خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

رنگ به رنگ

چوب‌لباسی برمی‌دارم تا پیراهن مردانه‌ام را داخل کمد بگذارم. لباس‌های زنانه‌ای که جلوی چشمانم هستند غمگینم می‌کنند. قبلا با دیدن آن‌ها یاد زنی می‌افتادم که زندگی را برایم جهنم کرده بود. اما حالا اوضاع فرق کرده. لباس‌ها را می‌بینم و خاطرات زنی از جلوی چشمانم رد می‌شود که تمام زندگی‌اش را در حسرت محبت و آغوش دویده و هنوز به آن نرسیده. در کمد را می‌بندم و خودم را پرت می‌کنم روی تخت دو نفره و برای همه‌ی روزهای سیاه من و مادرم بلند بلند اشک می‌ریزم. چه سال‌هایی غرق تنفر از او بودم. چه روزهایی را با فکر «اون که دوستم نداره» گذراندم. واقعیت چیز دیگری بود و من هنوز خام بودم. حالا زن جوان 27 ساله‌ای هستم که هر روز بیشتر یاد می‌گیرد و بیشتر می‌فهمد. روزهای سختی بود. از خودم می‌پرسم که ارزشِ به اینجا رسیدن را داشت؟ نمی‌دانم! نمی‌دانم...

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

قرار دوم

قرار شد تا جایی بروم و بعد بیاید دنبالم. سر راه علیرضا را دیدم. می‌خواست برای خودش پاچینی بخرد.
- «ببخش اینجا هیچ‌چیز گیاهی ندارن که مهمونت کنم!»
+ «آره، نهایتا بتونی آب معدنی بخری برام!!»
- «آره دیگه، من یه گوشتخوار کثافتم که حیوونا و زمین برام مهم نیستن!»
خندیدیم. ماجرا را برایش تعریف کردم. خیلی خوشحال شد و من هم از او حس خوبی گرفتم.

این دفعه‌ی دوم بود که همدیگر را می‌دیدیم. داشتم شالم را سرم می‌کردم که مبادا باز هم برایش پیامک کشف حجاب بفرستند و او را به اداره‌ی فرهنگ و ارشاد احضار کنند؛ همانطور که نگاهش به خیابان بود دست راستش را آورد بالا و از روی ساعد من که بیرون از آستین بود سُر داد و دستم را گرفت. هر بار که دستم را می‌گیرد و توی چشمانم نگاه می‌کند گرم می‌شوم. خودش هم هر بار که دستم را می‌بوسد شیرین‌تر از قبل می‌شود. رسیدیم سر جای جدیدش. وسایل را برداشتیم و رفتیم بساط پهن کردیم. گمانم با اینکه فقط چند سال توی رشت زندگی کرده آدم‌های بیشتری را نسبت به من می‌شناسد! وسایل را چیدیم. کتابی را نشانم داد و گفت «هر وقت از مصاحبت با من خسته شدی می‌تونی این رو بخونی!» خندیدم. صحبت کردیم. مردم آمدند و رفتند. خرید کردند. سفارش دادند. حرف از غذا شد و پیشنهاد داد که شام بخوریم. رفت و دو منوی متفاوت برایم آورد. غذا را انتخاب کردیم. هرچقدر اصرار کردم قبول نکرد که غذای آن شب را من حساب کنم. گفت «اذیت نکن دیگه. نمی‌خوام تو خرج کنی.» ولی من می‌خواهم که من هم در خرج کردن سهم داشته باشم! منو را گرفت و رفت که سفارش دهد. کمتر از یک دقیقه‌ی بعد برگشت. پرسیدم «سفارش دادی؟» دستانش روی جیبش بود؛ «چیزه عالیس، من کارتم رو جا گذاشتم. نیاوردمش اصلا!» گفتم که کبف پولم داخل ساک است. کارت را برداشت. گفت «خب سفارش رو هم خودت برو بده.» نمی‌دانستم که اگر کارت را از من بگیرد و خرید کند حس بدی دارد یا نه؟ در جامعه‌ی جنسیت‌زده و مردسالاری که ما در آن زندگی می‌کنیم اینطور جا افتاده که همه‌ی مخارج با مرد است و زن نباید دست توی جیبش کند. از این رو بعضی مردها بخشی از اقتدار خود را در این قضیه می‌بینند و خیلیها به این موضوع، متعصبانه نگاه می‌کنند. البته من گمان نمی‌کردم که از این دسته باشد ولی خب احتیاط شرط عقل است. گفتم «خودت برو. من سفارش دادن رو دوست ندارم.» رمز کارت را گفتم و رفت سفارش شام را داد. زیاد توی طبیعت زندگی کرده و شهرنشینی را جدی نمی‌گیرد. خیلی وقت‌ها در ماشین را قفل نمی‌کند و بساط را هم رها می‌کند تا شام بخوریم. با تمام آدم‌های آن اطراف رفیق است، حتی پسربچه‌ی 10 ساله، خدای من! همیشه هم داستان برای تعریف کردن دارد. شام خوردیم و بعد تخته‌ی چوبی‌اش را گذاشتم روی پایم و روی پاکت‌های سفارشم طرح زدم. 2تا پاکت را انجام دادم و بعد از من اجازه گرفت تا یکی از پاکت‌ها را برایم طراحی کند.
- «اینطوری خوبه نه؟ دیگه ادامه ندم؟»
+ «آره همین خوبه. بعد دیگه شلوغ میشه.»
- «چشم خانوم معلم!»

همانطور که سر جایم نشسته بودم کم‌کم از گفتگوی چند نفره خارج شدم. از ساعت خوابم گذشته بود. می‌خواستم بگویم که خسته‌ام و برویم خانه. خودش فهمید و صحبت را تمام کرد. آمد نزدیک من و گفت «جمع کنیم بریم؟ خسته شدی. باید استراحت کنی.» من هم حیران فهم و شعورش، شروع کردیم به جمع کردن دست‌سازه‌هایمان.
- «دوست داشتم الان می‌بوسیدمت.»
+ «اسلام به خطر میفته!»
با همه خداحافظی کردیم و نشستیم توی ماشین. گونه‌ام را بوسید. دستم را گرفت و راه افتادیم. مرا تا دم در محل زندگی جدیدم رساند.
- «آخیش! دیگه می‌تونم تا دم در برسونمت!»
گونه‌ی هم را بوسیدیم و من که دستم آزادتر بود او را در آغوش گرفتم. خداحافظی کردیم و کلید انداختم.

۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

مرحله‌ی جدید

می‌خواستم همان شب با پدرم صحبت کنم ولی خواب بود. فردا صبح که بیدار شدم طبق معمول رفتم از توی یخچال میوه برداشتم تا به عنوان صبحانه بخورم. پدر روی مبل نشسته بود و سرش توی گوشی بود. با آرامش و خونسردی گفتم «بابا؟ خیلی زشته که بهم زنگ می‌زنی و می‌پرسی کجایی؟ می‌دونی ساعت چنده؟!» انتظار شنیدن این حرف‌ها را از دخترش نداشت. کمی عصبانی شد و یکی دو دقیقه صحبت کردیم و به نتیجه‌ای نرسیدیم. گفتم «یعنی خیال می‌کنی چون بهم پول میدی پس اجازه داری مثل برده رفتار کنی باهام؟! پس من میرم خونه‌ی مامان و خرجم رو خودم درمیارم.» تازه برچسب متری خریده بودم که کمدهایم را زیبا کنم. تصمیمم کاملا جدی بود. نهار خوردیم. رفتم باشگاه. وقتی برگشتم شروع کردم به جمع کردن وسایلم. اول از همه لپ‌تاپ را برداشتم. لپ‌تاپ برای من یعنی وبلاگ، یعنی نوشتن، یعنی آهنگ‌هایی که می‌توانم گوش کنم و کنسرت‌هایی که تماشا می‌کنم. مختصر لباسی برداشتم و خودم را آماده‌ی حرف زدن با پدرم کردم که متوجه شدم از خانه رفته. احتمالا نانوایی و شاید هم میوه‌فروشی. برایش نامه نوشتم و توضیح دادم که قهر نکرده‌ام و نیاز به خلوت و تنهایی دارم چون بحث کردن باعث می‌شود که اضطرابم زیاد شود. به مادرم زنگ زدم تا مطمئن شوم که خانه نیستند. جواب نداد. کلاه کابوییِ حصیری سرم بود و در غروب خورشید قدم می‌زدم. مثل 6 سالگی‌ام ناگهان دلم برای پدرم سوخته بود و نمی‌خواستم که تنها بماند و یا ناراحت شود. رسیدم خانه. کلید انداختم. کسی خانه نبود. دوش گرفتم. مختصر غذایی خوردم و خوابیدم. ساعت 2 نصفه شب با صدای تلفن خانه و زنگ در از خواب بیدار شدم. تاپم گشاد و نازک بود و پستان‌هایم از هر طرفی دیده می‌شد. شلوار هم نپوشیده بودم. مادرم و همسرش بودند. سلام کردم و برگشتم روی تخت و خوابیدم...

دارم در تنهایی زندگی کردن حل می‌شوم. مهدیه می‌گوید که آدم عادت می‌کند. دلیل کم نوشتنم این بود که هنوز با شرایط جدید یکی نشده بودم. حالا کمتر آنلاین هستم و لا به لای غذا پختنم برایتان می‌نویسم. به نداشتن وای‌فای و استفاده از داده‌ی موبایل و هاتسپات کردنش با لپ‌تاپ کنار آمده‌ام. مادرم به تهران نقل مکان کرده و من در خانه‌ی قبلی‌اش زندگی می‌کنم. روی تخت دو نفره می‌خوابم. برهنه راه می‌روم. صدای موزیک را زیاد می‌کنم و آشپزی می‌کنم. توی دستشویی با خیال راحت آهنگ گوش می‌کنم. خرید می‌کنم و غذا می‌پزم و دیگر به هیچ چهار دیواری حس تعلق ندارم. گمانم آرامش را هر جایی می‌شود پیدا کرد. دیگر نمی‌گویم «خونه‌مون.» حالا می‌گویم «خونه‌ی مامان. خونه‌ی بابا.» دیگر خودم را صاحب هیچ اتاقی نمی‌دانم. قبلا بدون داشتن اتاق احساس خفگی می‌کردم و آرامش نداشتم. حتی کوله برداشتن و ماندن چند روز در خانه‌ی مادرم کلافه‌ام می‌کرد. جا به جایی و رفت و آمد بین دو خانواده برایم دشوار بود و از من انرژی زیادی می‌گرفت. ولی الان دیگر مهم نیست. مهم نیست. خیلی چیزها مهم نیستند. من خوبم و پدرم هم خوب است. صبح روز بعد به من پیام داد و صحبت کردیم. هم من کمتر اذیت می‌شوم و هم آن‌ها. خوشحالم که کامنت می‌گذارید و می‌گویید «بیشتر بنویس.» این حرفتان به من نه صرفا امید برای نوشتن بلکه امید برای زنده بودن می‌دهد.

 

۷ نظر ۰ موافق ۱ مخالف

اولین ملاقات رسمی

بالاخره وقت شد تا همدیگر را ببینیم. گفت «میام دنبالت» و این اولین باری بود که کسی برای «قرار» می‌آمد دنبالم! چه حس قشنگی داشت. چه قدر با عینک آفتابی جذاب‌تر می‌شود. خودش اهل کولر نیست ولی برای من کولر را روشن کرده بود تا خنک شوم. مثل هم، پایه‌ی سفر و طبیعت و دیوانه‌بازی هستیم. تصمیم گرفتیم که برویم دریا. سر راه رفتیم خمام و آب‌هویج خوردیم. برایم گردنبندی با پلاک دوربین ساخته بود. رنگش را درست حدس زده بودم؛ زرد! کنار دریا نشستیم و پلاکی که ساخته بود را بند انداخت و مهره‌ها را آورد تا رنگ‌ها را انتخاب کنم. غروب خورشید را با هم تماشا کردیم. 180 درجه آن طرف‌تر، ماه کامل بود که دیده می‌شد. موقع رانندگی دست چپم را گرفته بود و ول هم نمی‌کرد. برگشتیم رشت. برایم ساندویچ گیاهی خرید. مثل هم گیاهخواریم و چه چیزی بهتر از این! وقتی که رفتیم داخل فست‌فودی، بعد از سلام علیک با کارکنان مغازه گفت «ما حالا دیگه شدیم 2تا گیاهخوار.» بعد از شام تصمیم گرفتیم تا توی پارکِ بالاشهر قدم بزنیم. ساعت 12 شب بود و پارک خلوت. خانواده‌ها سگ‌هایشان را آورده بودند برای پیاده‌روی. مسافت زیادی را قدم زدیم و حتی یک بار هم سعی نکرد خودش را به من بمالد و من را ببوسد. سرسره بازی کردیم. بعد از سال‌ها سوار الاکلنگ شدیم. با هم روی زمینِ مخصوص پارک، یوگا کار کردیم و آرام شدیم. موقع تمرین کردن حتی یک بار هم به بدنم نگاه نکرد. حرکتِ اسمش را نمی‌دانم را انجام داد و درحالی که دستش روی زمین بود، روی سرش ایستاد. مشتم را بردم جلو تا با مشتش بزند قدش! از آمادگی بدنی من صحبت کرد و بعد رفتیم از بارفیکس پارک آویزان شدیم. من تاب‌بازی هم کردم چون ریزتر و سبک‌تر بودم. گوشی‌ام زنگ خورد. پدرم بود. خیال کردم که چیزی لازم دارد تا بخرم. «ساعت داری؟ می‌دونی ساعت چنده؟» گمانم بعد از 5 سال بود که این سوالات را می‌شنیدم! باورم نمی‌شد! این آدمیزاد هم که سنش می‌رود بالا و بازنشست می‌شود یا مثل پدرم تعطیلات تابستانی‌اش را میگذراند، دست به چه کارهایی که نمی‌زند! هرچند برایم مهم نبود و ناراحت نشدم و عجله‌ای برای رفتن به خانه نداشتم. مرا تا سر کوچه رساند. موقع خداحافظی دست‌هایم را بردم سمتش تا بغلش کنم. یک پسر لاغر با استخوان‌های نسبتا درشت. گفتم که نگران نباشد و از این جا به بعد اتفاقی نمی‌افتد. دنیا هم که منتظر است تا حرفی بزنی و خلافش را به تو ثابت کند! 4تا ماشین افتادند دنبالم و یکی هم ایستاد تا مرا سوار کند! خودش هم شاهد این صحنه‌ها بود، از همین جهت منتظر ماند تا بروم داخل خانه. گمانم ساعت 1 و نیم بود. پدر خواب بود و برادرم روی مبل خوابش برده بود. صدایش کردم تا سر جای خودش بخوابد. رفتم توی اتاق و آب نوشیدم و همزمان به این فکر می‌کردم که آیا اولین ملاقات از این بهتر هم می‌شود؟

 

پ.ن: دومین پست امروز. اگر قبلی را ندیده‌اید؛ عین

۷ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

عین

دوباره پیام فرستاد. این بار جدی عصبانی شدم. دلیل حرف زدنش با من را نمی‌دانستم و این موضوع کلافه‌ام می‌کرد. برای یک بار هم که شده باید خودم از دهانش حرف می‌کشیدم. ناراحت و درمانده بود و این را حس می‌کردم. همیشه ته دلم می‌دانستم که به من علاقه دارد ولی نیاز بود که با بیل و کلنگ به جانش بیفتم تا زبان به سخن باز کند. بالاخره اعتراف کرد. به همه چیز اعتراف کرد. به علاقه‌اش نسبت به من، به گرایشی که نسبت به من دارد، به این حس و کشش عجیبی که چهار ساله بین ماست و هیچ‌وقت از بین نرفته، به اینکه دوست دارد با من حرف بزند و نمی‌تواند و همیشه دلش می‌خواست که من با او صحبت کنم ولی این کار را نمی‌کردم. «آره، من آدم نیستم و تو همینم می‌دونستی و من رو همینطور که هستم پذیرفتی. کاری که کسی انجام نمی‌داد واقعا.» پروردگارا! بالاخره زبان به سخن گشود. باورم نمی‌شد که از «نادیده گرفتن» حرف می‌زند. از هر کس که بپرسید او را به آدمی «سرد و عجیب» می‌شناسند. من همیشه می‌دانستم که دیگران در اشتباه هستند و بارها به خودش هم گفته بودم که «تو احساس داری. فقط نوع بروز دادنش فرق داره.» حق با من بود! حتی واقعیت چیزی فراتر از انتظار من بوده! کارهایی از جانب من باعث شد که حس کند او را نادیده می‌گیرم. وقتی که گفت «الان این گرایش من نسبت بهت رو چرا نادیده می‌گیری؟ این تنها چیزیه که برام مونده...» فهمیدم که سال‌های زیادی را دور از هم هدر داده‌ایم. بعدتر گفتم «واقعا ما دو تا احمقیم...» گریه کردم و عصبانی بودم و به خودش هم گفتم و مثل همیشه به من گفت «حق داری.» یادم نمی‌آید روزی بوده باشد که سعی کرده باشد به من این حس را بدهد که در اشتباهم. همیشه حق‌ها با من بوده و همین باعث می‌شد که شیرین باشد. آه، باورم نمی‌شد که قفل نقاط تاریکش را باز کرده‌ام و حالا برایم از آن شبی حرف می‌زند که توی تاکسی همدیگر را دیدیم و دلش می‌خواست که تمام مرا با تمام خودش در بر بگیرد ولی این کار را نکرد. چرا؟ چون خیال می‌کرد که توی رابطه هستم و اجازه‌ی این کار را به او نمی‌دهم. گفتم «اتفاقا روزای اول جداییم بود. و خب می‌تونستی ازم بپرسی.» تمام شرایطم را برایش توضیح دادم، تمام کارهایش که باعث رنجش من شده بود را گفتم و در آخر از او خواستم که زود به زود برایم ویس بفرستد. یک جایی بین حرف‌هایمان برایم ویس فرستاد ".and you will be, always..." در پس‌زمینه‌ی صدای جذابش آهنگ Nothing Else Matters پخش می‌شد. ده‌ها بار به لحن always گفتنش گوش دادم. اعماق قلبم گرم شد. حس می‌کنم بزرگ‌تر و قوی‌تر شده‌ام. الان به اندازه‌ای توان دارم که بتوانم خواسته‌ها و نیازهایم را بیان کنم و سکان کشتی را به دست بگیرم. عکس گربه‌هایی که توی بغلم بودند را برایش فرستادم. حالا مثل دو تا آدم با هم حرف می‌زنیم!

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

شب به خیر

هنوز هم وقت نکرده‌ام که بنویسم. نوشتنی‌هایم بسیار است! به گمانم بهتر است که بخوابم و فردا صبح زود با خیال راحت و چشمانی سبک برایتان تعریف کنم...

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

جمعه

پنجره‌ی اجرای کویین را بستم و 7 دقیقه با آهنگ Wearing The Inside Out پینک‌فلوید روی تخت دو نفره گریه کردم. تصور می‌کردم که هست و همانطور که خودش دوست دارد روی صورتم دست می‌کشد، اشکم را مزه می‌کند و بعد می‌گذارد تا من نیز اشک‌هایم را مزه کنم.

 

پ.ن 1: این چند روز کجا بودم؟ اتفاق‌های زیادی افتاد. بالاخره قرار گذاشتیم و همدیگر را دیدیم. برایتان خواهم نوشت.

پ.ن 2: کامنت‌هایتان پیش من محفوظ است. به زودی جواب می‌دهم.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

آلت‌پرستانِ تهی مغز

صدای موزیک را قطع کردند و راحله خانوم شروع کرد به صحبت. معمولا درباره‌ی جمع کردن دمبل‌ها تذکر می‌دادند. این بار موصوع بحث چه بود؟ نواربهداشتی داخل سطل توالت. آقایان از اینکه وقتی وارد توالت می‌شوند و با نواربهداشتی خونی مواجه می‌شوند خسته شده‌اند و اعتراض کرده‌اند که چرا بهداشت و حیا رعایت نمی‌شود!! حالا خود خانم‌ها هم پشتشان درآمده‌اند که «این چه وضعشه!» کدام وضع دقیقا؟! آیا اگر بدن کسی زخم شود و با دستمال پاک کند، کسی با دیدن دستمال خونی اَخ و پیف می‌کند؟! همان نواربهداشتی را اگر برای جذب خونی که از سر می‌ریزد استفاده کنی و تامپون را فرو کنی داخل بینی تا خون‌دماغت بند بیاید هیچ ایرادی ندارد. ظاهرا مشکلشان با واژن است! برای تبعیض جنسیتی هم دقیقا همین واژن است که تعیین‌کننده است. ولی برای پورن و رابطه‌ی جنسی؟ دگرجنسگراها که اکثریت را تشکیل می‌دهند خیلی هم واژن را می‌پسندند! آلت‌پرستان تهی مغز. زن را نپذیرفته‌اند. طبیعت زن را هم همینطور. در عوض تا دلتان بخواهد دری وری کرده‌اند توی مغزشان. مطمئنم همین خون اگر از آلت طلای مردانه(!) می‌ریخت بیرون، خیلی هم ارزشمند می‌شد و مورد ستایش قرار می‌گرفت. حتی ممکن بود نواربهداشتی‌های مردانه را روی در و دیوار شهر آویزان کنند تا همه ببینند که این مردان زحمتکش برای بقای نسل بشر ملعون، چه سختی‌هایی که در یک ماه متحمل نمی‌شوند! تصور کنید که سرما خورده‌اید و شما را بابت دستمال‌های داخل سطل سرزنش کنند! یه مثلا کسی که سرطان گرفته را بابت ریزش موهایش مورد نکوهش قرار دهند! عادلانه نیست، مگر نه؟! زجر بکشی و بعدا توسری بخوری. خیر، عادلانه نیست! هیچ چیز این دنیا عادلانه نیست.

۱۶ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

کافر

زندگی این طور است که خوش و خرم می‌روی باشگاه و اواخر تمرین وقتی که صفحه‌ی 10 کیلویی در دست داری و تمرین فیله‌ی کمر انجام می‌دهی، ذهنت برای رهایی از فشار جسمی ناگهان تصمیم می‌گیرد که به یادت بیاورد آن روزی که رفته بودی برای اولین بار پیمان را ملاقات کنی و گوشی‌ات مثل همیشه به احترام کسی که به دیدارش رفته‌ای روی سایلنت بود، دوست‌پسر سابقت ناگهان حس می‌کند که تو هم مثل خودش دغلباز هستی و قرار است که خیانت کنی؛ پس تصمیم می‌گیرد که زنگ بزند و پیامک بفرستد و وقتی می‌بیند که جواب نمی‌دهی، تا خود شب از تو طلبکار و دلخور می‌شود! در حالی که من و پیمان فقط به گفتگو نشسته بودیم و من ذره‌ای به او حس نداشتم. البته بنده ترجیح می‌دادم که ذهنم بگذارد همان درد جسمی را تحمل کنم و مرا یاد این آدم ریاکار نیندازد. به هر حال کافر همه را به کیش خود پندارد. خیال می‌کند عالم و آدم مثل خودش هستند و هرکسی را برای اولین بار می‌بینند پس حتما نقشه‌ای در سر دارند.

 

پ.ن: دومین پست. اگر قبلی را ندیده‌اید؛ آقای هنرمند

۶ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

آقای هنرمند

دومین بار بود که از او خرید می‌کردم. جمله‌ی الهه را برایتان نقل کرده بودم؟ «وقتی داشتی درباره‌های کاراش باهاش حرف می‌زدی، چشماش برق می‌زد.» از بس که این روزها در توییتر نوشته‌ام، یادم نمی‌آید که کدام از حرف‌ها را کجا نوشته‌ام. کارتش را به هر دوی ما داد. اسمم را پرسید. گفت که اگر فالو کردم، حتما پیام بفرستم و خودم را معرفی کنم. خوشحال و خندان خداحافظی کردیم و الهه خیلی ذوق داشت، حتی بیشتر از من! می‌گفت چه آدم خوبی‌ست و چه انرژی خوبی از او گرفته. کارتش را لای کیف پولم گذاشتم. نمی‌خواستم همان شب پیام بفرستم. یاد گرفته‌ام که آدم نباید خیلی مشتاق به نظر برسد! بعد هم رفتم پی ساخت دست‌سازه‌ها و عکس گرفتن از آن‌ها. دو هفته به همین روال گذشت تا اینکه دیروز صفحه‌اش را دنبال کردم و برایش پیام فرستادم. سعی کردم قدرتمند صحبت کنم. گاهی از هیجان زیاد دچار اضطراب می‌شوم. وای‌فای را خاموش کردم که جوابش را نبینم. آمادگی صحبت کردن نداشتم! ذوق داشتم و لبخند بزرگی روی صورتم بود. بعد از نیم ساعت کلنجار درون ذهنم، تصمیم گرفتم تا خودم را بیندازم وسط واقعیت. وای‌فای را روشن کردم و بعد از چند دقیقه جواب داد. چه قدر ذوق کرده بود که پیام دادم! یا حداقل اینطور به نظر می‌رسید. خودش که می‌گفت این مدت خیلی به من فکر کرده. بدون هر حرف اضافه و لاس زدن، از من دعوت کرد که همدیگر را ملاقت کنیم و مشتاق است که با هم بیشتر آشنا شویم. شماره‌اش را برایم فرستاد. مثل دفعه‌ی قبل که «ر» شماره‌اش را فرستاد، شماره را کپی کردم و گفتم که برای هماهنگی به او پیام خواهم داد. شبیه آن زمانی که موبایل وجود نداشت و آدم‌ها منتظر تماس هم می‌نشستند! صفحه‌ی شخصی همدیگر را در اینستا دنبال کردیم. هیچ پستی ندارد. نگاه به آدم‌هایی که انداختم که آن‌ها را دنبال می‌کند. به گمانم یوگا کار می‌کند. برخلاف دفعه‌ی قبل، می‌خواهم محتوای صفحات افراد در شبکه‌های اجتماعی از جمله فیسبوک و اینستگرم و توییتر را جدی بگیرم. قرار است که این بار عاقلانه‌تر جلو بروم و در اولین دیدار به جای اینکه مثل دوران کودکی‌ام نگران رفتار خودم باشم _مادرم مدام تذکر می‌داد که چطور رفتار کنم_ این بار می‌خواهم تمرکز بیشتری را صرف شناخت طرف مقابل کنم. با توجه به تجربه‌های قبلی‌ام، نه اشتیاقش را باور کرده‌ام و نه اینکه به یاد من بوده را. نمی‌دانم که نشانه‌ی خوبی‌ست یا نه. امیدوارم که از چاله‌ی خوشبینی به چاه بدبینی نیفتاده باشم! حتی علیرضا اولین سوالش از من این بود که «این اتفاق باعث نشده که نسبت به پسرها بدبین بشی و ازشون بدت بیاد؟» جوابم منفی بود. باید دید که در ادامه چه اتفاقی می‌افتد و من عاقل‌تر شده‌ام یا بدبین...

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان