خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

هیاهوی ذهنم

زیر دوش آب گرم ماتم گرفته بودم. مشغول تحلیل وضعیت روانی‌ام بودم. رابطه‌ام را توی ذهنم بالا و پایین کردم. باید تمامش کنیم؟ موهایم را شستم و بغضم شکست. واقعا باید چه خاکی بر سرم کنم؟! من هنوز هم دوستش دارم. اضطراب هم دارم. اشتهایم هر روز کمتر می‌شود و مربی باشگاه به طعنه به من می‌گوید که «اون هالتر هیچوقت به کار من نمی‌آد!» ضعیف و فرسوده شده‌ام. طوری خسته‌ام که با هزار سال خوابیدن هم بهتر نمی‌شود. بلاتکلیفی. سردرگمی. میزان زیادی غم. کمی حالت تهوع. بی‌انگیزگی. این‌ها بخشی از احساساتی هستند که در طول روز تجربه می‌کنم. چهره‌ام! از چهره‌ی ماتم‌زده‌ام نگویم برایتان. طی دو هفته‌ی اخیر لاغرتر از قبل شده‌ام. نفس کشیدن هم سخت‌تر از قبل شده...

۰ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

سخت بگیرید

به عنوان آدمی که از وقتی یادم می‌آید به او گفته‌اند «سخت نگیر!» عرض می‌کنم که سخت گرفتن خوب است. بدون سخت گرفتن نمی‌شود یک کوهنورد حرفه‌ای یا یک نقاش ماهر شد. هر کاری در دنیا نیاز به سخت گرفتن دارد. اگر در انتخاب آدم‌هایی که با آن‌ها معاشرت می‌کنید سخت نگیرید، یک روز به خودتان می‌آیید و می‌بینید تبدیل شده‌اید به شخصیتی که همیشه از آن فراری بوده‌اید. آدم‌ها خیال می‌کنند سخت گرفتن کار درستی نیست. ولی بدون سخت گرفتن که یک تکه چوب هیچ‌وقت تبدیل به مجسمه‌ی تراشیده نمی‌شود. آدمیزاد هم همینطور است. باید به خودش سخت بگیرد تا تراشیده و پخته شود. بدون اینکه به خودتان سخت بگیرید هیچ‌گاه به اندام ایده‌آل‌تان نمی‌رسید. غذای خوش عطر و طعم بدون اینکه شما به خودتان سخت بگیرید آماده نمی‌شود. ولی ما میل شدیدی به شل گرفتن داریم! چرا؟ چون راحت‌تر است. چون تلاش کردن سخت است. پذیرفتن مسئولیت هم همینطور. ما از اینکه باری روی شانه‌هایمان باشد فرار می‌کنیم. ولی تا کی می‌شود فرار کرد؟ یک جایی حقیقت می‌خورد توی صورت آدم و می‌فهمیم تمام این مدت در اشتباه بوده‌ایم. شاید همین الان که مشغول خواندن این متن هستید به من بگویید «سخت نگیر!»، «مگه چه قدر زنده‌ایم که سخت بگیریم؟!» اگر اینطور است باید بگویم شما هم در حال فرار هستید و شاید خودتان هم ندانید که از چه چیزی فرار می‌کنید! واقعیت همین است. باید سخت گرفت. برای آدمی بهتر شدن باید سخت گرفت. برای داشتن دنیایی بهتر باید سخت گرفت. برای رسیدن به رویاها باید سخت گرفت. شما با لم دادن در گوشه‌ی اتاق هرگز نمی‌توانید کوچه پس کوچه‌های ایتالیا را ببینید. برای رسیدن باید کوله بست و سفر کرد. باید سختی راه را گذراند. چون نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود. ایران را می‌بینید؟ نتجیه‌ی سخت نگرفتن است! ژاپن را ببینید؟ ژاپن نتیجه‌ی سخت گرفتن بعد از بمباران هیروشیماست. ما همیشه ولش کردیم و همیشه چه کسی حالش را داشت اصلا؟! و همیشه اوه! به چه چیزهایی توجه می‌کنی تو! ولی بدون شکستن تخم‌مرغ که نمی‌شود املت درست کرد! باید سخت گرفت. اگر نیوتون سخت نگرفته بود و به افتادن سیب توجهی نکرده بود معلوم نبود که چه زمانی صدای چه کسی به گوش سایرین می‌رسید و از جاذبه برایشان توضیح می‌داد و اصلا معلوم نبود ما امروز از نظر جایگاه علمی کجا می‌بودیم. سخت نگرفتن خطرناک است زیرا ممکن است احمق باقی بمانیم. ممکن است روزی بیاید که ببینیم عمرمان همینطور گذشت و هیچ گهی نشدیم.


پ.ن: دومین. پست قبلی؛ چرا نباید موقع غذا خوردن سرمان توی گوشی باشد؟

۴ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

چرا نباید موقع غذا خوردن سرمان توی گوشی باشد؟

یک سال و یک ماه از گیاهخوار شدنم می‌گذرد. پدر sms فرستاد و گفت که برای شام، کتلت مخصوص لنگرود خریده؛ از همان‌هایی که جانم برایش می‌رود. آخرین باری که از آن ساندویچ‌ها خوردم را یادم نمی‌آید. رسیدم خانه. خسته بودم و گرسنه. حلوای سالگرد عمویم را انداختم توی دهانم و یک ساندویچ برداشتم و راهی اتاق شدم. بعد از حلوا اولین چیزی که گاز زدم خیارشور بود. گوشی را چک کردم و همانطور که غذا می‌خوردم برایش پیام فرستادم. سرگرم اینستا بودم که یکهو به خودم آمدم و طعمی را حس کردم. گوشت بود! خدای من! گوشت؟! چه طور این همه از ساندویچ را خوردم و متوجه نشدم؟! دفعه‌ی قبل هم متوجه نشدم؟! اصلا دفعه‌ی قبل گیاهخوار بودم؟! آه! طفلی آن گاو دوست داشتنی. حالا چه گِلی به سرم بگیرم؟!

بیش از 3 ساعت از این ماجرا گذشته و من هنوز توی شوکم. معده‌ام سنگین است و چربی گوشت را در تمام بدنم حس می‌کند. دهانم تندی طعم گوشت را دارد و خوردن میوه هم چیزی را عوض نکرد. اصلا تا وقتی که پرتقال هست آدم چرا باید لاشه‌ی حیوان بخورد...

۱ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

باید زودتر از این‌ها اقدام می‌کردم

مخاطب عزیز، شما نمی‌دانید که تا چه حد دلم حرف زدن و گریه می‌خواهد. اما خودم هم نمی‌دانم که باید از چه دری صحبت کنم! بغض گلویم را بسته و همه چیز غم‌انگیز است. دیشب که توی خیابان از سرما می‌لرزیدم، با خودم فکر می‌کردم که از آن ابتدای خلقتم همه چیز برایم غم‌انگیز بوده. من از ۶ سالگی دلم به حال تنهایی پدرم می‌سوخت و گریه می‌کردم. مخاطب عزیز، من دیگر تنهایی زورم نمی‌رسد. باید بروم از مشاور کمک بگیرم. من از همان قرص‌های لعنتی می‌خواهم که دوستان افسرده‌ام می‌گویند حالشان را بهتر کرده. من واقعا احتیاج به کمک دارم.


پ.ن: سومین. قبلی؛ انگار رسالتش همین بود، آن هم بعد از ۴ سال

۸ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

انگار رسالتش همین بود، آن هم بعد از 4 سال

بغض‌هایی که قطره می‌شوند و سر می‌خورند روی گونه.

 

پ.ن1: این آهنگ ارتباطی با حس و حال پستم ندارد. ولی زیباست. آنقدری زیباست که نیازی به واژه‌های من برای توضیح ندارد.

 


دریافت

 

پ.ن2: از من پرسید «بابت موفقیته که حس افسردگی داری؟»

پ.ن3: دومین. قبلی؛ زنده بودن سخت است

۰ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

زنده بودن سخت است

زندگی همین است. یا باید وقتی که در اوج هستید در آغوش هم خداحافظی کنید و عشق‌تان را نجات دهید، یا ادامه می‌دهید و روزی را می‌بینید که دیگر در رابطه خوشحال نیستید و بدون اینکه بخواهید «دیگه قد قبل نمی‌خوامت» را تقدیم هم می‌کنید. زندگی سخت است.

۲ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

گذشته‌های دور

لپ‌تاپ را گذاشتم روی حالت Sleep. بعد با خودم گفتم ایکاش خاموش می‌کردم طفلی رو. رفتم که دوش بگیرم. کلاه دوش که نداریم، طبق معمول پلاستیک کشیدم روی سرم. بعد از ظهر دوش گرفته بودم و حالا فقط می‌خواستم که کوفتگی تمرینات عصر توی تنم نماند. البته شامپویم هم تمام شده بود. 5 دقیقه نگذشته بود که آب سرد شد. تف! حتی طاقت چند دقیقه در سرما ماندن را ندارم! می‌گذرد ولی ذره‌ای از من هم کم می‌شود. چه قدر تحمل همه چیز طاقت‌فرسا شده. چند سال پیش که این طوری نبودم. روز تولد 21 سالگی‌ام توی پارک شانه‌هایم را می‌مالید و می‌گفت «این شاید آخرین بار باشه. بعدا دلت تنگ می‌شه» و نیم ساعت بعد با من کات کرد و هر کدام از خیابان جداگانه‌ای رفتیم (البته من منتظر بودم که به دنبالم بیاید، نمی‌دانم چرا!!) اشک‌هایم را دیده بود. شب زنگ زد تا حالم را بپرسد. من با اینکه کلماتم به سختی از بغضم عبور می‌کرد گفتم «حالا که می‌خوای بری دیگه نیاز نیست نگران حالم باشی». خداحافظی کردیم و زدم زیر گریه. لعنتی، چه قدر قوی بودم! الان با آدم‌ها یک ساعت که وقت می‌گذارنم خوابم می‌گیرد و احتیاج دارم گوشه‌ای بیفتم تا دوباره انرژی بگیرم. آن شب دوست‌پسر قبلی‌ام تماس گرفت تا تولدم را تبریک بگوید و دوست‌پسر قبلی‌ترم هم همینطور. تولد عجیبی بود. من هم عجیب بودم. جوان بودم. این روزها فرسودگی را با پوست و گوشتم حس می‌کنم. حتی چهره‌ام از انرژی افتاده و طراوت سابق را ندارد. یکم اردیبهشت جشن عروسی پسردایی است و وقتی به سوال‌های اقوام فکر می‌کنم دلم می‌خواهد خودم را به آتش بکشم و یک بار برای همیشه راحت شوم.


پ.ن: دومین. قبلی؛ مهدیار

۶ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

مهدیار

خیلی اتفاقی دم در کافه همدیگر را دیدیم، آن هم بعد از 3 سال. یادم نیست که قبلا با هم کافه رفته بودیم یا نه. از من پرسید
- اینجا چیکار می‌کنی؟ توی کافه که سیگار می‌کشن.
- همه‌جا سیگار می‌کشن. چه می‌شه کرد...

اجازه گرفتند تا بروند روی میز کناری که خالی بود سیگار بکشند. نگاهی غم‌انگیز به آن دو نفر انداخت:
- میرید سیگار بکشید؟ نامردا.
- خب تو هم اگه می‌خوای همراهشون برو.
-سیگار که همیشه هست. ولی تو که بعد از چند سال دیدمت همیشه نیستی.

قلبم لبخند زد. ما هیچ‌وقت با هم صمیمی نبودیم. گاهی برای هم ویس می‌فرستادیم و به نقد و بررسی مسائلی که یادم نمی‌آید می‌پرداختیم. آن جمعه که در بازارچه شرکت کرده بودم تا دست‌سازه‌هایم را بفروشم به دیدنم آمد و شروع کرد به تبلیغات «بیا اینور بازار!». و اصلا معلوم نیست که باز همدیگر را ببینیم یا نه.

۰ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

پس ما کی سَرمان را از ماتحت هم می‌کشیم بیرون؟؟

چند روز پیش می‌خواستم از پیام‌هایی که گاه و بی‌گاه در شبکه‌های اجتماعی دریافت می‌کنم برایتان بنویسم؛ «چه طوری خاش» این آخری پیامی بود که همین چند روز پیش یکی از پسرهایی برایم فرستاد که مدتی بود مرا دنبال می‌کرد. نمی‌دانم چند درصد زنان دنیا تا به حال پیام‌هایی مثل «چه طوری چاقالو؟» یا «چه طوری استخونی؟» که حاوی تحقیر بدن هستند را برای مردها فرستاده‌اند. ولی خب، قرار نیست که مردانه زنانه کنیم. قرار است که کنار هم بایستیم نه روبه‌روی هم. تعجب من از این همه وقاحت در وجود بعضی از آدم‌هاست. البته نه صرفا وقاحت. با وقاحت تنها که نمی‌شود این همه مشمئز کننده بود. احمق هم هستند. ولی ای کاش همین‌جا تمام می‌شد. نفهم هم هستند. ولی ای‌کاش کلا نبودند. اگر غول چراغ جادو را ببینم حتما آرزو می‌کنم که زمین را از احمق‌ها پاک کند تا ما نجات پیدا کنیم. دیشب رفتم خانه‌ی مادر دوستم که هر دو خیاط هستند. بعد از صحبت کردن درباره‌ی مذل لباس تصمیم گرفتیم تا با هم به پارچه‌فروشی سر بزنیم. کنار دیوار آپارتمان قبلی ما پارک کرد. توی خواب‌هایم هیچ‌وقت آن خانه را نمی‌بینم و هیچ تصویر ذهنی ندارم که وقتی دروازه را باز می‌کردیم با چه صحنه‌ای مواجه می‌شدم. برای خرید پارچه فقط 2 گزینه داشتم و بهتر بود که از همان اولی خرید می‌کردم چون قیمتش مناسب بود. ولی تنوع کارش پایین بود. رفتیم مغازه‌ی دوم. یکی از فروشنده‌ها به نظر می‌رسید از آن از زیر کار در بروهاست. انتظار داشت طاق پارچه را بلند کنیم و ببریم شش متر آن طرف‌تر که تور مناسب لباس را انتخاب کنیم! تازه شاکی هم بود که سنگین نیست!! من دنبال پارچه‌ی طرح‌دار شبیه کت و شلوارهای آقای هری استایلز بودم ولی خب زندگی پر از ناامیدی است! آن‌ها فقط پارچه‌ی تک‌رنگ داشتند. انتخاب کردن بین چند گزینه برایم شبیه شکنجه است. چندین رنگ جلویم بودند و نمی‌دانستم که کدام یکی از آن‌ها را بیشتر دوست دارم. از فروشنده درخواست کردم تا رنگ چهارم را هم برایم بیاورد. از شادی پرسیدم که به نظرش کدام رنگ را انتخاب کنم؟! هر دو مردد بودیم. فروشنده شروع کرد به نظر دادن که اگر رنگ روشن بردارم بدنم پُرتر دیده می‎شود. در جوابش گفتم «حالا کی خواست پررتر دیده بشه؟!» انتظار چنین حرفی را نداشت. چهره‌اش جدی شد و شروع کرد به تحقیر بدن من «خب پس چی می‌خوای استخونات دیده بشه؟! من کتابش رو خوندم. رنگ روشن خوبه برات. اگه میگی کتاب درست نمی‌گه لابد قرآن رو هم قبول نداری. اصلا مشکی بردار که دنده‌هات دیده بشه». هر چقدر از او پرسیدم که چه کسی از شما نظر خواسته؟! و بدن خودم است و دوست دارم لاغر باشم و این مسائل شخصی است و به شما ربطی ندارد توی کتش نرفت که نرفت. حرف خودش را می‌زد. اصرار داشت که ما نباید در انتخاب اندام بدن خودمان سلیقه‌ای رفتار کنیم و باید پایبند به چهارچوب‌ها و کلیشه‌ها باشیم. بعد هم غر زد که من مشتری دارم، شما از قرمز رسیدید به لیمویی، ما برای هر کسی فقط چهار پنج رنگ می‌آوریم. رنگش پریده بود. من هم گفتم «فعلا که 4 تا آوردید و یکی دیگه مونده». نگران بود که دعوا بالا بگیرد و من بروم و به گوش مدیر برسد. به ناچار خرید کردم. از این فروشنده‌ها زیاد دیدهام، هم مرد و هم زن. حتی موقع خریدن شرت و سوتین هم آدم را رها نمی‌کنند. امروز ظهر لینکین‌پارک پلی کردم و رفتم با مدیر مغازه صحبت کردم. آدم خوش‌اخلاق و محترمی بود. به همه‌ی حرف‌هایم گوش داد و گفت که حق با مشتری است و مجموعه نباید نظر اضافی بدهند یا برخورد زننده داشته باشند و مغازه مال مشتری است و صد تا پارچه هم که شده باید ببیند. فروشنده‌ی مورد نظر را صدا زد تا رو در روی هم صحبت کنیم. فروشنده منکر حرف‌هایش می‌شد و می‌گفت که نظر خاصی نداده است و این من هستم که بد برداشت کرده‌ام! گفتم همین حالا هم می‌توانم زنگ بزنم پلیس و بابت آزار جنسی از او شکایت کنم. مدیر طفلی دلش می‌خواست که این دعوا زودتر تمام شود. دل خودش هم از آن فروشنده پر بود. به من گفت که همه‌ی مجموعه غریبه هستند و از شهری دیگر و فقط همین یک نفر است که آشناست و برای یک لقمه نان به او کار داده. در پایان گفتم که من قبلا هم از آن مغازه خرید کرده‌ام و دفعه‌ی بعد اگر این آقا را ببینم حاضر به خرید کردن نیستم. آقای مدیر از من تشکر کرد که تا مغازه رفتم و این موضوع را به او اطلاع دادم و گفت از فروشنده قول می‌گیرد که دیگر تکرار نشود. دیشب که به خانه رسیدم و عصبانی و ناراحت بودم، نه اینکه حس کرده باشم زیبا نیستم، از دست مردم خسته بودم، گریه می‌کردم و تقصیر شماست. اگر مهرداد تصمیم گرفته سلفی‌هایش را توی وبلاگش که تنها خانه‌ی مجازی اوست به اشتراک نگذارد تقصیر شماست. بله! تقصیر شماهایی که او را متهم کرده‌اید به کارهایی که نمی‌کند و به قول خودش «حال خراب ما را انگولک می‌کنید» و حالا دوباره کامنت‌هایش را بسته و او را وادار به سکوت کردید. جدی شما چه طور شب‌ها خوابتان می‌برد؟!


پ.ن1: پارچه‌ی خریداری شده 

پ.ن2: کت و شلوارهای آقای استایلز

    

۳ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

ساری - رشت

اولین مکالمه‌ی ما سوالش بود که پرسید کجا هستیم. توی رستوران دنبال میز می‌گشت تا بنشیند. لبخندی به او زدم و آمد کنارم نشست. مثل من اهل رشت بود. نامزد داشت. یک ساعت بعد برایم تعریف کرد که صیغه کرده‌اند و نام شوهرش محمد است. خودش متولد 72 و محمد متولد 74 بود. داستان‌های زیادی از محمد تعریف کرد. حتی اسم خودش را هم نگفت. وقتی از محمد صحبت می‌کرد چشم‌هایش برق می‌زد، حتی وقتی که تعریف می‌کرد بابت مزاحمت‌هایی که برایش ایجاد کرده‌اند شوهرش دیگر اجازه نمی‌دهد که سر کار برود. برخلاف من روی صندلی زود خوابش می‌برد. می‌گفت وقتی از خواب بیدار شده مرد صندلی ردیف کناری ما که کنار همسرش نشسته بود به او زل زده و خب راستش به من هم زل زده بود. یک ساعتی را صحبت کردیم، البته من بیشتر شنونده بودم. عادت ندارم از عقاید و زندگی‌ام برای آدم‌های جدید صحبت کنم. خوشحال بودم که توانسته‌ام با آدمی جدید هم‌صحبت شوم اما دیگر انرژی نداشتم. باید به خلوت خودم برمی‌گشتم. با تلفن صحبت کردم. چشم‌بندم را برداشتم ولی او قبل از من خوابید. یک ساعتی به صورت ناپیوسته خواب بودم. هنسفری گذاشته بودم و موزیک بی‌کلام گوش می‌کردم. تقریبا تا نزدیک رشت خواب بود. اسمش را پرسیدم. از 15 سالگی به بعد دیگر اسم هانیه را نشنیده بودم. پیاده شدم و امیدوارم که سالم به اردبیل رسیده باشد. می‌رفت دیدن همسرش.


پ.ن: ساری

۶ نظر ۲ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان