خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

فین‌فین کنان

هنوز آماده نشده بودم که رسید. کنار پنجره ایستاده بود و نور اتاق را از پشت دوربین بررسی می‌کرد. تیشرتم را درآوردم.
- جیجیات چقدر بزرگ شده!!
+ آره به خاطر قرص ال‌دیه. حالا الان یه ورقش تموم شده. 5 روز پیش از اینم بزرگتر بود.
- یعنی اینقدر تاثیر داره؟!
کمی آرایش کردم. از من عکس می‌گرفت. خستگی آرام آرام مرا می‌بلعید. حس کردم دارم از درون خالی می‌شوم. رفتم تا چای بنوشم. فشارم افتاد. سرم گیج رفت و چشمانم سیاهی. وقتی که گفتم «عکس نگیر» تازه متوجه شد که موضوع جدی‌ست. کمی غذا گرم کردم. در آن فاصله دوباره همان اتفاق افتاد. غذا خوردم و کمی بهتر شدم. عکاسی را کنسل کردیم. نشستیم صحبت کردیم و صحبت کردیم. صحبت کردن با او همیشه لذتبخش است. چند ساعتی ماند و بعد خداحافظی کرد.

 

 

پ.ن1: بله. باد همیشه مرا اذیت می‌کند، حتی اگر بادی باشد که از بدنه‌ی اتوبوس به صورتم می‌خورَد. هوای سرد از پنجره و دیوار رد شد و مریضم کرد.

پ.ن2: چهارشنبه با آن عکاس ناشناس رفتیم در یکی از محله‌های قدیمی رشت عکاسی کردیم.

پ.ن3: دیروز روز پر برکتی برای دیرکشنرها بود. هری، لیام، نایل و لویی آهنگ و آلبوم و موزیک‌ویدیو منتشر کردند. از اینکه در دوره‌ی هری استایلز زندگی می‌کنم احساس خوشبختی می‌کنم!

Harry Styles / Adore You


دریافت

۰ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

ویززززز

قصد داشتم که دیروز 2 پست دیگر هم بنویسم اما نشد. این چند روز مدام برایم «نمی‌شود»! حتی دیشب «نشد» که ارضا شوم. «نشد» که سر وقت بخوابم. خوابم نمی‌بُرد. چرخه‌ی زندگی کردنم ریخته به هم. ورزش نمی‌کنم. دیر بیدار می‌شوم. تا بخواهم به کارهای خودم برسم وقتِ شستن ظرف و پختن غذا می‌شود. من هنوز نپذیرفته‌ام که شستن ظرف و غذا پختن بخشی از کارهای «من» هستند! خسته‌ام! حجم زیادی کار ریخته سرم و نمی‌دانم که از کجا شروع کنم. حتی وقت نمی‌کنم یک قالب برای خودم ویرایش کنم! یک ورق قرص ال‌دی تمام شد و خونریزیِ بی‌موقعِ من هم تقریبا تمام شده. امروز می‌خواهم برای دومین بار در کارگاه گروهیِ روانپزشکم شرکت کنم. دفعه‌ی قبل دعوتم کرد تا مهمانش باشم. این یعنی این که هزینه‌ای پرداخت نکردم. جلسه‌ی مفیدی بود و چیزهای زیادی یاد گرفتم. امروز فهمیدم که نیازی نیست وعده‌های غذایی‌ام رسمی باشند و هرچه که به دستم رسید را باید برای زنده ماندن بخورم. حدود نیم ساعت پیش دوچرخه‌ی سفارشیِ شکیبا از بندر عباس رسید. خودش رشت نبود و آدرس داد تا بسته را تحویل من بدهند. مارک جاینت خریده. ایده‌های زیادی توی سرم می‌چرخند و برای برنامه ریختن و عمل کردن به آن‌ها «گاهی» هیجان دارم. شاید نیاز باشد یک کوله‌ی جدید برای سفر کردن بخرم. دو تا دارم؛ یکی برای برنامه‌ی یک روزه و دیگری برای سفرهای طولانی مدت. اما لاغر شده‌ام و دومی روی بدنم خوب نمی‌نشیند و بندِ حمایتیِ روی کمرش، حمایتم نمی‌کند! دو روز پیش مودم TPLink برای خانه سفارش دادم. هنوز نرسیده و من هنوز با اینترنت گوشی آنلاین هستم.

 

 

پ.ن1: کامنت‌هایتان رسیده. حواسم هست. به زودی پاسخ می‌دهم. لطفا قهر نکنید.

پ.ن2: از آنجایی که آهنگ قبلی از این گروه را دوست داشتید، یکی دیگر هم آورده‌ام برایتان:

The Pretty Reckless / Nothing Left To Lose

 


دریافت

۱ نظر ۱ موافق ۱ مخالف

شب‌بیداری

ساعت 6 و نیم صبح بود که بیدار شدم. یادم آمد که کلی کار دارم. دیگر نخوابیدم. ساعت 11:30 پیش روانپزشکم نوبت داشتم. هر بار که با او صحبت می‌کنم حالم بهتر می‌شود. برای افزایش تمرکزم قرص جدید نوشت که باید از نمی‌دانم کدام کمیسیون تاییدیه بگیریم تا داروخانه دارو را تحویل دهد. برای کاهش اضطرابم، دوز قرصم را برد بالا. از تیپ و میکاپم تعریف کرد. آیا داشتن چنین روانپزشکی خوشبختی نیست؟ تاکید کرد که پیگیر کارهای مهاجرت باشم. شماره‌اش را به من داد تا با او در تماس باشم. منشی جدیدش زن جوان باریک اندامی‌ست که بینی‌اش را عمل کرده. موقع خداحافظی به من گفت «برو دنیا رو با لباسات رنگی کن!»

اداره‌ی پست بازی درآورده و برای ارسالِ نمی‌دانم چه سبکی از بسته، باید فتوکپی کارت ملی ارائه دهی. آمدم بیرون. چیپس خریدم. قدم‌زنان برگشتم خانه. گوجه شده کیلویی 18 هزار تومان! 4 تا برداشتم؛ 10 هزار تومان! یعنی هر کدام به ارزش 2500 تومان! خسته بودم و توان پختن نهار را نداشتم. کرانچی و دلستر خوردم و چند لایه لباس پوشیدم. دلم عشق‌بازی می‌خواست. گمانم نزدیک 6 غروب بود که خوابم برد. 9 شب بیدار شدم و به همین دلیل است که الان بیدارم! آدم توی محدودیت‌هاست که ستاره می‌شود! دیشب دلم هله هوله می‌خواست ولی چیزی نداشتم. شکلاتی که حمید از لندن آورده را برداشتم و انداختم توی قابلمه. کمی آب به آن اضافه کردم. گردو ریز کردم و موز له شده ریختم داخلش. کاملا طعم آیس‌پک و میلک‌شیک موز شکلات می‌داد! ظرف‌ها را شستم و باقی‌مانده‌ی شکلات دیشب را خوردم. کم‌کم باید بروم که بخوابم. قرص‌های نوبت بعد از ظهرم را نخورده‌ام و امیدوارم که فردا به خیر بگذرد.

 

 

پ.ن1: دومین مطلب شبانه. قبلی؛ جاودانه

پ.ن2: The Pretty Reckless / You

 


دریافت

 

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

اژدهای دو سری به نام میگرن

سردرد از پیشانی و چشم‌هایم دارد می‌زند بیرون. مُسکن خوردم و کمی گیجم. گمانم نزدیک 2 ساعت پیش خوابم برد. قرص ال‌دیِ امشب افتاد زیر کابینت. باید درست جایی می‌افتاد که به آن دسترسی ندارم! سر و صدای همسایگان آپارتمان تمامی ندارد. زندگی در طبقه‌ی اول، خودِ مجازات و شکنجه است! بازدید از پست‌های کانالم زیاد شده و این یعنی تعداد دسترسی مردم بیشتر شده. ولی هنوز کسی اینترنت ندارد. بازار سیاهِ وی‌پی‌ان‌های کوتاه‌مدت راه انداخته‌اند! حداقل به همدیگر رحم کنیم.

به صورت معمول، این وقت شب و در این اوضاع، آهنگ آپلود نمی‌کردم. ولی گمانم به اشتراک گذاشتن آهنگ‌هایمان یکی از کارهایی‌ست که می‌تواند سرمان را گرم کند.

Shawn Mendes and Camila Cabello / Senorita

 


دریافت

 

 

پ.ن1: کامنت‌های زیبایتان رسیده. فردا به آن‌ها پاسخ خواهم داد.

پ.ن2: ملیحه جان، راه ارتباطی دیگری به جز جیمیل داری تا بتوانم پیامی را به تو برسانم؟ لطفا مرا در جریان بگذار.

۸ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

جرمی به نام «انتخاب پوشش دلخواه»

اواخر تابستان بود. شلوار جین مام‌استایل پوشیده بودم که تا چند سانت بالای قوزک پایم بود. تیشرت فیروزه‌ای گشاد تنم بود و دگمه‌های پیراهن مردانه‌ی چهارخانه‌ام را باز گذاشته بودم. کلاه آفتابی حصیری هم سرم بود. جلوتر از من خانمی در حال راه رفتن بود. چادر گذاشته بود و برجستگی بند سوتینش از زیر چادر پیدا بود. هوا گرم بود. عرق کرده بودم و قدم‌زنان در این اندیشه بودم که اگر گشت‌ارشاد بیاید، انتخابش برای دستگیری، من خواهم بود نه آن زن.

 

 

پ.ن1: پست نیمه شبم را اگر ندیده‌اید؛ روز ششم

پ.ن2: کِیتی در این آهنگ می‌گوید: «بعد از طوفان، رنگین‌کمونه که درمیاد» و در جایی دیگر: «شاید دلیل بسته بودن همه‌ی درها اینه که خودت اونی رو باز کنی که تو رو به بهترین سمت هدایت می‌کنه.» فعلا که طوفان است و ما گُه هم نمی‌توانیم بخوریم.
Katy Perry / Firework

 


دریافت

۶ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

روزمره‌هایی برای زنده ماندن

سالی که نکوست از بهارش پیداست؟ نمی‌دانم! صبح که بیدار شدم دیدم اتفاق‌های بدی افتاده. مضطرب شدم. چند روز اخیر همینطور بوده؛ از همان اول صبح اتفاقاتی می‌افتاد تا افکار منفی به ذهنم هجوم بیاورند و ضربان قلبم را بالا ببرند. پراکسی‌های دوستم از کار افتاده‌اند و من فقط برای او نگرانم. امیدوارم که مشکلی برایش پیش نیاید. وارد روز ششم شده‌ایم و عجیب است! وقتی از در خانه می‌روم بیرون همه طوری رفتار می‌کنیم که انگار اتفاقی نیوفتاده و همه چیز را عادی جلوه می‌دهیم! از وقتی که روانپزشکم گفته «هرچقدر که بدنت احتیاج داره، بخواب» صبح‌ها دیرتر بیدار می‌شوم. خالی بودن معده بهانه‌ای شد تا چند روزی یکی از قرص‌هایم را نخورم. نتیجه‌اش شده سرگیجه‌هایی که سریع می‌روند و می‌آیند. ظرف‌ها را شستم. پالتویم را اتو کشیدم. باید لباس‌های زنانه‌ام را هم بشویم و سپس بروم خرید. دو سه روزی می‌شود که از خانه بیرون نرفته‌ام. باران لعنتی هم بند آمده.

 

 

پ.ن1: آمار وبلاگم گویای این است که برگشته‌ایم به 10 سال پیش! پناهی جز وبلاگ نداریم.

پ.ن2: از آهنگ‌های محبوبم.

 


دریافت

۷ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

روز پنجم

بله دوستان. قطعا همه‌ی ما دوست داریم حداقل فقط خودمان برای یک لحظه هم که شده به اینترنت جهانی دسترسی داشته باشیم و ببینیم که در دنیا چه می‌گذرد. باید هم بتوانیم. این حق مسلم ماست. امروز، باز هم به لطف یک دوست عزیز، توانستم به اینترنت جهانی دسترسی داشته باشم. ولی بدون حضور ایرانی‌ها لطفی ندارد. حالا چه شده که منِ معترض از ایران و ایرانی به یکباره عاشق وطن شده‌ام؟! خیر. عاشق وطن نشده‌ام. ولی تلگرم و توییتر و غیره بدون حضور آدم‌های همیشگی شبیه به یک قبرستان است! حسی‌ست شبیه زمانی که تلفن در ایران آمده بود. مادربزرگم تلفن داشت ولی ما نداشتیم. و داشتنِ شماره‌ی آن‌ها به هیچ دردی نمی‌خورد.
مهری برایم پیام صوتی فرستاد. از من خواست که اندک امیدی به او بدهم. ولی منی که در سلول انفرادی هستم چه امیدی به این دختر می‌دادم؟؟ متاسصل بودم. نگران است که دیگر به اینترنت جهانی دسترسی نداشته باشیم. راستش من هم این نگرانی را دارم و قطعا اکثر مردم نگران این موضوع هستند. نمی‌دانم در این شرایط باید به همدیگر روحیه بدهیم یا اجازه بدهیم که هرکسی دردش را بریزد بیرون و آیه‌ی یاس بخواند؟! نمی‌دانم. نگران خانواده‌اش است و می‌گوید اگر قرار است اینترنت وصل نشود برمی‌گردد ایران! گفتم مگر دیوانه‌ای؟! هر یک نفر از ما که از این زندان رهایی پیدا کند غنیمت است. البته فعلا که مهاجرت بدون اینترنت امکان‌پذیر نیست و اسیر شده‌ایم. دلم می‌خواهد جایی زندگی کنم که دیگر صدای اذان را نشنوم. شاید هم حق با مهری باشد. شاید اگر ما هم جای او بودیم دلمان می‌خواست که برگردیم.

ظرف‌های دور همی دیشب را می‌شستم. پوشه‌ی پرنیان را باز کردم. کنسرت سال 2011 اوریل لوین را پخش کردم. یک پسر روسی با دوربین گوشی، تمام کنسرت به اضافه‌ی اتفاقات قبل و بعدش را ضبط کرده بود. می‌خندیدند. به روسی حرف می‌زدند. نمی‌دانستم چه می‌گویند ولی صدای خنده‌هایشان زیبا بود. یادآور این حقیقت تلخ بود که ما خاور میانه‌ای هستیم و حتی اگر خارج از ایران باشیم، باز هم بدبختی‌هایی داریم که به سمت قلبمان تیر پرتاب کند.

سینگل جدید هری استایلز منتشر شده. با چهره‌ای غم‌زده اجرای جدیدش را تماشا کردم. تمام مدت به این فکر می‌کردم که چرا سایر ایرانی‌ها نمی‌توانند مثل من شاهد این اجرا باشند؟؟ و از این فکر بغضم می‌گرفت. توی توییتر هشتگ Grammy ترند می‌شود. نامزد آهنگ‌ها اعلام شده‌اند. دنیا برای این اتفاق هیجان‌زده است و ما برای حقوق ابتدایی خودمان بر فرق سر می‌کوبیم.

 

 

پ.ن1: سومین پست امروز. قبلی؛ از دیروزم

پ.ن2: یک آشنای عزیز لطف کرده و امکاناتی را در اختیار ما گذاشته. برای دسترسی به سرچ کردن در اینترنت، به این پستش سر بزنید: Let's DuckDuckGo

پ.ن3: تک آهنگ جدید هری از آلبومش که به زودی منتشر می‌شود:

 


دریافت

۸ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

«باید بندازی بدویی بری تا انتها»

وقتی که بیدار شدم همچون برج زهر مار بودم. روی کاناپه ولو شدم و توی ذهنم با خودم درگیر بودم که باید تکان بخوری و این وضعیت قرار نیست تا ابد ادامه پیدا کند! باید از نو بلند شوی! تو بدتر از این‌ها را گذرانده‌ای! صبحانه خوردم و نشستم پای دست‌سازه‌هایم. سفارش مشتری‌ام را آماده کردم. برایش یک سورپرایز هم گذاشتم. عاشق این کارم! گاهی با خودم فکر می‌کنم که اگر یک برند صاحب‌نام و پولدار بودم حتما برای همه‌ی مشتری‌هایم یک اشانتیون جهت سورپزایز می‌گذاشتم داخل پاکت. قدم‌زنان به راه افتادم. در کمال ناباوری دیدم که اسنپ فعال است. رفتم اداره‌ی پست و متوجه شدم که قیمت پست پیشتاز افزایش پیدا کرده. پاکت B5 نداشت و A4ـی که بزرگتر از A4 است داد به من. یک پاکت حباب‌دار، 3 هزار تومان! با خودم گفتم «جدی باید برم بازار که پاکت و حباب بخرم.» از ساختمان آمدم بیرون. هنسفری گذاشتم توی گوشم و آهنگ پخش کردم. انگار که هیچ اتفاقی در این مملکت نیفتاده باشد! پاهایم از این همه خانه‌نشینی گرفته بود و از قدم زدن لذت می‌بردم. اما همچنان مثل برج زهر مار بودم. اخم داشتم و طلبکار بودم. از چه؟ از دنیا! به اطرافم نگاه می‌کردم و باورم نمی‌شد که توی ایران زندگی می‌کنم!

لباس‌های ورزشی رنگی‌ام را پوشیدم و رفتم سمت پارک. تاریک بود. بعضی از چراغ‌ها روشن نبودند. در بعضی از مناطق پارک می‌شد به راحتی به آدم‌ها تجاوز کرد. می‌دویدم و به این فکر می‌کردم که این پارک چقدر بزرگ است و تا همین چند ماه پیش علیرضا در همین پارک می‌دویده. من که آمدم نزدیکش، خانه‌یشان را عوض کردند و دوباره دور شدیم. دویدم و کثافتِ این مدت را ریختم بیرون. دویدم و به رفتن فکر می‌کردم. باید بیشتر بدوم.

 

 

پ.ن1: امروز خیلی از قاب‌ها را ثبت نکردم. شاید بهتر است که از هر چیزی عکس نگیرم و آپلودش نکنم. کار جذابی‌ست ولی نیاز دارم که روی زندگی‌ام تمرکز کنم. از همین رو، دیروز صبح، نودیفیکیشن همه‌ی اپلیکیشن‌هایم را غیر فعال کردم. ساعت 3 بعد از ظهر بود که خوابم برد. 5:30 بیدار شدم و متوجه شدم که اینترنت کل کشور تقریبا قطع شده است! حالا به جای ولگردی در اکسپلور اینستا، به کتاب خواندن فکر می‌کتم و طراحی می‌کنم.

پ.ن2: می‌بینم که بعضی‌ها حوصله‌یشان سر رفته و دوباره برگشته‌اند به وبلاگ!

پ.ن3: آهنگی که برای خودم پخش کرده بودم

 


دریافت

پ.ن4: بسته‌هایی که برای مشتری‌هایم آماده می‌کنم.

قلبی که می‌بینید نمونه‌ایست از سورپرایزهایم. هم بوکمارک است، هم هدیه، هم «یکی بهت اهمیت میده!»

۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

دوشنبه‌ی پر ماجرا

دیروز با هر مکافاتی که بود کارهایم را انجام دادم و به کلاسم رسیدم. هر چند، شب قبلش زیر پتو به خودم گفتم «نهایتا کلاس رو نمیری خب!» هر بار که فکر کنسل کردن کلاس‌هایم میزند به سرم، یاد دوران دانشگاه و بدبختی‌هایش می‌افتم. دوباره به خودم گفتم «نه عالیس! میرسی به کلاس. نگران نباش.» کلاس سلفژ من راس ساعت 4:30 آغاز می‌شود. ساعت بیست دقیقه به 4 بود و تازه می‌خواستم که نهار بخورم. قبل از 4 غذا را تمام کردم. 4:02 مسواک زدنم تمام شد. بعد در کمال آرامش بعد از مدت‌ها صورتم را آرایش کردم. حس می‌کردم بعد از این همه دویدن و تنش سزاوار این هستم که زندگی را برای خودم جشن بگیرم. با یک ربع تاخیر به کلاس رسیدم. موهای مربی‌ام نسبت به هفته‌ی قبل کمی بلندتر شده بود و خودش جذاب‌تر.

بعد از کلاس رفتم کوچه‌ی کناری. دو مرد جوان رد می‌شدند. سیگار روی لبم بود و دنبال فندکم می‌گشتم. یکی از آن‌ها زل زد به من و با صدایی که انگار مخاطبش یک نوجوان 16 ساله باشد گفت «سیگار می‌کشی؟!» هنسفری توی گوشم بود و تظاهر کردم که چیزی نشنیده‌ام. دلم می‌خواست وسط میدان شهر بنشینم و سیگار بکشم تا همه‌ی آن‌هایی که خیال می‌کنند سیگار برای زن نیست سری به نشانه‌ی تاسف تکان دهند و توی دلشان بگویند «خرابه دیگه!» قدم زدم. از فروشگاه خریدم کردم. سیگار دوم را روشن کردم. عکس گرفتم. خانه که رسیدم کدوی پخته خوردم. ظرف‌ها را شستم. مسواک زدم. لباس‌هایم را عوض کردم و رفتم خانه‌ی پدرم. شام مهمانشان بودم. حس قشنگی بود که دوباره 4 نفری دور هم جمع شده بودیم. از همه بیشتر دلم برای برادرم تنگ شده بود.

 

 

پ.ن1: با این اوضاع حق بدهید که کامنت‌هایتان را دیر جواب بدهم.

پ.ن2: بزنیم کانال ایتالیایی.

 


دریافت

پ.ن3: عکس‌هایی که صبح دیروز و امروز گرفتم.

۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

تکرار را دوست ندارم

زندگی گاهی یک چرخه‌ی تکراری می‌شود. اتفاقات تکراری. افکار تکراری. طی این دو هفته که از تهران برگشتم، به دلایل مختلف نوشتن را به تعویق انداختم. که باعث شد به هر موضوعی بیشتر فکر کنم و جزییات بیشتری را ببینم. می‌خواستم بیایم و بنویسم «از آهنگ‌ها خسته‌ام. دلم سکوت می‌خواهد.» اما پوریا برایم 3 آهنگ فرستاد که بی‌اختیار شروع کردم به رقصیدن و شبم قشنگ شد! متوجه شدم که از «تکرار» خسته شده بودم. نیاز داشتم به آهنگ‌های شاد و جدید.

 

 

پ.ن1: دیشب دومین سیگارم را لب پنجره کشیدم. طی صحبتم با علی متوجه شدم که باید سیگار سبک می‌کشیدم و تا حد زیادی هم چس‌دود کرده‌ام. البته علی باشعورتر از این حرف‌هاست که چنین موضوعاتی را به روی آدم بیاورد. همین اخلاقش باعث شده که ارتباط با او شیرین باشد.
صبح که بیدار شدم دهانم طعم سیگار داشت. زیر دوش با خودم گفتم «من دیگه بیخود کنم که سیگار بکشم!»

پ.ن2: یکی از همان آهنگ‌هایی که مرا وادار کرد به در و دیوار بچسبم و برقصم

 


دریافت

پ.ن3: دومین پست امروز. قبلی؛ عالیس در ورزشگاه آزادی

۵ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان