوی لجن می‌داد. امیال سرکوب‌شده. هنوز با «کارای بد» و «dirty stuff» مشکل دارم. چطور می‌شود که بد باشد؟ من چرا به این مسائل فکر می‌کنم؟ چشم‌هایم درد می‌کند. امیدوارم که نوافن اثر کند. ما همگی دوست داریم که توی ذهن‌ها باشیم حتی اگر جلوی چشم‌ها نباشیم. ما به تعداد لایک‌هایمان معتاد می‌شویم. ارزش عکس‌ها و محتوای درونش را با تعداد قلب‌های قرمز می‌سنجیم. ناراحت می‌شویم. اصلا شاید شما نشوید. باشد. می‌شوم آقا. من ناراحت می‌شوم. من که اعتماد به نفس ندارم و نمی‌دانم شاید عزت نفس هم ندارم، ناراحت می‌شوم. از اینکه فلانی هم پیج دست‌سازه‌هایش را همزمان با من ایجاد کرد و حالا ببین به کجا رسیده ولی من افتادم گوشه‌ی اتاق و هربار که کسی خواست سفارش بدهد از اضطراب قلبم آمد توی دهنم، ناراحت می‌شوم.از این همه خشک بودن خودم هم خسته می‌شوم. از این همه سردرد و کپسول و کرختی و خستگی و خوابالودگی هم خسته می‌شوم. از دنیا. از همه چیز. کاش اقلا یک دوربین داشتم. البته درد من فقط نداشتن دوربین نیست ولی یکی از دردهایم نداشتن دوربین است. دنیای واقعی فرق دارد. اینجا معمولا آدم‌ها بعد از اینکه ناراحتت کردند بابت اینکه به احساساتت آسیب رسانده‌اند از تو عذرخواهی نمی‌کنند. ساعت از 11 شب گذشته. نه دوش گرفته‌ام و نه شام خورده‌ام. کسی برای شام صدایم نزد. انگاری کسی شام نخورد. خانه‌ی ما نسبت به سال‌های گذشته بهتر شده. کسی کاری به کار کسی ندارد. آن موقع‌ها دعوا بود و سر و صدا. الا حتی کسی تلویزیون تماشا نمی‌کند مگر برای فوتبال. البته، ما در زندگی‌مان فقط 2تا تلویزیون خریدیم. یکی که زرد بود، البته تصویرش سیاه و سفید بود و فقط 2تا کانال داشت. بعد که کمی پول دستمان آمد و من کلاس چهارم ابتدایی بودم تلویزیون رنگی خریدیم. از همان 21 اینچ‌ها. هنوزم همان را داریم و خودتان تصور کنید که چقدر درب و داغان شده و تماشا کردن برنامه‌های مضر صدا و سیما در آن هیچ لطفی ندارد. نه تصویر خوب داریم، نه صدای خوب. قدیم‌ها را یادتان است؟ قدیم‌های وبلاگم؛ که می‌گفتم دلم خانه‌ی رنگی می‌خواد. خب، دلم خانه‌ی رنگی می‌خواهد. نه این کاغذ رنگی‌های سفید و مبل‌های مشکی و بوفه‌ی شکلاتی سوخته. به نظرم انتخاب وسایل خانه، آن هم وسایل گران‌قیمت خانه، در نوجوانی و شاید هم 20 سالگی، وظیفه‌ی سنگینی بود برای من. آن زمان خودم را هم نمی‌شناختم. هویت نداشتم. هنوز نمی‌دانستم چه بپوشم. البته هنوز هم خودم را نمی‌شناسم و نمی‌دانم که باید چه چیزی بپوشم. ولی فقط یک لحظه تصور کنید؛ دختر 19 بیست ساله نباید کسی باشد که تصمیم نهایی را در انتخاب مبل خانه بگیرد. از همان کودکی وظیفه‌های سنگین را انداختند روی دوش من. 8 سال و نیم که داشتم برادرم به دنیا آمد و وقتی که کسی خانه نبود باید پوشکش را عوض میکردم و غذایش را آماده می‌کردم و او را روی پایم تکان می‌دادم تا خوابش ببرد. مبل خانه را زن و شوهر باید انتخاب می‌کردند. اما نامادری‌ام که اهل این کارها نیست. فقط بعد از اینکه خریدیم و آوردیم و همه‌چیز تمام شد تازه یادش می‌اید که باید نظر بدهد. درد سرم کمتر شده انگار. درد خودم نه. از اینکه در 90 درصد مواقع اتاق مشترک من و برادرم در اختیار من است و وقتی می‌آیم خانه، خودش از اتاق می‌رود بیرون احساس اندوه می‌کنم. دلم غذای خوشمزه می‌خواهد.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

خارج

مادر یا پدر یکی از دوستان سابقم، احتمالا مادرش، در دیرکت اینستا برایم پیامی فرستاده و از من پرسیده که چرا دیگر خانه‌شان نمی‌روم و نکند که دلگیرم ازشان. دفعه‌ی قبل هم پیگیر بود که چرا یکهو فاصله گرفتم و دیگر با آن‌ها معاشرت نمی‌کنم. نمی‌دانم چطور بگویم چون که دخترت بچه است و هنوز به بلوغ فکری نرسیده و با رفتار و کارهایش مرا به مرز جنون می‌رساند و کاری می‌کند که آرزوی مرگ کنم. و البته نمی‌دانم چطور بگویم که به خودش هم تکه‌ی نابی انداخته باشم که یکی از دلایلش خود تو و شوهرت هستید که این دختر به چنین روزی افتاده. این سوال مادرش نشان می‌دهد که او هنوز برای دیر بیرون ماندن با دوستانش و سپری کردن اوقاتش با دوست‌پسرش، همچنان می‌گوید «میرم خونه‌ی عالمه» «عالمه هم هست» و اینچنین از اعتبار من سواستفاده می‌کند و درواقع اصلا به روی خودش نیاورده که من با او رابطه‌ام را قطع کرده‌ام. مادرش از بین دوستان فرزندش فقط به من اعتماد داشت و مرا عاقل می‌پنداشت؛ تا جایی که حاضر شده بود بالاخره از خانه‌ای که برای دخترش خریده برود و پیش شوهر خودش زندگی کند و من و دخترش با هم همخانه شویم. که خب اولش هیجان‌زده بودم ولی بعد که عمیق‌تر فکر کردم و با کسانی که تجربه‌ی زندگی در خوابگاه داشتند یا اینکه همخانه داشتند صحبت کردم و شخصیت متعالی آن دختر را وصف کردم، هیچکدام این کار را عاقلانه ندیدند که با چنین آدمی زیر یک سقف زندگی کنم. البته از حق که نگذریم به هرحال صفات مثبتی هم داشت ولی می‌دانید؟ بچه بود، بچه! و تحمل کردن یک بچه از از توان من خارج است. متوجهید؟ خارج! خارج!! خا؟رج!!!

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

یک لبخند

من همیشه از آن‌هایی بوده‌ام که توی کتاب و دفتر و تخته و هرجایی شکلک و نقاشی می‌کشیدم. کاغذ کتاب با صفحه‌ی چت یاهو فرقی نداشت. باید ابراز احساسات می‌کردم. ما از آن خانواده‌هایش هستیم که برای هم یادداشت می‌گذاریم. البته نه همیشه. هرموقعی که نیاز باشد. مثلا زمانی که پدرم خوابیده و من باید بروم بیرون؛ «سلام بابا. من با دوستام رفتم بیرون. شام منتظرم نمونید» و در انتها یک «^_^» یا «:)» که مژه دارد و ابروهایش به نشانه‌ی شادی بالاست می‌کشم و اینطور دیگر نیاز نیست تا تماس بگیرم یا او را از خواب بیدار کنم یا که یادم برود و نگرانم شوند. امشب که در کار ترجمه به مصطفا کمک می‌کردم، دیرتر شام خوردم. همه خواب بودند و من تازه ساعت 1:30 بعد از نصف شب داشتم شام گرم می‌کردم. بابا ماست‌بورانی درست کرده بود. درب ظرف را برداشتم. دیدم که با پودر نعنا «:)» کشیده. لبخند زدم و بغضم گرفت. از گوشه‌ها برای خودم کشیدم تا نقاشی‌اش را خراب نکنم.

۱ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

خسته می‌شوم از نو

غمگینم. دیروز منشی آموزشگاه آمد و گفت «خانوم ن، از ارشاد سرزده اومده بودن برای بازرسی و راجع به پوشش شما به ما تذکر دادن. البته ما خب همه‌مون دلمون می‌خواد که راحت باشیم...» ناراحت شدم. حالا آواز یاد گرفتن هم شده دردسر و باعث ماتم. من سینوزیت دارم و مجبورم که کلاه بذارم. داخل آموزشگاه گرم است و شالم را از دور گردنم برمیدارم. حالا دوباره اوضاع شده مثل زمان دانشگاه؛ که دم در باید مقنعه سرم می‌کردم و موقع برگشتن، مقنعه را برمی‌داشتم و دوباره کلاه را سرم می‌گذاشتم. منشی گفت که حتی نسبت به اینکه چرا مربی مرد است و هنرجو زن، هم اعتراض کرده‌اند! هنرجوها و والدینشان راحت لباس می‌پوشند، حتی دختر خود منشی که یکی از هنرجوهای آموزشگاه است. شلوارها کوتاه است و مانتوها آزاد و جلوباز. موهای بلندشان از زیر شالی که با بی‌میلی روی سرشان است ریخته بیرون. فقط من که کلاه سرم هست و موهایم کوتاه، پوششم «مشکل» داشت. انگار من همیشه آن یک نفری هستم که مشکل دنیاست. خانم منشی گفت که اگر لج کنند ممکن است درب آموزشگاه را تخته کنند. حالا من کاسه‌ی چه کنم چه کنم در دست گرفته‌ام و نمی‌دانم که دقیقا چه کنم.


پ.ن: دیروز در خانه بد تمرین کردم. رفتم کلاس. مربی‌ام گفت «با صدات چیکار کردی؟» صدایم گرفته بود و درنمی‌آمد. گفت که 2 روز به صدایم استراحت بدهم. حس می‌کنم دست و پایم را بسته‌اند تا نتوانم جایی بروم. موزیک گوش می‌کنم و نمی‌توانم همخوانی کنم.

۰ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

گوسفند نباشیم

در خصوص اینکه چرا نباید خودخواه باشیم و بچه‌دار شویم نکات زیادی وجود دارد که قبلا گفته‌ام -و همچنان بخشِ جستجوی بیان کار نمی‌کند و نمی‌دانم باید سرم را به کدام ستون بکوبم- به همین دلیل نمی‌توانم لینک مطلب را در اختیارتان بگذارم. هر بار که مطلبی مرتبط با مطالب قبل می‌نویسم، همین آش است و همین کاسه که باید این مشکل جستجو را از اول توضیح دهم! بگذریم. توجه شما را به مثال‌هایی در خصوص والدین و فرزند جلب می‌کنم:
- مادری دست فرزند کوچکش را گرفته و تقریبا او را مثل عروسک پشت خودش می‌کشد. بچه‌ی طفلی نمی‌داند که چرا مادرش مثل ملکه‌ی عذاب رفتار می‌کند. سردش شده. مادر: «بهت که گفتم کاپشن بپوش!» انگار عقل بچه‌ی 4 ساله می‌رسد که سرما چیست! دوباره با گریه می‌گوید که سردم شده. مادرش می‌گوید «ساکت شو، وگرنه می‌ذارمت همینجا و میرم!»
- پدری فرزند 7ساله‌اش را کنار خیابان، توی ماشین با درب باز، تنبیه می‌کند و صدای گریه‌ی کودک به آسمان رسیده. خیال می‌کنید دلیلش چیست؟ طفلکی غذا می‌خورده و کمی از غذایش ریخته کف ماشین و حالا پدرش می‌خواهد که عقده‌ی چندین ساله‌اش را اینطور باز کند.
- کودکی ظریف داخل اتوبوس از مادرش می‌پرسد «کی برام اون رو میخری؟» مادر: «هروقت که بابا حقوق بگیره.» کودک: «بابا بره کار کنه؟ بعد پول بدن بهش؟ بعد بیاد خونه؟ بعد برا من میخری؟»
یاد کودکی‌های خودم افتادم که چیزهای زیادی می‌خواستم و هیچوقت نمی‌گفتن که پول نداریم. من هم در حسرت داشتن یک چتر، مثل همان چترهایی که بچه‌های مدرسه داشتند، زجرکش می‌شدم. یا مثلا هر بار که مادرم مرا کتک می‌زد و گریه می‌کردم، می‌گفت «آها، حقته. خوب شد. بمیر»
جلسه‌ی دوم در باشگاه جدیدم با موردی که زیاد دیده‌ایم رو به رو شدم. یکی از خانم‌هایی که تازه ثبت‌نام کرده بود، یک سال از مربی بزرگتر بود. مربی ما مجرد است و این خانم 3تا بچه دارد. مربی با لحن و ادبیاتی که من نمی‌پسندم پرسید «چرا این همه زاییدی؟» خانم هم جواب داد «آخه شوهرم می‌خواست.» بله. بچه به دنیا می‌آورند تا از طلاق فرار کنند. بچه به دنیا می‌آورند چون عصای پیری می‌خواهند. بچه به دنیا می‌آورند تا از تنهایی فرار کنند. بچه به دنیا می‌آورند تا به او افتخار کنند. بچه به دنیا می‌آورند تا کسی را مجبور کنند که راهی را برود که خوشان نرفتند. بچه به دنیا می‌آورند چون اصلا بچه به دنیا آوردن هنر است! مگر هر کسی می‌تواند 9 ماه باردار باشد و زایمان کند و خرج آدم دیگری را بکشد؟! بچه به دنیا می‌آورند چون شوهرشان بچه می‌خواست. و بچه به دنیا می‌آورند چون نمی‌دانند که چه کار دیگری می‌شود در دنیا انجام داد. پس بچه‌دار شویم چون همه از همین راه رفته‌اند!
ضمن اینکه با عزیزانی که خیال می‌کنند بچه‌دار شدن در دنیای رنگین‌کمانی و یونیکورن‌ها که اشکالی ندارد، هیچ صحبتی ندارم. اول بگذارید بچه‌های بی‌سرپرست و خیابانی را پوشش دهیم و بعد از اینکه دیگر بچه‌ای بدون والدین نبود، آن وقت با هم صحبت می‌کنیم.

۰ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

پس کِی میاد اون روز؟!

بیش از 20 موضوع را یادداشت کرده‌ام تا درباره‌ی آن‌ها بنویسم. اما می‌دانید؟ غذا نباید از دهن بیفتد. آدم باید کنار خیابان بنشیند و همچون گرسنگان، گوشی یا لپ‌تاپش را بردارد و هرچه را که دید یا که حس کرد، تایپ کند -یا مثلا خودکار و دفترچه بردارد و یادداشت کند- و مغزش را برای همیشه از دست آن افکار رها کند که بعدها نشوند آینه‌ی دق!

۱ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

نیازمندی‌ها؛ وبلاگ جدید

چندی است که جای خالی وبلاگ‌های باکیفیت جدید را در زندگی‌ام حس می‌کنم. از آنجایی که بیشتر عزیزانی که آن‌ها را می‌خوانم، وبلاگ یا پست‌های سایرین را به اشتراک نمی‌گذارند -البته ناگفته نماند که تعداد وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کنم بسیار محدود است و از همان تعداد یکی پس از دیگری دربشان را تخته می‌کنند و بی‌سر و صدا می‌روند- لذا، از همه‌ی شما عزیزان تقاضا می‌کنم که چنانچه اندک با روحیات من آشنایی دارید، حتی اگر آشنایی نداشتید هم مهم نیست، وبلاگ‌های خوب را معرفی کنید تا هم من استفاده کنم هم دیگران. اجر شما با سرویس وبلاگنویسی بیان؛ رسانه‌ای برای متخصصان و اهل قلم.

۵ نظر ۴ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان