خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

جهانی مردانه

موضوعات زیادی برای نوشتن دارم. اما در حال حاضر سرما خورده‌ام و پس از صحبت کردن با دوستانم و شنیدن تجربه‌هایشان، از نو فهمیدم که چقدر تنها سفر کردن در ایران برای یک زن دشوار است و این درد را یک مرد هرگز درک نخواهد کرد. این اواخر در کنار هیچ مردی احساس امنیت نمی‌کنم و حتی دیدن یک پسربچه و رد شدن او از کنارم می‌تواند بر من فشار روانی وارد کند. حتی امیدوار هم نیستم که اوضاع بهتر شود. با حقیقت کنار آمده‌ام. دنیا هیچوقت جای امنی برای زن‌ها نبوده.

۰ نظر ۴ موافق ۲ مخالف

روزمرگی

به دستور پزشک شروع کرده‌ام به خوردن قرص ال‌دی. پلی‌گیستیکِ تخمدان ول‌کن نیست و تنها راهش همین است. از دیروز غمگین و عصبی‌ام؛ نمی‌دانم به خاطر پریود است یا تاثیر قرص‌های جدید. امروز چند بار بغض کردم. با این حال باید به دیدن خانواده و دوست پدرم که از لندن آمده هم بروم. دلم دویدن می‌خواد؛ بدون حجاب، بدون نگاه‌های مردم و متلک‌هایشان. برای چه در این کشور مانده‌ای عالیس؟ برایت ریده‌اند؟؟

 

 

پ.ن: دومین پست امروز. قبلی؛ نه، نداشت

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

زنان سزاوار جیب‌های بزرگ‌تر هستند

به شلوار جدیدم که مردانه است سلام کنید! در قسمت جلو فضای کافی دارم و جیب‌هایش بزرگ است. می‌دانید چرا جیب لباس‌های زنانه کوچک است؟ که مجبور شوند پول خرج کنند و کیف بخرند! با کیف، آزادی عمل کمتری دارند و دفاع کردن از خودشان دشوار می‌شود.

 

 

پ.ن: چهارمین پست امروز. خوشحال می‌شوم که قبلی‌ها را هم ببینید. من توی اتوبوسم. می‌روم تبریز دیدن مهدیه‌ی عزیزم.

۴ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

چگونه کاری کنیم که دیگران از شعور ما قطع امید کنند!

چند روزی‌ست که پیام داده و من حتی پیامش را نگاه هم نکرده‌ام. «چطوری؟ ^_^» فرستادن‌هایش حالم را به هم می‌زند. یک بار برایم نوشته بود «دوستم چطوره؟» دوست؟! دوست؟؟!! من اگر برایت یک دوست بودم که با من همبستر نمی‌شدی و یک روز درمیان حالم را نمی‌پرسیدی!! مشکلت این است که بلد نیستی حرف بزنی! در عوض داری دست و پا می‌زنی و مرا کلافه می‌کنی! دو بار استوری گذاشتم با این محتوا که کارِ خانه سخت است. یک روز پرسید چه خبرها دارم و چه کارها می‌کنم؟ آن روز خسته بودم و بدنم گرفته بود. دغدغه‌ی رسیدن به کارهایم را داشتم. در جوابش گفتم که خوبم و چرا این کارهای خانه تمام نمی‌شود؟! گفت «چقدر غر می‌زنی!!» لبخندم خشک شد. بغض کردم. پروردگارا! یک آدم تا چه اندازه می‌تواند نفهم باشد؟! بله عالیس جان! وقتی کسی بلد نیست صحبت کند قطعا آداب و نحوه‌ی معاشرت با دیگران را هم نمی‌داند! همان لحظه از چشم‌هایم افتاد. برایش توضیح دادم که حرفش ناراحتم کرده. ولی همچنان اصرار داشت که «اتفاقا من درکت کردم! ولی بعدش نظر خودم رو گفتم!» گفتم که به او اعتماد کردم و احساسم را با او در میان گذاشتم. ولی معتقد بود که به اعتماد من خیانت نکرده و نمی‌دانسته که من قصد «درد دل کردن» دارم و تصورش این بوده که صرفا می‌خواهیم «حرف» بزنیم!!! شما مرز تباهی را ببینید!؟ از الفبای روابط انسانی این است که همدیگر را درک کنیم و فرصت حرف زدن بدهیم به هم. ولی این آقا فرق جلسه‌ی نقد فیلم و صحبت کردن با پارتنرش را نمی‌داند! از همین رو پایش را کرده بود داخل یک کفش که «زندگی مجردی به این خوبی! من از روز اولش تا روز آخرش بهم خوش گذشت! اینکه تو غر می‌زنی شبیه اینه که یه میلیاردر بیاد بگه وای من خسته شدم از بس پول دارم!» از او قطع امید کردم. هر بار که پیشنهاد داد همدیگر را ببینیم رد کردم. از آدم‌هایی که بلد نیستند احساساتشان را به زبان بیاورند خوشم نمی‌آید. آدم‌هایی که خیال می‌کنند باید زیپ دهانشان بسته باشد و از خودشان و زندگی‌شان چیزی بروز نمی‌دهند در نظرم خسته‌کننده می‌آیند. این‌ها کودکانی هستند در کالبد آدم‌های بزرگسال. دیروز در جواب یکی از استوری‌هایم که درباره‌ی ورزش بود نوشت
- «واقعا؟»
+ «وقتی دارم توضیح میدم یعنی واقعیه دیگه!»
- «چرا اعصاب نداری؟»
ببخشید، یادم رفته بود که خشم یک احساس مردانه است و فقط مردها هستند که حق دارند آن را بروز دهند! زن باید فقط لبخند بزند!!! وگرنه بی‌اعصاب و «پریود» مورد خطاب قرار می‌گیرد!

 

 

پ.ن: ددومین پست امروز. قبلی؛ دوشنبه‌ی پر ماجرا

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

عالیس در ورزشگاه آزادی

نمی‌خواهم برایتان بنویسم که موقع خوردن نهار اضطراب داشتم و چند ایستگاه مترو را برعکس رفتم. از آن‌ها گزارش تصویری تهیه کرده‌ام. اشتیاق و ذوق ما زن‌ها در ویدیوها پیداست. می‌خواهم از ناگفته‌ها بنویسم. از اینکه وقتی توی تخت دو نفره دراز کشیده بودم و بلیط خریدم از شادی بغض کردم. از اینکه وقتی پدرم پشت تلفن گفت «اولش گارد می‌گیرن. کم‌کم بهتر میشه» قلبم روشن شد و موقع شستن ظرف‌ها گریه کردم. از اینکه پریود بودم. نمی‌خواستم با نوار بهداشتی بروم ورزشگاه و تامپون را ترجیح می‌دادم. ولی تامپونی که همیشه می‌خریدم به خاطر تحریم‌ها دیگر وارد نمی‌شود و به ناچار مارک دیگری خریدم. ولی نشتی داشت! با اندوه پذیرفتم که باید از همان نواربهداشتی لعنتی استفاده کنم. می‌خواهم از تونل وروی استادیوم بگویم که انگار دالان ورودی بهشت بود برای زنان! طوری برای طی کردن دالان می‌دویدند که انگار نهرهای طلا در انتهای آن جاری بود! من جیغ می‌کشیدم و شیپور می‌زدم و برای لحظه‌ای که چمن سبز را دیدم بغضم گرفت. روزهای نوجوانی‌ام که در حسرت رفتن به ورزشگاه تباه شده بود از جلوی چشمانم گذشت. همیشه خیال می‌کردم اگر چمن را ببینم می‌نشینم روی زمین و می‌زنم زیر گریه. ولی این اتفاق نیفتاد. برای تسکین درد پریودم مسکن خورده بودم و برای اضطرابم آرامبخش. بازی مهمی نبود و به خودم حق دادم که خیلی ذوق‌زده نباشم. من در 17 سالگی آرزوی دیدن ورزشگاه را داشتم ولی در 27 سالگی به آن رسیدم. آدم‌هایی که می‌دیدم زن بودند. ورزشگاه پر بود از درجه‌دارها. یک عده لباسی شبیه لباس سپاه تنشان بود. زن‌ها سر تا پا شادی بودند. اکثر خانم‌ها پرچم، کلاه و شیپور داشتند. انگار که بازی فینال جام جهانی بود! تعداد خیلی زیادی عکاس با کاور نارنجی پشت دروازه ایستاده بودند. چقدر دلم می‌خواست که جایگاه‌ها تفکیک نبود و کنار علی می‌نشستم. چرا نباید بتوانیم کنار هم بنشینیم؟! مردها دور بودند، خیلی دور. از صدایشان فقط صدای طبل می‌آمد. گل اول را که زدیم جایگاه زنان رفت روی هوا. انتظار داشتم بازیکنان بیایند سمت ما ولی نیامدند. انگار آن‌ها هم ما را نادیده می‌گرفتند! چند گل دیگر هم زدند تا اینکه سردار آزمون رو به ما شادی کرد. بالاخره یک نفر وجود ما زنان را تایید کرد! خودم در جایگاه A7 نشسته بودم و دلم پیش جایگاه مردان بود. خانواده‌ی من و اطرافیانشان مذهبی هستند. وقتی که با والدینم در دورهمی‌های دوستانه و خانوادگی شرکت می‌کردیم، قسمت مردانه را ترجیح می‌دادم. زن‌ها بیشتر اوقات در آشپزخانه بودند و درباره‌ی مسائلی چون خانه‌داری و فرزند داری صحبت می‌کردند. ولی سمت مردانه صحبت‌ها رنگ و بوی سیاسی، ورزشی و اجتماعی داشت. همین بود که به اندازه‌ی کافی از بودن در جایگاه زنانه خوشحال نبودم. بعد از یک نیمه خسته شدم و انرژی‌ام افتاد. خیلی دوست داشتم که ببینم عکاسان چه لحظاتی را ثبت می‌کنند. تنها عکسی که از خودم دیدم را در نیمه‌ی دوم گرفتنه‌اند؛ آرام سر جایم نشسته‌ام و بازی را تماشا می‌کنم. 90 دقیقه تمام شد و داور سوت بازی را زد. بازیکنان رفتند سمت جایگاه مردان تا از آنان تشکر کنند. بعد آمدند سمت جایگاه ما. بعدا فهمیدم که خود تماشاچی‌های مرد از بازیکنان خواستند که بیایند سمت ما. وقتی ویدیوی این حمایتشان را دیدم بغضم شکست. البته شاید هم بدون گفتن آن‌ها بازیکنان در نهایت می‌آمدند سمت ما. هرچقدر که بازیکنان به سمت ما نزدیک‌تر می‌شدند تعداد عکاس‌هایی که آن‌ها را دور کرده بودند بیشتر می‌شد. صدای تشویق و جیغ و شیپور زنان به اوج خودش رسیده بود. بازیکنان به زحمت به ما نگاه کردند. دستشان بالای سر بود و تشویق می‌کرند. انگار معذب بودند. انگار نگاهشان به ما همان نگاه سنتی «ناموس مردم» بود، نه یک انسان! و انگار نگران بودند هر لحظه مردی بیاید یقه‌ی لباس‌شان که از عرق خیس شده بود را بگیرد و بگوید «مگه خودت خواهر و مادر نداری؟!» به وجود ما عادت نداشتند. اصلا دنیا هنوز به وجود ما زنان عادت نکرده! این طفلی‌هایِ در ایران متولد و در فرهنگ ایرانی بزرگ شده که دیگر جای خود دارند! احتمالا قبل از بازی برایشان جلسه‌ی توجیهی برگزار کرده بودند که نباید خیلی با زنان پسرخاله شوند!! به هر حال 14 گل زدیم و دروازه را بسته نگه داشتیم. زباله‌ها را جمع کردیم. رفتم توالت. کلاه و شیپور داشتم و نمی‌توانستم که نوارم را عوض کنم. فقط توانستم دستم را بشورم و آمدم بیرون. علی با ماشین منتظرم بود.

 

 

پ.ن: در رابطه با فراخوان وبلاگی؛ داریم آرام آرام کارها را می‌بریم جلو. خبرهای جدید را از همین وبلاگ به شما اعلام خواهم کرد!

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

با داشته‌هایت حال کن!

گمانم یک سال پیش بود. صورتم را توی آینه تماشا می‌کردم. موهای زبرم کمی بلند شده بود. با کمک آینه‌ی کوچک، نیمرخ خود را در آینه‌ی نیمه‌قدی تماشا کردم. برایم جذاب بود. صورتم شبیه پسرهای نوجوان شده بود که یکی در میان ریش دارند! موهای زبری که دستمایه‌ی تمسخر دیگران بود برایم دوست‌داشتنی شده بودند و چه چیزی قشنگ‌تر از این؟!

چهارشنبه بود. تاکسی آنلاین گرفتم. طبق معمول وقت نکرده بودم بند کفشم را ببندم و این کار را داخل ماشین انجام دادم. سرم را گرفتم بالا. پاهایم را دیدم که نسبت به روزهای طلایی‌ام، 7 سانتی‌متر از دور رانش کم شده و در مجموع نُه کیلو از وزنم کم شده. با دیدن پای خودم یاد پای پسرهای لاغری افتادم که شلوار جین مشکیِ لوله‌ای می‌پوشند. یک لحظه عمیقا لذت بردم. پاهای خودم برایم جذاب شده بودند!

سال‌ها طول کشید تا بفهمم که باید بدنم را آنطور که هست بپذیرم. سال‌ها خون دل خوردم و متلک شنیدم تا اینکه نقاط قوت اندام استخوانی‌ام را شناختم. سال‌ها زمان برد تا فهمیدم که منِ استخوانی باید چطور لباس بپوشم که چاق‌هایِ دلبرِ ایرانیان که یک عمر آن‌ها را زدند توی سرم، نمی‌توانند بپوشند! لباسی که از روی شانه تا پایین کمرش لخت است و قوس بکمر باریکم را نمایان می‌کند! لباسی که تا پایین جناق سینه چاک دارد؛ بدون سوتین، که قفسه‌ی سینه‌ام را به درخشش دربیاورد. پاهایی باریک که نیاز به جوراب و ساپورت ندارند و ظرافتشان است که نگاه‌ها را خیره می‌کند. بدن طریف من نباید زیر خروارها پارچه پنهان شود. من نیازی ندارم که غذا بخورم و غذا بخورم تا برای دیگران بدنم را برجسته کنم. بدن من میل به جامه دریدن دارد.

 

 

پ.ن: آدم باید به آزادی آدم‌های دیگر احترام بگذارد. به حریمشان، به انتخاب‌هایشان. مهرداد دوست دارد که دیگران از او بی‌خبر باشند و خودش هم از دیگران بی‌خبر باشد. اگر آن موقع که نگاهش سمت پایین بود این‌ها را نگفته بود، الان برایش پیام می‌فرستادم: «اولین سیگار زندگیم رو تنهایی کشیدم. بوی بدی میده. حالم رو عوض نکرد. دوسش نداشتم.»

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

آیا واقعا نیاز است که مثل انسان صحبت کنیم؟

یک موجود زنده همیشه باید از خودش محافظت کند. ما به عنوان موجوداتی که حرف می‌زنیم در معرض آسیب‌های بیشتری قرار داریم. وقتی شما از پوشیدن لباس مورد علاقه‌تان صرف نظر می‌کنید تا چرند و پرندهای فامیل را نشنوید در واقع دارید از خود و روانتان محافظت می‌کنید. البته گاهی همه‌ی دنیا و حرف‌هایشان به چپ شماست و لباس مورد نظر را می‌پوشید و گور پدر هر کس که خوشش نیاید. شاید جالب باشد که بدانید انسان‌ها هم کمین و یکدیگر را شکار می‌کنند و سپس می‌خورند! ما هم درنده هستیم! ما زبانی داریم که از مار هم گزنده‌تر و از دندان‌های شیر هم تیزتر است! پس باید دائما از خودمان محافظت کنیم. به او گفته بودم که احساس متقابل نسبت به‌ش ندارم. حسم می‌گفت که دردسر درست خواهد کرد. ولی با دلم رفتم جلو. دلم می‌گفت «اون که جذابه واست و تو هم که یک نیمچه کشش بهش داری! پس بیا و یه فرصت دیگه بهش بده!» من آدم روراستی هستم. رو بازی می‌کنم. از اینکه مردی شهامت نداشته باشد دلیل اینکه چرا به خانه‌اش دعوتم کرده را بگوید بیزارم. شنبه رفتم دیدنش. قرار شده بود که یک ملاقات باشد و درس را بگذاریم برای روزی دیگر. از لحاظ روانی کمی به هم ریخته بود. می‌دانستم که رفتن کار درستی نیست ولی دلم همچنان با لجبازی پا می‌کوبید به زمین «برو! برو!» به من گفته بود «بیا انار دون کنم برات.» و این کار را هم کرد. قبلا گفته بودم که با بغل و نوازش کمرم مشکلی ندارم ولی هر بار می‌خواست فراتر برود. بازوانم را چسباندم به گوشم. دست‌هایم را بردم پشت سرم و گفتم «نمی‌خوام بهم دست بزنی! داری اذیتم می‌کنی!» این همه نفهمیدنش را درک نمی‌کردم! خواسته‌های توهین‌آمیزش را هم همینطور. می‌دانست که به او حس متقابل ندارم ولی با این حال اصرار داشت که عروسک جنسی‌اش باشم! قرار بود ساعت 6:30 از خانه‌اش بروم. موهایم را بستم. ساعت 5:35 بود. گفتم اگر حرفی دارد بزند. حدود 5 دقیقه صحبت کردیم. سپس کفشم را پوشیدم و خانه‌اش را ترک کردم. حس بدی داشتم. به خودم یادآوری کردم که تقصیر من نبوده و از دفعه‌ی بعد حواسم را بیشتر جمع می‌کنم. قدم‌زنان رفتم سمت پارک. قرار بود که علیرضا و آرین را ببینم.

احتمالا اراجیفی همچون «وقتی زن میگه برو یعنی نرو! وقتی میگه نمی‌خوام منظورش اینه که می‌خواد!» را شنیده‌اید. گویی که زن از مریخ آمده! شاید به مذاق بعضی‌ها خوش نیاید ولی زن هم انسان است و منظورش را همانطور که می‌خواهد می‌رساند! هر انسانی فارغ از جنسیتش می‌تواند حرف‌های ناگفته در دلش داشته باشد. پدر من آن موقع که باید، به مادرم نگفت «نرو! بمان!» از سر لجبازی گفت «برو!» حتی فرهنگ ناز کردن را هم نداریم! البته خیلی تقصیر ما نیست. یک عمر تفکیک جنسیتی شده‌ایم. همین است که خیال می‌کنند اگر زن می‌گوید «نه» در واقع دارد ناز می‌کند و «نه» یعنی بیشتر اصرار کن! همین پرت و پلاها باعث شده‌اند که آدم‌های زیادی مورد تجاوز قرار بگیرند چون که طرف مقابلشان خیال کرده «داره ناز می‌کنه!» همین پرت و پلاها هر نقطه از کشور را برای زن‌ها ناامن کرده. آزارهای خیابانی تمامی ندارند چون خیال می‌کنند وقتی که می‌گویی «برو مزاحم نشو!» در واقع داری ناز می‌کنی! که البته جای تاسف دقیقا همینجاست که صدها هزار و بلکه شاید میلیون‌ها نفر در کشور ما به همین شیوه زندگی می‌کنند! برای دیدنش کافی‌ست که سری به کوچه و خیابان بزنید.

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

من، تهران و مردانِ بی‌مسئولیت

کلید انداختم و در را باز کردم. انگار بوی خانه کمی عوض شده بود. کمی به هم ریخته بود و فرش‌ها نیاز به جاروبرقی داشتند. رفتم دستشویی. آبنه و دکور برایم تازگی داشتند! انگار که هیچوقت با آن‌ها زندگی نکرده باشم! وقتی خودم را داخل آینه‌ی اتاقم دیدم حس عجیبی داشتم. فقط 8 روز تهران بودم و انتظار داشتم که خودم را داخل آینه‌ی خانه‌ی تهران ببینم! رختخواب پهن کردم و صورتم را با روغن جوانه‌ی گندم تمیز کردم. حوصله‌ی صابون و مسواک نداشتم. پنبه تیره شد و این یعنی که پوستم آلوده بود. دراز کشیدم و دلم طبق معمول هوای آغوش داشت. به مادرم فکر می‌کردم که در اتاق کناری باید کنار مردی بخوابد که او را سرافکنده کرده و آنقدری که باید محکم و مسئولیت‌پذیر نیست. بیشتر مسیر را مادرم رانندگی کرد. نمی‌دانم بعضی مردها چرا اینقدر کودک هستند! چشمانش را به زحمت باز نگه داشته بود و اصرار داشت که رانندگی کند! چندین بار این قضیه پیش آمده و سطح هوشیاری‌اش مرا نگران کرده بود. هر بار باید با چند دقیقه بحث و کج‌خلقی او را راضی کنیم تا پشت فرمان را ترک کند! اگر والدین برای تربیت فرزندان خود تبعیض جنسیتی قائل نباشند دیگر شاهد چنین مکافاتی نخواهیم بود. ولی اکثرا خیال می‌کنند «ازدواج می‌کنه، درست میشه!» گویی که ما زنان مسئول تربیت کردن شوهرانمان هستیم! مسخره‌تر این که همان زن‌هایی که از دست همسران خود خسته شده‌اند مدام می‌پرسند «نمی‌خوای ازدواج کنی؟!» مگر شما با ازدواج کردن به کجا رسیدید که من هم بخواهم برسم؟! شما یک مرد خوب نشانم بده که نیاز نباشد الفبای زندگی را به او یاد بدهم و دغدغه‌ی به دست آوردن قلبم را داشته باشد، خب معلوم است که با او زندگی می‌کنم! ولی مردهایی که من دیده‌ام با شدتی باورنکردنی فقط دافعه ایجاد می‌کنند! استاد این هستند که کاری کنند تا نسبت به آن‌ها سرد شوی! هیچ‌کدام نمی‌خواهند که قلبت را به دست بیاورند تا جذب‌شان شوی! بهانه‌های کودکانه می‌آورند تا از زیر بار مسئولیت، شانه خالی کنند! همچون طفل شیرخواره باید تر و خشکشان کنی و غذا بگذاری داخل دهانشان! اگر یک روز آن‌ها را به حال خودشان رها کنی، برای سیر کردن شکم‌شان هیچ زحمتی به خود نمی‌دهند و از بیرون غذا تهیه می‌کنند. مردی که دست چپ و راستش را هم تشخیص نمی‌دهد معلوم است که به درد من، مادرم و دختردایی‌ام نمی‌خورَد. ما زنانی مستقل هستیم که بدون نیاز به مردان از پس خودمان و زندگی برمی‌آییم. به چشم می‌بینم که اینگونه مردها چگونه مادر و دختردایی‌ام را از زندگی عقب نگه داشته‌اند. اگر تنها زندگی کنند موفق‌تر و خوشبخت‌تر هستند و آرامش روانی بیشتری دارند. خدا را شکر، من داخل رابطه نیستم و مشکلات مردی دیگر تنم را زخمی نمی‌کند. با قدرت، منتظر و مشتاق روزی هستم که ببینم دوجنسگرا هستم! از مردان و نفهمیدن‌هایشان خسته شده‌ام.

صبح که بیدار شدم اول از همه لپ‌تاپم را تمیز کردم. خانه را جاروبرقی کشیدم و ظرف‌ها را شستم. برادرم یک ماه دیگر 19 ساله می‌شود و هنوز نسبت به وسایل خانه احساس مسئولیت ندارد و یک کیلو خیار، یک ظرف عدسی و یک ظرف کدوی پخته طی هشت روزی که خانه نبودم گندیدند.

آقای ر وقتی که تهران بودم برای یکی از استوری‌هایم نوشت که دلش برایم تنگ شده. نمی‌دانم چرا مثل آدمیزاد تا وقتی که هستم قدرم را نمی‌دانند. بی‌لیاقتی هم حدی دارد. من هم در جوابش گفتم که فردا برمی‌گردم رشت.

از تهران یک شیپور و یک کلاه پرچم ایران، 6 حلقه فیلم رنگی، 1 حلقه فیلم سیاه و سفید، 5 عدد جوراب، یک جفت بند کفش، 4 انگشتر و دو جفت گوشواره خریده‌ام. هنوز حساب نکرده‌ام که سفرم به تهران چقدر برایم خرج داشته. فقط می‌دانم که برده‌ی زندگی مدرن هستیم. کار می‌کنیم و کار می‌کنیم و یک جا ایستاده‌ایم. در صورتی که باید در حرکت باشیم و ببینیم و تجربه کنیم. بخش زیادی از خریدهایم را در مترو انجام دادم. مترو جای عجیب و جالبی‌ست و وقت گذراندن در آن را دوست دارم. چند نفر از مسافرین و دستفروش‌ها گفتند که کلاهم قشنگ است و آن را دوست دارند. بهترینشان خانم دستفروش جوانی بود که با ماسک وارد مترو شد و گفت «فقط می‌خواستم یگم که کلاهت خیلی باحاله!» بعد از یکی دو دقیقه به همکارش گفت «وای کلاهش رو خیلی دوست دارم!» خندیدم و گفتم «قابلی نداره! می‌خوای باهاش عکس بگیری؟» خندید و گفت نه. خط بعدی را سوار شدم و خرید کردم. یک لنگه از گوشواره‌ای که تازه خریدم از پلاستیک افتاد بیرون و دیگران در پیدا کردنش کمکم کردند. خانمی که گوشواره‌ام را دید همراه دختر کوچکش سر پا ایستاده بودند. به من زل زده بود و مادرش گفت «تا حالا ندیده بود کسی کلاه بذاره، برا همین داره نگات می‌کنه!» لبخند زدم. دخترک قاب گوشی‌ام را دید و به مادرش گفت که فلان کسک از این قاب‌ها دارد. به قاب گوشی‌ام دست زد. به لبه‌ی کلاهم دست زد. بعد گفت که قاب گوشی فلان کسک، فلان رنگ بوده و خودش دوست دارد که صورتی بخرد ولی گوشی ندارد. گفتم «وقتی بزرگ شدی بعدا مامان می‌خره برات» _بهتر نبود که می‌گفتم خودت می‌خری برا خودت؟!_ گفت که رنگ صورتی را خیلی دوست دارد و دلش می‌خواهد که همه‌ی وسایلش صورتی باشد. امان از کلیشه‌های جنسیتی! گفتم «من می‌خواستم قاب قرمز بخرم، ولی نداشت. دیگه همین مشکیه رو خریدم.» پسرک دستفروشی نزدیک ما ایستاده بود و با لبخندی کوچک و نگاهی که قلبت را به آتش می‌کشید، خیره به من و دخترک نگاه می‌کرد. وقتی نگاهش کردم و لبخند زدم تازه حواسش به دنیا برگشت و رفت تا آدامس‌هایش را بفروشد. دلم سوخت. دخترک به مادرش گفت که خسته شده و پاهایش درد گرفته. پرسیدم «می‌خوای جای من بشینی؟» با صداقت پاسخ داد «آره!» بلند شدم و او نشست.

 

 

پ.ن1: بله، می‌دانم که زنان هم مشکلات مختلف دارند. ولی من تا به حال با یک زن وارد رابطه نشده‌ام و همین است که درباره‌ی مشکلاتم با مردان می‌نویسم. حتی اگر درباره‌ی مشکلاتم با زنان ننویسم هم به این معنی نیست که زن، فرشته است و نقصی ندارد. تایید یکی، نفی دیگری نیست!

پ.ن2: با هم از علی عظیمی و محسن نامجو گوش کنیم.

 


دریافت

 

پ.ن3: دومین پست امروز. قبلی؛ مرضی به نام وسواس

۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

یک تکه از قلب من همیشه خالی خواهد ماند

امروز به هشت نفر از دوستانم پیام دادم. کسی وقت نداشت که همدیگر را ببینیم. با مادرم رفتیم پارک و ورزش کردیم. اولین بار بود که با دستگاه‌ها کار می‌کرد. اصلا اولین بار بود که توی شهرک قدم می‌زد. تهران را دوست ندارد. برایش عضلات هدف و طرز استفاده‌ی صحیح از دستگاه‌ها را توضیح دادم و بالای سرش بودم. بعضی از حرکات برایش سنگین بودند و نیاز به کمک داشت. با دستم کمی از وزن دستگاه را کم می‌کردم. به من گفت «معلم خوبی میشی!» یاد دوم راهنمایی افتادم که می‌خواست به من بافتن یاد بدهد. از شاهکارهای درس حرفه و فن بود. همان اولین بار که متوجه نشدم و اشتباه انجام دادم، سیلی زد توی صورتم. گریه کردم و می‌خواستم که بروم توی اتاق. مرا به زور نگه داشت تا یادم بدهد. این روزها حالش بهتر است. حال من هم بهتر است. با هم پیاده‌روی هم کردیم. دستم را گرفته بود و قدم می‌زدیم. درد دل می‌کرد. به بالکن دیگران نگاه می‌کرد و از پرده‌ها و شلخته بودنشان می‌گفت. تمرین که تمام شد پرسید: «دانش‌آموز خوبی بودم؟» دانش‌آموز خوبی بود ولی مادر خوب؟ نمی‌دانم.

 

 

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

رشت - تهرانی متفاوت

حدود سیصد متر از خانه دور شده بودیم که یادم آمد شناسنامه، دفترچه‌ی بیمه و گواشم را جا گذاشتم. کوله‌ی باشگاه که حدود ۱۰ سال پیش خریدم پشتم بود. کیف دوشی‌ام را از شانه‌ی راست به صورت ضربدری و کیف دوربین را از شانه‌ی چپ به صورت ضربدری آویزان کردم. آقای پ یک کوله را به پشت و یک کوله را به جلو گذاشته بود. قیافه‌هایمان دیدنی بود! خداحافظی کردیم و رفتم خانه‌ی پدرم. کلید خانه‌ی مادرم را تحویل برادرم دادم. کمی خشکبار، ۲تا موز و یک هلو برداشتم. اسنپ گرفتم با دو مقصد؛ اول به خانه‌ی مادرم که وسایلِ جا مانده را بردارم و دومی به ترمینال. سوار شدم و ۳۰ ثانیه‌ی بعد یادم آمد که کلید ندارم! نمی‌خواستم دیر برسم به ترمینال. ریسک نکردم و مقصد اول را بیخیال و راهی مقصد دوم شدیم. البته اگر من و برادرم کلید خانه را تکثیر کرده بودیم و کار را به آینده‌ی نامعلوم نسپرده بودیم اینطور نمی‌شد. راننده برایم کولر روشن کرد. از اضطراب و عجله عرق کرده بودم. برای ساعت ۲ بلیط داشتم به مقصد تهران. ۱۰ دقیقه به دو رسیدم. یکی از دلال‌های مسافربری بعد از اینکه فهمید بلیط دارم و از من به او پولی نمی‌رسید، گفت «چه تیپ قشنگ و کلاه جذابی!» بدون اینکه نگاهش کنم و در حالی که درگیر مرتب کرده کیف‌هایم بودم، تشکر کردم و به راهم ادامه دادم. از بلیطم پرینت گرفتم و رفتم سمت اتوبوس. گرمم بود و نیاز به خواب داشتم. به مردهایی که نزدیک اتوبوس بودند گفتم می‌خواهم کوله‌ام را بگذارم قسمت انبار. یکی بلیطم را چک کرد. دیگری گفت «این ۲تا کیف کوچیک رو که ببر بالا دیگه خانوم!» سرش را انداخت که برود! گفتم «اجازه بدید آخه! کوله‌پشتی دارم!» با عصبانیت چرخش ۴۵ درجه‌ای داشتم و کوله‌ام را نشانش دادم. بند کیف‌هایم در هم گره خورده بودند. پلاستیک میوه هم دستم بود. مردک بیشعور، کوله‌ام را کشید و پلاستیک افتاد زمین. هلو قل خورد بیرون. داد زدم و گفتم «تو مگه واسه این کار پول نمی‌گیری؟! چرا همچین می‌کنی؟؟! یه دیقه تحمل نداری!» رفتم سوار اتوبوس شوم که یکی از مردها گفت «بالا آب هست خانوم. می‌تونی بشوریش!» چپ نگاهش کردم و پرسید «چی شده؟» با عصبانیت گفتم «این آقا مگه واسه همین کارا پول نمی‌گیره؟! به چه حقی کیف من رو می‌کشه و اینطوری می‌کنه؟!» مرد گفت «دیگه همینه دیگه!» داد زدم و گفتم «دیگه همینه یعنی چی؟! مسخره‌ها!» و از پله‌های ماشین رفتم بالا. دلم می‌خواست هلو را بر فرق سر آن مردک اولی بکوبم. «همینه دیگه! پس منم شلوارم رو بکشم پایین و وسط اتوبوس بشاشم و تو بیا دستمال بکش، چون همینه دیگه!» مستقیم رفتم سر جایم نشستم. دو صندلی هم‌ردیف من، خانم‌های محجبه‌ای بودند که یکی از آن‌ها نقاب هم زده بود. مرا با تعجب نگاه می‌کردند. «همین مونده الان روسری بردارم و اینا بخوان حرفی بزنن.» همان مردک بیشعور آمد و خوراکی‌های سفر را تقسیم کرد. کمی شیرینی به علاوه‌ی آبمیوه. خواستم به او بگویم «تو میوه‌ی ما رو ننداز، آبمیوه نمی‌خواد بدی!» بیخیال شدم و سکوت کردم. «واسه من دیکتاتور بازی درمیارن. کثافتا.»
خوابم نمی‌برد. «خدا رو شکر که قرار نیست هیچ نره‌خری رو ببینم.» خودم را با گرفتن عکس، گشتن در شبکه‌های اجتماعی و گوش دادن موزیک سرگرم کردم. قزوین که نگه داشتند ۳تا جوراب رنگی خریدم. یک عکس آنالوگ هم از پشت شیشه گرفتم. برخورد خانم‌های محجه با من خوب بود. هنسفری توی گوشم بود و صدای راننده را نشنیدم. آن‌ها کمکم کردند تا مسیر بهتری پیاده شوم. تشکر کردم و از ماشین زدم بیرون. با کمک علی و کوروش، به صورت آنلاین، ایستگاه مترو را پیدا کردم. کلافه بودم. نیاز به غذا و خواب داشتم. یکی از دستفروش‌ها گفت «چه کلاه قشنگی داری!» لبخند زدم و گفتم «مرسی!!» بالاخره رسیدم و با هر مصیبتی که بود سوار ماشین مادرم شدم. آمدیم خانه. این شهرک را آلمانی‌ها ۴۵ سال پیش ساخته‌اند. آسانسور دارد و از دیوارهایش صدا عبور نمی‌کند. بزرگ و دلباز است. داخل خانه هم انباری داریم. کمدهایش درب کشویی دارند. معماری ۴۵ سال پیش را دارد ولی زیباست. مادرم با مشارکت همسرش خانه را به رنگ دلخواهش رنگ‌آمیزی کرده. امکانات خانه‌اش کامل نیست و دوست دارم که در شرایط بهتر و راحت‌تری زندگی کند. یاد شهرکی افتادم که خاله‌ام سال‌ها پیش آنجا زندگی می‌کرد. مادرم گفت که یک وقت با تاپ و شلوارک داخل بالکن نروم چون ممکن است آن‌ها را بیرون کنند! خوشحالم که متوجه تغییرات من شده. اینجا قرآن و اذان را با صدای خیلی بلند پخش می‌کنند. امروز پریود شدم؛ دو روز زودتر از موعد و از خانه تکان نخوردم. دردم نسبت به قبل کمتر شده و گمانم از معجزات تمرین کگل است. تامپون تامپکس دیگر وارد کشور نمی‌شود. تامپون جدید خریدم. اپلیکاتور ندارد و با دست وارد واژن می‌شود. باید کاپ قاعدگی بخرم و خودم را نجات بدهم. دوستانم را ندیدم و برنامه‌ام ریخته به هم. خیال می‌کردم که می‌رسم همه را ببینم. امان از این ذهن ایده‌آل‌گرا و فانتزی که حواسش به واقعیت‌های ناامید کننده‌ی زندگی نیست.

 

برادرم دلتنگی و علاقه‌اش را با دادن کیک مورد علاقه‌اش به من نشان می‌دهد.

 

نورهای دلبر

 

ظرفیت تکمیل است. لطفاً تولید مثل نکنید. مرسی.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان