خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

از روزمرگی‌ها

آب طالبی که خوردم احساس سرما کردم. اصلا شاید از همان شنبه شروع شد که توی کلاس سردم شد و برای گرم شدن مجبور شدم سریع قدم بزنم. دیشب که رسیدم خانه، لباس‌هایم را درآوردم و تنها با یک شلوارک روی تخت دراز کشیدم. پنجره باز بود و بخاری خاموش. امروز صبح که بیدار شدم حس کردم گلو درد دارم. رفتم باشگاه و کولرها باعث شدند کمی وضعم بدتر شود. چه تمرینی هم کردم. توی راه‌پله‌ی آپارتمان در حال بستن بند لنگه‌ی دوم کتانی فیروزه‌ایم بودم که یادم آمد قرص‌هایم را نخورده‌ام. بند را نبسته باز کردم و برگشتم خانه و سریع رفتم سراغ بطری شیشه‌ای و قرص‌هایم. با انرژی رفتم باشگاه و خیلی امیدوار بودم که تمرین امروز خوب پیش برود اما زندگی همیشه چیزهایی در آستین دارد. ست دوم اسکوات سوموی پا باز بود که حس کردم بیش از حد خسته‌م، نفسم گرفته و سرم گیج می‌رود. بله، کار قرص‌ها بود. آدم که قبل از تمرین کردن قرص نمی‌خورد عزیزم!

۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

اینستگرم و مکافات

مطالبی که آدم‌ها در صفحه‌های اجتماعی خود به اشتراک می‌گذارند بخشی از شخصیت و افکار و دغدغه‌هایشان را به نمایش می‌گذارد. ولی به نظرم هیچ یک از شبکه‌ها به اندازه‌ی گزینه‌ی «استوری» در اینستگرم قوی و موفق نبوده‌اند! آنقدر توانمند است که گاهی حتی نیازی نیست به عکس‌های صفحه‌ی مورد نظر نگاه بیندازیم و نوشته‌های زیر آن را بخوانیم. کافی‌ست که سری به استوری‌ها و هایلایت‌ها بزنیم تا بفهمیم شخص مورد نظر در چه جهانی سیر می‌کند. استوری تعداد زیادی از آدم‌هایی که دنبال می‌کنم را میوت کرده‌ام تا دیگر جلوی چشمانم نباشند. فیلم گرفتن حین رانندگی، پز دادن، سیگار و قلیان کشیدن، مزه و شیشه‌ی مشروب، اسکرین‌شات از صفحه‌ی مکالمه‌ی خصوصی، ارسال عکس و مدام حرف زدن با دوست صمیمی خود و تعداد زیادی شکلک خنده، دعا کردن، جملات انگیزشی، جملات من شاخم و راه زندگی‌ام این است، متن‌های طعنه‌دار برای مخاطب خاص، گوشزد کردن نکاتی که خود صاحب اکانت به آن‌ها عمل نمی‌کند، ویدیوهای حاوی خشونت و غم، غر زدن‌های مداوم و پخش کردن انرژی منفی، به قول خودشان جوک (که البته فقط بیانگر بدبختی ما ایرانی‌هاست)؛ تماشای هیچ‌کدام از این‌ها نه تنها حس خوبی در من ایجاد نمی‌کند بلکه باعث می‌شود بیش از پیش در چشمانم منزجزکننده به نظر برسند و از خودم بپرسم «واقعا چرا اینا رو فالو دارم؟؟» و هر بار که برای امتحان، سری به استوری یکی از آن‌ها می‌زنم تا ببینم شاید تغییر کرده باشند می‌بینم که نه! حق داشتم که میوت کردم.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

درباره‌ی افسردگی (3)

شده‌ام شبیه پیرمردها و پیرزن‌هایی که توان راه رفتن ندارند. یک هفته‌ای می‌شود که از پشت پنجره بیرون را تماشا می‌کنم؛ خانه‌های ویلایی و در کنارشان چند آپارتمان لعنتی که طی دو سال اخیر مثل علف هرز رشد کرده‌اند. بیشترِ روز را روی تختم دراز می‌کشم و کاری نمی‌کنم. به غیر از غذا خوردن و دستشویی رفتن و دوش گرفتن، که همه‌ی این‌ها را به اجبار انجام می‌دهم، فیلم و سریال تماشا می‌کنم که در آن بین خسته می‌شوم و دوباره روی تخت دراز می‌کشم. چند باری خواستم توی وبلاگ بنویسم اما خسته بودم و توانش را نداشتم. چند روزی سرگیجه داشتم و الان تقریبا از بین رفته. چند روزی هم می‌شود که سردرد دارم و نمی‌دانم که از برکت وجود میگرن است یا روزهای قبل از پریود. تخت من درست زیر پنجره‌ی اتاقم قرار دارد. دو روز پیش که لب پنجره نشسته بودم نور آفتابِ در حال غروب تابید روی صورتم. من عاشق این هستم که گرمای خورشید را روی پوستم حس کنم.
باید آماده شوم تا بروم دکتر. دو هفته‌ام تمام شده. بعد از 11 روز قرار است که پایم را از خانه بگذارم بیرون.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

آسمان

راستش را بخواهید من هرگونه تغییر در آسمان را به خودم می‌گیرم و خیال می‌کنم که آسمان می‌خواهد با این کارها با من صحبت کند! مثلا تابش نور آفتاب که در حال طلوع است و پوستم را نوازش می‌کند یا سرخی چشم‌نواز غروبش؛ انگار می‌خواهد از من دلبری کند و دنبال نگاه عاشقانه‌ی من است. برایم می‌رقصد و من هم لبخند می‌زنم و تماشایش می‌کنم...

تاریخ عکس: دی نود و هفت.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

خورشید هنوز می‌درخشد

درباره‌ی گیاهخواری پرسید. بعد درباره‌ی موضوعات مختلف صحبت کردیم؛ اینکه کلبه‌ای در دل طبیعت دست و پا کرده و برای خودش مرغ و خروس دارد و بعد از پایان رابطه‌اش با ح، با هیچ دختر دیگه‌ای سکس نداشته. ما هیچوقت صمیمی نبودیم. گفت که دوست دارد گیاهخواری را امتحان کند و دکتر گفته که احتمالا با این وضعیت قلبش و بیماری نادری که دارد نهایتا تا 10 سال دیگر زنده بماند... ناراحت‌کننده بود. چندین بار سه نفری بیرون رفته بودیم و آخرین بار را یادم هست که به موهای صورتم نگاه کرده بود. یک هفته بعد از پیامی که فرستاد آمد و خبر گیاهخوار شدنش را داد و برایم با اشتیاق تعریف می‌کرد که چه قدر حس بهتری دارد. راستش دیگر برایم آدم سابق نیست و به چشم یک همکلاسی قدیمی و دوست‌پسرِ سابقِ دوستِ سابقم به او نگاه نمی‌کنم. بلکه به چشم آدمی به او نگاه می‌کنم که زمان احتمالی مرگش را می‌داند ولی پرشور به راهش ادامه می‌دهد و زندگی را زندگی می‌کند.


پ.ن: چهارمین پست. قبلی؛ اسمش را گذاشته‌اند خویشتن‌داری!

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

اسمش را گذا‌شته‌اند خویشتن‌داری!

وسط نهار و سرگیجه و گنگی سر و تمام شدن قرص اضطرابم و البته آن سردرد کذایی، پدر خبر داد که مهمان داریم و و قرار است که عمه و شوهرش فقط یک ساعت بمانند و بروند. عمه خیال می‌کرد که پدرم و زنش روزه هستند و برای مراعات آن‌ها تصمیم گرفتند که زود برگردند. پدرم هم برای اینکه تصورات خواهرش به هم نریزد حرفی نزد که خواهرم! ما دیگر مثل سابق سرحال نیستیم و قرص‌ها اجازه نمی‌دهند که روزه بگیریم. گفتم که حداقل تعارف نزنند که یک موقع ماندگار شوند! وگرنه باید بساط افطاری هم پهن کنند. پدرم گفت که خیالم جمع باشد. میز را که جمع می‌کرد گفتم:
اصلا حوصله ندارم توی خونه لباس بپوشم و حجاب داشته باشم! بابا اگه به خاطر تو نبود واقعا نمی‌پوشیدم.
- دیگه باید گاهی مراعات کرد.
مراعات چیه؟ بدن خودمه! اصلا این دین که همه‌ش شد تظاهر! اون از روزه‌خواری، اینم که اینطوری.
...

عمه این‌ها آمدند و پدرم دو بار تعارف کرد که بمانند و سر من از درد در حال ترکیدن بود و تنها روی تختم افتاده بودم. میهمانان گرامی کاملا آماده بودند که تعارف کنیم تا بمانند و خلاصه مانند و شام خوردند و تازه رفتند. واقعا شده‌ایم یک عده آدم که به هر دلیلی روزه نداریم؛ از گرانی می‌نالیم و جلوی هم غذا نمی‌خوریم.


پ.ن: سومین پست امروز. قبلی؛ اعتماد به سقف

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

اعتماد به سقف

برای اولین بار بود که به پیام شخصی‌اش در اینستا جواب می‌دادم. در انتهای مکالمه پرسید که اهل ساری بودم یا انزلی؟ سپس گفت که اگر رشت بیاید مرا خبر می‌کند تا همدیگر را ببینیم. گفتم که این روش خبر دادن برای آدم‌هایی‌ست که از قبل همدیگر را می‌شناسند. در پاسخ شنیدم «سخت نگیر»! و بعد گفت که خودش تمایل دارد مرا ببیند و به من خبر می‌دهد تا اگر من هم مایل به دیدار بودم قرار ملاقات بگذاریم. امان از این مردم! نه درخواستی و نه دعوتی. انگار که دوست‌های دیرینه هستیم! بار اولی هم نیست که چنین اتفاقی می‌افتد. شاید من دلم نخواهد روی ماهت را ببینم! این پیام جواب دادن هم شده مکافات. آدم پشیمان می‌شود. حتی از جواب دادن آدم هم برداشت دیگری می‌کنند. آن‌وقت این جغرافیای مردسالار همه‌ی جُک‌های جنسیت‌زده‌اش را برای ما زن‌ها می‌سازد که رویای شوهر کردن و اسب سفید داریم!!


پ.ن: دومین پست امروز. قبلی؛ آه

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

آه

عود روشن کرده بودم. نیم ساعت از نوشتن پست قبلی نگذشته بود که حس کردم سرم گنگ شده. توی چشم چپم حس عجیبی داشتم. خسته بودم، خیلی خسته. رفتم که بخوابم. احساس خفگی داشتم. حسی شبیه گزگز کردن از وسط شکمم شروع کرد آمد به بالا. ضربان قلبم عجیب شده بود. قبلا این حس را تجربه کرده بودم؛ حسی شبیه مردن. رفتم سر پنجره تا هوایی تازه نفس بکشم. دست‌هایم را گذاشتم روی پنجره و سرم را گذاشتم روی دستم و چشم‌هایم را بستم. خودم را دلداری می‌دادم که چیزی نیست. بعد از چند دقیقه حس کردم که بهترم. دوباره دراز کشیدم. ضربان قلبم کند بود؛ کمتر از یکی در ثانیه. دوباره همان حمله ولی این بار خفیف‌تر. بدنم سست شده بود.اضطرابم بالا بود. هر بار که اتفاقی می‌افتد سناریوها‌ی وحشتناکی را توی ذهنم مرور می‌کنم و این حمله‌ها هم کافی بود تا بخواهم به اتفاقات بد فکر کنم. گوشی را برداشتم و عوارض قرص را سرچ کردم. دست‌هایم گزگز می‌کرد. خسته بودم. خوابم نمی‌برد. طی هفته‌ی گذشته بدخواب شده‌ام. به گمانم به خاطر کم‌تحرکی‌ام باشد. آهنگی از Olafur Arnalds پخش کردم و چشمانم کم‌کم گرم شد. شب سختی بود.

 


دریافت

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

درباره‌ی افسردگی (2)

یک هفته از شروع قرص خوردنم می‌گذرد. اضطرابم کمتر شده و حالا باید یکی از قرص‌ها را به جای یک‌چهارم، به اندازه‌ی نصف بخورم. از غروب کمی از خستگی‌ام برطرف شده ولی توی حمام چند باری سرگیجه‌ی خفیف داشتم. غروب خورشید دیگر برام چندان غم‌انگیز نیست و با دیدن نور نارنجی رنگش روی دیوار اتاقم قلبم مچاله نمی‌شود. حسن شماعی‌زاده گوش دادم و این پست را تایپ می‌کنم. موهایم همچنان با قدرت می‌ریزد. هنوز جواب پاپ‌اسمیر را نگرفته‌ام و سونوگرافی و یک آزمایش دیگر برای انجام دادن دارم. فردا کلاس آواز دارم و امیدوارم که بتوانم از تخت جدا شوم و پایم را از خانه بیرون بگذارم. این روزها فیلم و سریال تماشا می‌کنم؛ فیلم‌ها و سریال‌هایی که سال‌ها با خودم می‌گفتم باید تماشا کنم. وقتی که خسته شدم روی تخت دراز می‌کشم و چشم‌هایم را می‌بندم. باد بهاری می‌وزد و من زیر پتو مچاله شده‌ام. خوابم نمی‌برد و با گوشی به وای‌فای وصل می‌شوم و بیهوده اکانت‌هایم را چک می‌کنم. امروز این آهنگ را توی کانالم گذاشتم. شما هم بشنوید. موسیقی متن فیلم Wild است.

 


دریافت

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

درباره‌ی افسردگی (1)

6 روز از شروع قرص خوردنم گذشته و گمان می‌کنم که بهترم. ذهنم ساکت‌تر شده و دیگر از «کار مفید نکردن» عذاب وجدان ندارم. به خودم مرخصی داده‌ام. قرار است این دو هفته نگران هیچ چیز نباشم. 5 روز اول سخت گذشت. بدنم بسیار سست بود و چیزی مرا به سمت زمین می‌کشید. میل عجیبی به دراز کشیدن داشتم. مدام توی تخت بودم و گاهی چشمانم آنقدر گرم می‌شد که هر لحظه ممکن بود خوابم ببرد. متوجه شدم که کتاب خواندن در این وضعیت فایده‌ای ندارد چون اصلا حواسم سر جایش نیست. امروز بهتر بودم. کمی از سستی کاسته شده و حالا راحت‌تر از تخت بیرون می‌آیم.

روانشناس گفت که وضعیتم از حد مجاز گذشته و توان انجام کارهایی که از من بخواهد را ندارم. همچنین گفت که شرایط من عادی نیست و به دلیل داشتن افکار خودکشی (من حرفی نزدم، خودش متوجه شد) باید هرچه زودتر به خودم کمک کنم. تشخیص آقای دکتر، افسردگی شدید است. باعث دلگرمی بود که صادقانه گفت در حال حاضر نمی‌تواند به من کمک کند. فوری نامه نوشت و مرا فرستاد پیش متخصص اعصاب و روان تا برایم دارو بنویسد. خانم دکتر مطب بسیار زیبایی دارد و بسیار خوشروست. با من صحبت کرد و شغل والدینم را پرسید. گفت که کمالگرایی در شغل هردویشان بسیار بالاست و باید از تو هم خواسته باشند که بی‌نقص باشی و به عقیده‌ی من فشار کمالگرایی‌ست که در تو اضطراب ایجاد کرده و منجر به افسردگی شده. باورم نمی‌شد که در طی یک ساعت دو نفر را ملاقات کردم که بدون جفنگیات و حرف اضافه با من صحبت کردند و در همان 10 دقیقه‌ی اول دردم را فهمیدند. باید دید که این جلسات در آینده چه طور پیش می‌رود.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان