خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

در تمنای محبت

همیشه وقتی دیگران لمسم می‌کردند معذب می‌شدم. مثل بقیه‌ی دخترها راحت نبودم که در بغل دوستان دخترم لم بدهم یا شب‌ها کنارشان بخوابم. عادت نداشتم که دیگران را بی‌دلیل بغل کنم. وقتی که حنانه، محمد، امین و دوست‌دخترش خیلی راحت در جایی تنگ کنار همدیگر دراز می‌کشیدند، بدن‌هایشان به هم چسبیده بود و همدیگر را بغل می‌کردند ترجیح می‌دادم که وارد این بازی‌های کثیف نشوم! در عوض همیشه دوست داشتم که معشوقه‌هایم مدام مرا در آغوش بگیرند و نوازشم کنند. وقتی که می‌گفتند «بیا روی پام بشین» چشم‌هایم برق می‌زد. تا اینکه 27 ساله شدم و فهمیدم یک جای کار می‌لنگد! سال‌هاست که می‌دانم در کودکی به من توجه و محبت نشده. وقتی می‌رفتیم خانه‌ی خاله مهری، مادرم می‌گفت «روی پای بابا نشین. بابا هم نگو. محمدهادی بابا نداره، ناراحت میشه.» آن زمان فقط 5 سال داشتم. خانه‌ی مادربزرگ که بودیم، مادرم می‌گفت «مامان نگو. مائده، مهدی و مجتبی مامان ندارن، ناراحت میشن.» دخترعمویم تعریف می‌کرد که مادربزرگم برایش تعریف کرده «رفته بودم خونه‌شون. برادرزاده‌ش رو داشت روی پاهاش می‌خوابوند. اونوقت بچه‌ی من خسته یه گوشه نشسته بود و نگاه می‌کرد.» بعد از شنیدن این خاطره دلم می‌خواست زمان به عقب برگردد و کاری کنم که از حافظه‌ام از این اتفاق پاک شود. دلم برای خودم سوخته بود. هنوز هم می‌توانم برای خودم بغض کنم. آن زمان فقط یک بچه‌ی طفلی بودم که گناه داشت. واقعا گناه داشتم! 6 ساله‌م که بود، پدر برایم آبرنگ 6 رنگ خرید. برای مائده 12 رنگ خرید چون او از من بزرگتر بود و مادرش را در کودکی از دست داده بود. از دست پدرم ناراحت شدم. غصه می‌خوردم و با خودم می‌گفتم «من دخترشم اونوقت رفته واسه یه دختر دیگه آبرنگ 12 رنگ خریده!» تا 6 سالگی خانه‌ی مادربزرگ زندگی می‌کردیم. دایی بزرگم همسرش را از دست داده بود و آن‌ها هم بیشتر وقت‌ها خانه‌ی مادربزرگم زندگی می‌کردند. همین بود که والدینم در محبت کردن به من خساست به خرج می‌دادند. هرچند که وقتی آمدیم رشت و خانه‌ی جدا خریدیم هم فرقی به حالم نکرد. من لاغر بودم و مائده تپل. من روسری سرم می‌کردم و او چادری بود. وقتی همراه مادرم بیرون می‌رفتیم همه مرا نادیده می‌گرفتند چون خیال می‌کردند که دخترِ چادری باید فرزند مادرم باشد! موقع خرید کردن، مائده بود که باید به مادرم اصرار می‌کرد تا چیزی را برایم بخرد! مادرم استاد نادیده گرفتن من و شکستن قلبم بود. با همه‌ی این‌ها مائده همیشه مثل خواهرم بود. وقتی کتک می‌خوردم مرا دلداری می‌داد. وقتی گوشواره‌ها و زنجیر طلای لعنتی‌ام گم می‌شدند، همان طلاهایی که به زور برایم خریده بودند و به من آویزان کرده بودند، با من در اتاق وسطی دنبال آن‌ها می‌گشت و با من حرف می‌زد تا نسبت به تهدیدات پدرم بی‌توجه باشم. مائده وقتی که راهنمایی بودم اولین سوتینم را خرید. فیلم‌های مثبت 18 سال را با مائده نگاه کردم. آن‌ها کامپیوتر و دستگاه پخش سی‌دی داشتند. اینترنت هم داشتند. خیلی چیزها را با مائده تجربه کردم. هنوز هم دوستش دارم. این والدینم بودند که مرا نوازش نکردند و در آغوش نگرفتند. حالا متوجه شده‌ام که اتفاقا من خیلی هم از اینکه مورد نوازش و لمس شدن قرار بگیرم استقبال می‌کنم. سال‌ها این نیازم را سرکوب کردم چون از جانب والدینم سرکوب شده بود. این مغز آدمیزاد واقعا عجیب است! ناخودآگاه ما کارهایی می‌کند بس باورنکردنی! هفته‌ی پیش که با مادرم و همسرش خانه را تمیز می‌کردیم، عکس‌های قدیمی که سال‌ها بود گم شده بودند را پیدا کردیم. از کودکی من عکس‌های زیادی موجود نیست. خیلی از عکس‌های سه نفره‌ی من و مادر و پدرم ناقص است. پدرم بعد از جدایی مادرم رفت سراغ آلبوم و او را از عکس‌ها حذف کرد. بدون اجازه‌ی من، جلوی چشمان من. توی یکی از عکس‌هایی که پیدا کردیم مادرم روی زمین نشسته بود. دخترخاله‌ام روی پای مادرم نشسته بود و من در کنارش.
+ من بچه‌تم بعد زهرا روی پات نشسته؟!
- خب آخه اون کوچیکتر بود!
+ هرچی! می‌تونستی من رو هم روی پات بنشونی. تو از اولش همینطوری بودی.
- ...
+ بعد تازه از آدم می‌پرسید که چرا افسردگی داری!!
بغض داشتم. ماجراهای قدیمی را به رویش آوردم. «نگو مامان. نگو بابا.» خودش هم پشیمان بود و قبول دارد که در گذشته اشتباه کرده. ولی این چیزی از دردهای من کم نمی‌کند. حالا من تمام آن محبت‌هایِ نکرده‌شان را از معشوقه‌هایم طلب می‌کنم. من دریا می‌خواهم و آن‌ها به من قطره هم نمی‌دهند. هیچ میزان از توجه و نوازش آن‌ها مرا راضی نمی‌کند. همچون کودکی هستم که والدینش را کنار خودش، و محبت و توجه کامل آن‌ها را می‌خواهد. اگر مادرش لحظه‌ای سر برگرداند، با دست‌‌های کوچکش می‌زند روی صورت مادر؛ که به من نگاه کن! حواست به من باشد! همه‌ی آن کمبودها را ریخته‌ام داخل یک گونی. سال‌هاست که آن‌ها را بر پشتم حمل می‌کنم. محبتی که می‌خواهم را پیدا نکرده‌ام و تنم زخمی و کبود شده.
هنوز هم مثل سابق از اینکه توی تاکسی و مترو جای کافی نباشد و بدن غریبه‌ها به بدنم بخورد احساس خوبی ندارم. ولی در عوض خودم را بیشتر شناخته‌ام. معشوقه‌هایم را بیشتر در آغوش می‌گیرم. دست دوستانم را بیشتر می‌گیرم و آن‌ها را بیشتر لمس می‌کنم. راه درازی در پیش دارم.

 

 

پ.ن: دومین پست امروز. قبلی؛ از مکالمه‌های من و مادرم

۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

از مکالمه‌های من و مادرم

[داخلی. خانه‌ی مادرم در تهران]
شرت‌هایم را شسته بودم. من همیشه یک تَشت شرت برای شستن دارم! رفتم تا یکی را از روی بالکن بردارم. مادرم با حالتی خندان، شوکه و سرزنشگر گفت «ئــه!» منظورش این بود که چرا بدون حجاب رفته‌ام بیرون! در شهرکی نظامی زندگی می‌کنند و نگران بود که ممکن است این «کون برهنگی‌»های من کار دستشان بدهد. شرت پشت‌بازِ توریِ فیروزه‌ای رنگم را برداشتم.
- اینو می‌خوای بپوشی؟؟!!! دکترا می‌گن آدم عفونت می‌کنه!
+ با اینا راحت‌ترم. مشکلی هم پیش نمیاد. زود عوضش می‌کنم. پوشیدنش برای مدت طولانیه که خوب نیست. اون شرتای کلاسیک اذیتم می‌کنن. همه‌ش میرن لای کون آدم.
لباس پوشیدم و رفتن دیدن دوستانم.

 

 

پ.ن: هزاران کارِ انجام نداده ریخته سرم و این وسط شهوتِ نوشتن رهایم نمی‌کند! ایکاش نوشتن هم با خود ارضایی برای دقایقی ساکت می‌شد!

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

خداحافظی همیشه پایان راه نیست

قرار بود آقای ر به من خبر بدهدکه چه ساعتی همدیگر را ببینیم. کارش طول کشید. صحبت از سریال Dark شد. گفت که بعد از من دیگر سریال را تماشا نکرده. خودم را زدم به آن راه.
+ «سریال قشنگیه. ببینش حتما. حیفه.»
- «میگم به نظرت نمیشه که بازم با هم سریال ببینیم؟»
+ «گمونم میشه.»
ایموجی چشم قلبی را برایم فرستاد. همان شب آمد خانه‌ام و دقت کرد که سر وقت برسد. سریال تماشا کردیم. حواسش بود که باید روی تخت، پارچه پهن کنیم. تخمه خوردیم. از روابط قبلی‌مان گفتیم. مثل همیشه قبل از خواب نخ دندان کشیدیم و مسواک زدیم. برق را خاموش کرد. رفتیم توی بغل هم. میخواستمش و در عین حال خسته هم بودم. چند دقیقه بعد در سوسوی نور ساختمان پشتی، لباس‌ها بودند که یک گوشه افتاده بودند. عادت دارد کلیپسش را به پرده‌ی اتاق وصل می‌کند. خیلی سریع کلیپس را برداشت و موهایش را بست.

طبق عادت همیشه نزدیک ساعت 8 صبح بیدار شدم. بیدار بود. دستم را بردم سمت صورتش و گردن و گونه‌اش را نوازش کردم. گفت «خیلی دوس داشتم. مرسی.» لبخند زدم. چشم‌هایمان را بستیم و دوباره خوابیدیم.

 

 

پ.ن1: دومین پست امروز. قبلی؛ آیا واقعا نیاز است که مثل انسان صحبت کنیم؟

پ.ن2: در حال گفتگو برای به نتیجه رساندن فراخوان وبلاگی هستم. به زودی اخبار جدید را منتشر می‌کنم.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

آیا واقعا نیاز است که مثل انسان صحبت کنیم؟

یک موجود زنده همیشه باید از خودش محافظت کند. ما به عنوان موجوداتی که حرف می‌زنیم در معرض آسیب‌های بیشتری قرار داریم. وقتی شما از پوشیدن لباس مورد علاقه‌تان صرف نظر می‌کنید تا چرند و پرندهای فامیل را نشنوید در واقع دارید از خود و روانتان محافظت می‌کنید. البته گاهی همه‌ی دنیا و حرف‌هایشان به چپ شماست و لباس مورد نظر را می‌پوشید و گور پدر هر کس که خوشش نیاید. شاید جالب باشد که بدانید انسان‌ها هم کمین و یکدیگر را شکار می‌کنند و سپس می‌خورند! ما هم درنده هستیم! ما زبانی داریم که از مار هم گزنده‌تر و از دندان‌های شیر هم تیزتر است! پس باید دائما از خودمان محافظت کنیم. به او گفته بودم که احساس متقابل نسبت به‌ش ندارم. حسم می‌گفت که دردسر درست خواهد کرد. ولی با دلم رفتم جلو. دلم می‌گفت «اون که جذابه واست و تو هم که یک نیمچه کشش بهش داری! پس بیا و یه فرصت دیگه بهش بده!» من آدم روراستی هستم. رو بازی می‌کنم. از اینکه مردی شهامت نداشته باشد دلیل اینکه چرا به خانه‌اش دعوتم کرده را بگوید بیزارم. شنبه رفتم دیدنش. قرار شده بود که یک ملاقات باشد و درس را بگذاریم برای روزی دیگر. از لحاظ روانی کمی به هم ریخته بود. می‌دانستم که رفتن کار درستی نیست ولی دلم همچنان با لجبازی پا می‌کوبید به زمین «برو! برو!» به من گفته بود «بیا انار دون کنم برات.» و این کار را هم کرد. قبلا گفته بودم که با بغل و نوازش کمرم مشکلی ندارم ولی هر بار می‌خواست فراتر برود. بازوانم را چسباندم به گوشم. دست‌هایم را بردم پشت سرم و گفتم «نمی‌خوام بهم دست بزنی! داری اذیتم می‌کنی!» این همه نفهمیدنش را درک نمی‌کردم! خواسته‌های توهین‌آمیزش را هم همینطور. می‌دانست که به او حس متقابل ندارم ولی با این حال اصرار داشت که عروسک جنسی‌اش باشم! قرار بود ساعت 6:30 از خانه‌اش بروم. موهایم را بستم. ساعت 5:35 بود. گفتم اگر حرفی دارد بزند. حدود 5 دقیقه صحبت کردیم. سپس کفشم را پوشیدم و خانه‌اش را ترک کردم. حس بدی داشتم. به خودم یادآوری کردم که تقصیر من نبوده و از دفعه‌ی بعد حواسم را بیشتر جمع می‌کنم. قدم‌زنان رفتم سمت پارک. قرار بود که علیرضا و آرین را ببینم.

احتمالا اراجیفی همچون «وقتی زن میگه برو یعنی نرو! وقتی میگه نمی‌خوام منظورش اینه که می‌خواد!» را شنیده‌اید. گویی که زن از مریخ آمده! شاید به مذاق بعضی‌ها خوش نیاید ولی زن هم انسان است و منظورش را همانطور که می‌خواهد می‌رساند! هر انسانی فارغ از جنسیتش می‌تواند حرف‌های ناگفته در دلش داشته باشد. پدر من آن موقع که باید، به مادرم نگفت «نرو! بمان!» از سر لجبازی گفت «برو!» حتی فرهنگ ناز کردن را هم نداریم! البته خیلی تقصیر ما نیست. یک عمر تفکیک جنسیتی شده‌ایم. همین است که خیال می‌کنند اگر زن می‌گوید «نه» در واقع دارد ناز می‌کند و «نه» یعنی بیشتر اصرار کن! همین پرت و پلاها باعث شده‌اند که آدم‌های زیادی مورد تجاوز قرار بگیرند چون که طرف مقابلشان خیال کرده «داره ناز می‌کنه!» همین پرت و پلاها هر نقطه از کشور را برای زن‌ها ناامن کرده. آزارهای خیابانی تمامی ندارند چون خیال می‌کنند وقتی که می‌گویی «برو مزاحم نشو!» در واقع داری ناز می‌کنی! که البته جای تاسف دقیقا همینجاست که صدها هزار و بلکه شاید میلیون‌ها نفر در کشور ما به همین شیوه زندگی می‌کنند! برای دیدنش کافی‌ست که سری به کوچه و خیابان بزنید.

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

گذشته‌های نزدیک

دراز کشیده بودم و ویسش را گوش می‌دادم. به خودم آمدم و چهره‌ام را در صفحه‌ی گوشی دیدم که لبخند می‌زند. حس کردم که دلم برای صدایش تنگ شده بود. بعضی‌ها می‌گویند که زمان همه چیز را حل می‌کند. ولی از نظر من، زمان که تنها کارش گذشتن است! این ما هستیم که عوض می‌شویم. محسن نامجو در سخنرانی «در رد و تمنای نوستالژی» می‌پرسد «چرا زمان خاصیت پاک‌کنندگی ندارد؟» به نظرم سوال به جایی‌ست. ترکش‌های بعضی اتفاقات تا ابد در روان ما باقی می‌ماند. هر از گاهی برای این که سرش را گرم کند می‌آید و خاطرات را قلقلک می‌دهد. آن وقت ما می‌نشینیم یک گوشه و زانوی غم بغل می‌کنیم. صدایش را شنیدم و چهره‌اش را موقع حرف زدن تصور کردم. کارهایی که کرده بود از جلوی چشمانم گذشتند. از تلگرم آمدم بیرون. گوشی را گذاشتم کنار و به سقف خیره شدم.

 

 

پ.ن1: قالب «ساحل» سورپرایزی از رامین عزیز است. یک شب دیدم که برایم هدیه فرستاده و حس کردم که خوشبخت‌ترینم!

پ.ن2: دومین پست امروز. قبلی؛ با آدم‌های باکیفیت معاشرت کنیم

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

با آدم‌های باکیفیت معاشرت کنیم

آقای آ کم سن و سال‌ترین معشوقه‌ی من تا به الان بوده. بهراد، دوست و همکلاسی آ، هم همینطور. بله، من با دو دوست وارد رابطه شدم آن هم به فاصله‌ی یک ماه بعد از جدایی یکی از دیگری. هر دو از این قضیه خبردار بودند و مشکلی با آن نداشتند. الان که 27 سال دارم چنین کاری را تکرار نمی‌کنم. باتجربه‌تر شده‌ام. آن موقع 22 ساله بودم و آ 19 ساله. توی انجمن کتابخوانی که علیرضا راه انداخته بود با هم آشنا شدیم. موهای تاب‌دارش تا به شانه‌هایش می‌رسید. وقتی که نشسته بود معمولا آرنجش روی زانوانش بود. گاهی دست می‌کرد لای موهایش. لاغر بود با استخوان‌هایی درشت. سرشانه‌هایش پهن بود و قدش متوسط. چشم‌های سبز داشت و صورتش هم استخوانی بود. ریش و سبیلش کم‌‌پشت بود و تک و توک جوش‌هایی روی صورتش داشت که او را جذاب‌تر می‌کرد. تجربیات جالبی با هم داشتیم. از قدم زدن‌های شبانه زیر باران و خندیدن گرفته تا معاشقه در خانه‌ی مادربزرگش. مادرش مرا دوست داشت و هر بار موقع خداحافظی می‌گفت «زودتر بیا پیشمون عزیزم. دل من و آ برات تنگ میشه.» خیلی هوای ما را داشت. یک بار که زیر پتوی تخت اتاقش در خانه‌ی مادر مادرش بودیم، مهمان آمد. گمانم خاله‌اش بود. دخترخاله‌ی کوچکش طبق عادت همیشگی آمد سمت اتاق آ. دستگیره‌ی اتاق خراب بود و بالشت پشت در می‌گذاشتیم. دخترک دوان دوان آمد تا در را باز کند که مادرش با صدای بلند گفت «ئه، آ! آ!» آ سریع بلند شد. در را باز کرد و دخترخاله‌اش مرا دید. انتظار دیدن یک دختر را نداشت. خودش متوجه شد که باید برود. در را که بست هر دو زدیم زیر خنده. دیروز بعد از یک سال همدیگر را دیدیم. هنوز با هم در ارتباطیم. حتی بعد از جدایی هم چند باری کارمان به تخت کشید. در آخرین دیدارمان همراه دوستان مشترک رفته بودیم طبیعت‌گردی. من و آ گاهی حال همدیگر را به هم می‌زنیم. بعد از آن سفر به صورت خودجوش از هم فاصله گرفتیم. حالا موهایش تا نزدیک آرنجش رسیده. وزنش کمی رفته بالا. بیشتر از سابق بوی سیگار می‌دهد چون کون به کون سیگار می‌کشد. تقریبا همان آدمِ چند سال پیش است. من آدم‌هایی که دغدغه‌ی تغییر کردن و بهتر شدن ندارند را دوست ندارم. بی‌تفاوت بودنشان نسبت به نقص‌هایشان کلافه‌ام می‌کند. دیگر نمی‌توانم با آدم‌هایی که به بلوغ فکری نرسیده‌اند وقت بگذرانم. حیلی وقت است که کمیت را رها کرده‌ام و چسبیده‌ام به کیفیت.

۵ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

ساعاتی در کانون گرم خانواده!

می‌دانستم که روز سختی پیش رو دارم. روزی که قرار باشد با خانواده به تمیز کردن منزل بگذرد یعنی جهنم! می‌توانستم جمع کنم و بروم خانه‌ی پدرم ولی ترجیح دادم که بمانم تا به مادرم کمک کنم. بیشتر به این علت ماندم که می‌دانستم همسرش به اندازه‌ی کافی برای او خوب نیست چون مادرم خیلی فرز است. از صبح یه بند بحث کردند. یکی می‌گفت پرده را از این طرف دربیاوریم، دیگری می‌گفت که پرده را با قرقره جدا کنیم. یکی می‌گفت اول گِل را از روی موکت جمع کنیم، دیگری می‌گفت اول جاروبرقی بکشیم. این روند چیزی حدود 5 ساعت ادامه پیدا کرد. تمام مدت ناظر بودم و کلافه شده بودم. دیدم که کارهای مادرم زیاد است و تصمیم گرفتم که نهار بپزم. خواستند که پایه‌های میز را چسب بزنند. دستم بند بود و می‌گفتند «ببین روی چسب چی نوشته؟» حین خرد کردن قارچ و سرخ کردن سیب‌زمینی، انتظار داشتند که ترجمه کنم و توضیحات همسر دختردایی‌ام را در مورد کارکرد چسب‌ها نگاه کنم. از کوره در رفتم و جواب همسرش را با صدای بلند دادم. مادرم با کمی تعجب گفت «چرا داد می‌زنی!» در پاسخ گفتم «از صبح دارید می‌رینید به اعصاب من شماها! بعد می‌پرسی چرا داد می‌زنم؟!» مادرم با تعجب بیشتر از نوع ادبیاتی که به کار بردم گفت «ئه!» انجام هر کاری با خانواده‌ی من یعنی فاجعه! از دور همی خانوادگی گرفته تا مسافرت رفتن، همگی مزه‌ی زهر مار می‌دهند! یک مشت آدم بی‌اعصاب، کم‌طاقت، وسواسی و ایده‌آل‌گرا هستیم که با صدای بلند حرف می‌زنیم و آرامش نداریم. سال‌ها طول کشید تا من به این چس‌مثقال آرامش رسیدم و برایم پذیرفتنی نیست که ببینم شکنجه‌های سال‌های قبل تکرار می‌شوند. پدرم و همسرش، دو دهم این بحث‌ها را در طول روز ندارند و من دیگر طاقت نیاوردم و محل زندگی‌ام را جدا کردم. معلوم است که با این‌ها راهی تیمارستان خواهم شد! مادرم و همسرش رفته‌اند مهمانی و فردا به تهران بازمی‌گردند. با خانه غریبه‌ام. تنهایی‌ام ریخته به هم. دیروز دوش نگرفتم. امروز هم حمام نکردم. کلافه‌ام، کلافه! آدم‌ها با این همه اختلاف چگونه می‌توانند کنار هم زندگی کنند؟! چرا با هم ازدواج می‌کنند؟! چرا تولید مثل می‌کنند؟! رفتارهای خانواده را که می‌بینم یاد کمپ خودمان و علیرضا می‌افتم. به این فکر می‌کنم که چقدر در طول سفر عوض شدیم. چقدر بهتر شدیم. چقدر یاد گرفتیم. به نظرم همه‌ی آدم‌ها نیاز دارند که کوله‌گردی کنند و وسط جنگل توی چادر زندگی کنند تا دنیا را از جهاتی دیگر لمس کنند. آن وقت عاقل‌تر می‌شوند و حرف‌های صد من یه غاز کمتری می‌زنند.

 

 

پ.ن1: قشنگ‌های من! نوشتنی‌های زیادی دارم. ولی گفتم که؛ ریدند به اعصابم! می‌خواستم امروز از تهران بنویسم ولی وقت نشد و الان هم حال و احوالی بر من نمانده. باید صبر کنم تا فردا.

پ.ن2: دومین پست امروز. قبلی؛ اندر مصائب خریدن جوراب و شرت

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

اندر مصائب خریدن جوراب و شرت

خریدن جوراب و شرت کار ساده‌ای نیست! اجازه‌ی پوشیدن هیچ‌کدام را نداری و باید پولت را قمار کنی! یا برنده می‌شوی، یا بازنده! چه دنیای مسخره‌ای! قمار را باخته‌ام و جوراب آبی‌ام که روباه‌های نارنجی را در خود جای داده برای پایم کوچک است. البته از نظر خیلی‌ها کوچک و حتی تنگ هم نیست! ولی من ترجیح می‌دهم که در جوراب و شرتم فضای کافی داشته باشم و تحت فشار نباشم.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

من، تهران و مردانِ بی‌مسئولیت

کلید انداختم و در را باز کردم. انگار بوی خانه کمی عوض شده بود. کمی به هم ریخته بود و فرش‌ها نیاز به جاروبرقی داشتند. رفتم دستشویی. آبنه و دکور برایم تازگی داشتند! انگار که هیچوقت با آن‌ها زندگی نکرده باشم! وقتی خودم را داخل آینه‌ی اتاقم دیدم حس عجیبی داشتم. فقط 8 روز تهران بودم و انتظار داشتم که خودم را داخل آینه‌ی خانه‌ی تهران ببینم! رختخواب پهن کردم و صورتم را با روغن جوانه‌ی گندم تمیز کردم. حوصله‌ی صابون و مسواک نداشتم. پنبه تیره شد و این یعنی که پوستم آلوده بود. دراز کشیدم و دلم طبق معمول هوای آغوش داشت. به مادرم فکر می‌کردم که در اتاق کناری باید کنار مردی بخوابد که او را سرافکنده کرده و آنقدری که باید محکم و مسئولیت‌پذیر نیست. بیشتر مسیر را مادرم رانندگی کرد. نمی‌دانم بعضی مردها چرا اینقدر کودک هستند! چشمانش را به زحمت باز نگه داشته بود و اصرار داشت که رانندگی کند! چندین بار این قضیه پیش آمده و سطح هوشیاری‌اش مرا نگران کرده بود. هر بار باید با چند دقیقه بحث و کج‌خلقی او را راضی کنیم تا پشت فرمان را ترک کند! اگر والدین برای تربیت فرزندان خود تبعیض جنسیتی قائل نباشند دیگر شاهد چنین مکافاتی نخواهیم بود. ولی اکثرا خیال می‌کنند «ازدواج می‌کنه، درست میشه!» گویی که ما زنان مسئول تربیت کردن شوهرانمان هستیم! مسخره‌تر این که همان زن‌هایی که از دست همسران خود خسته شده‌اند مدام می‌پرسند «نمی‌خوای ازدواج کنی؟!» مگر شما با ازدواج کردن به کجا رسیدید که من هم بخواهم برسم؟! شما یک مرد خوب نشانم بده که نیاز نباشد الفبای زندگی را به او یاد بدهم و دغدغه‌ی به دست آوردن قلبم را داشته باشد، خب معلوم است که با او زندگی می‌کنم! ولی مردهایی که من دیده‌ام با شدتی باورنکردنی فقط دافعه ایجاد می‌کنند! استاد این هستند که کاری کنند تا نسبت به آن‌ها سرد شوی! هیچ‌کدام نمی‌خواهند که قلبت را به دست بیاورند تا جذب‌شان شوی! بهانه‌های کودکانه می‌آورند تا از زیر بار مسئولیت، شانه خالی کنند! همچون طفل شیرخواره باید تر و خشکشان کنی و غذا بگذاری داخل دهانشان! اگر یک روز آن‌ها را به حال خودشان رها کنی، برای سیر کردن شکم‌شان هیچ زحمتی به خود نمی‌دهند و از بیرون غذا تهیه می‌کنند. مردی که دست چپ و راستش را هم تشخیص نمی‌دهد معلوم است که به درد من، مادرم و دختردایی‌ام نمی‌خورَد. ما زنانی مستقل هستیم که بدون نیاز به مردان از پس خودمان و زندگی برمی‌آییم. به چشم می‌بینم که اینگونه مردها چگونه مادر و دختردایی‌ام را از زندگی عقب نگه داشته‌اند. اگر تنها زندگی کنند موفق‌تر و خوشبخت‌تر هستند و آرامش روانی بیشتری دارند. خدا را شکر، من داخل رابطه نیستم و مشکلات مردی دیگر تنم را زخمی نمی‌کند. با قدرت، منتظر و مشتاق روزی هستم که ببینم دوجنسگرا هستم! از مردان و نفهمیدن‌هایشان خسته شده‌ام.

صبح که بیدار شدم اول از همه لپ‌تاپم را تمیز کردم. خانه را جاروبرقی کشیدم و ظرف‌ها را شستم. برادرم یک ماه دیگر 19 ساله می‌شود و هنوز نسبت به وسایل خانه احساس مسئولیت ندارد و یک کیلو خیار، یک ظرف عدسی و یک ظرف کدوی پخته طی هشت روزی که خانه نبودم گندیدند.

آقای ر وقتی که تهران بودم برای یکی از استوری‌هایم نوشت که دلش برایم تنگ شده. نمی‌دانم چرا مثل آدمیزاد تا وقتی که هستم قدرم را نمی‌دانند. بی‌لیاقتی هم حدی دارد. من هم در جوابش گفتم که فردا برمی‌گردم رشت.

از تهران یک شیپور و یک کلاه پرچم ایران، 6 حلقه فیلم رنگی، 1 حلقه فیلم سیاه و سفید، 5 عدد جوراب، یک جفت بند کفش، 4 انگشتر و دو جفت گوشواره خریده‌ام. هنوز حساب نکرده‌ام که سفرم به تهران چقدر برایم خرج داشته. فقط می‌دانم که برده‌ی زندگی مدرن هستیم. کار می‌کنیم و کار می‌کنیم و یک جا ایستاده‌ایم. در صورتی که باید در حرکت باشیم و ببینیم و تجربه کنیم. بخش زیادی از خریدهایم را در مترو انجام دادم. مترو جای عجیب و جالبی‌ست و وقت گذراندن در آن را دوست دارم. چند نفر از مسافرین و دستفروش‌ها گفتند که کلاهم قشنگ است و آن را دوست دارند. بهترینشان خانم دستفروش جوانی بود که با ماسک وارد مترو شد و گفت «فقط می‌خواستم یگم که کلاهت خیلی باحاله!» بعد از یکی دو دقیقه به همکارش گفت «وای کلاهش رو خیلی دوست دارم!» خندیدم و گفتم «قابلی نداره! می‌خوای باهاش عکس بگیری؟» خندید و گفت نه. خط بعدی را سوار شدم و خرید کردم. یک لنگه از گوشواره‌ای که تازه خریدم از پلاستیک افتاد بیرون و دیگران در پیدا کردنش کمکم کردند. خانمی که گوشواره‌ام را دید همراه دختر کوچکش سر پا ایستاده بودند. به من زل زده بود و مادرش گفت «تا حالا ندیده بود کسی کلاه بذاره، برا همین داره نگات می‌کنه!» لبخند زدم. دخترک قاب گوشی‌ام را دید و به مادرش گفت که فلان کسک از این قاب‌ها دارد. به قاب گوشی‌ام دست زد. به لبه‌ی کلاهم دست زد. بعد گفت که قاب گوشی فلان کسک، فلان رنگ بوده و خودش دوست دارد که صورتی بخرد ولی گوشی ندارد. گفتم «وقتی بزرگ شدی بعدا مامان می‌خره برات» _بهتر نبود که می‌گفتم خودت می‌خری برا خودت؟!_ گفت که رنگ صورتی را خیلی دوست دارد و دلش می‌خواهد که همه‌ی وسایلش صورتی باشد. امان از کلیشه‌های جنسیتی! گفتم «من می‌خواستم قاب قرمز بخرم، ولی نداشت. دیگه همین مشکیه رو خریدم.» پسرک دستفروشی نزدیک ما ایستاده بود و با لبخندی کوچک و نگاهی که قلبت را به آتش می‌کشید، خیره به من و دخترک نگاه می‌کرد. وقتی نگاهش کردم و لبخند زدم تازه حواسش به دنیا برگشت و رفت تا آدامس‌هایش را بفروشد. دلم سوخت. دخترک به مادرش گفت که خسته شده و پاهایش درد گرفته. پرسیدم «می‌خوای جای من بشینی؟» با صداقت پاسخ داد «آره!» بلند شدم و او نشست.

 

 

پ.ن1: بله، می‌دانم که زنان هم مشکلات مختلف دارند. ولی من تا به حال با یک زن وارد رابطه نشده‌ام و همین است که درباره‌ی مشکلاتم با مردان می‌نویسم. حتی اگر درباره‌ی مشکلاتم با زنان ننویسم هم به این معنی نیست که زن، فرشته است و نقصی ندارد. تایید یکی، نفی دیگری نیست!

پ.ن2: با هم از علی عظیمی و محسن نامجو گوش کنیم.

 


دریافت

 

پ.ن3: دومین پست امروز. قبلی؛ مرضی به نام وسواس

۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

مرضی به نام وسواس

گمانم یکی دو ساعت درگیر پیدا کردن کاور مناسب برای فیلم مورد نظر بودم. از زوایای مختلف به تصاویر نگاه می‌کردم تا ببینم کدام یک مفهوم و حس بهتری را منتقل می‌کند. ایده‌آل‌گرا هستم و دنبال عکسی بی‌نقص بودم. قرار هم نبود که بابتش مدال طلا دریافت کنم. می‌خواستم عکسی از فیلم مورد علاقه‌ام در استوری اینستا پست کنم! چندی‌ست که درگیر مرتب کردن هایلایت‌های صفحه‌ی اینستا هستم. نمی‌دانم که عکس دوستانم را در بخش «دوستان» ذخیره کنم یا شهری که همدیگر را در آن ملاقات کرده‌ایم! تصمیم گرفتن سخت است و این افکارِ بیهوده، مغزم را رنده می‌کند!

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان