خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

رشتِ مِه‌آلود، من و ندا

چند سالی‌ست که در اینستگرم همدیگر را دنبال می‌کنیم. دانشجوی گرافیک است و اتاقش در عین سادگی، زیبا و البته هنری‌ست. دلم می‌خواهد که با هم نقاشی کنیم. موهایش دریای موّاجی‌ست که تا پایین کمرش می‌رسد. استخوانی‌ست و قدش بلند است. لباس‌های گلدار می‌پوشد. آرام صحبت می‌کند. هنوز جای پخته شدن دارد. یک سگ پشمالو دارد که من او را «مو» صدا می‌کنم. گمانم یک سال طول کشید تا فهمیدم که آن تپه‌ی سیاه، موی خودش نیست بلکه درواقع سگ است! چند باری اتفاقی همدیگر را در خیابان دیدیم و یکی دو بار صحیت هم کردیم. یک روز پیشنهاد دادم که همدیگر را ببینیم. گفت که اتفاقا او هم در طی این مدت دوست داشته با هم ملاقات کنیم. سپس فهمیدیم که تمام این مدت علاقه‌یمان دو طرفه بوده و هیچکدام بروز ندادیم! روز موعود فرا رسید. دمای هوا 15 درجه بود و بعد از غروب خورشید تا 8 درجه کاهش پیدا کند.نمی‌دانستم چه بپوشم که نه گرمم شود و نه سردم! چندین لباس را پوشیدم و درآوردم. بالاخره تصمیمم را گرفتم و راهی شدم. قحطی تاکسی آمده بود و گمانم 15 دقیقه سر خیابان ایستادم. پیامک فرستادم و گفتم که دیرتر می‌رسم. صیقلان پیاده شدم و تا شهرداری قدم زدم. همدیگر را در آغوش گرفتیم. تنها نبود و دوستانش همراهش بودند. انتظارش را نداشتم اما سعی کردم خوشبین باشم که قرار است خوش بگذرد. یک زوج از ما خداحافظی کردند. رفتیم کافه. توی حیاط نشستیم. کنارمان حوض بود و صدای آب، لحظاتمان را زیباتر می‌کرد. چای سفارش دادیم. حرف زدیم. سیگار کشیدند. خندیدیم. در زمینه‌ی روابط عاطفی بحث کردیم. من و او، دوستش را متقاعد کردیم تا به معشوق سابقش پیام دهد. در ابتدای کار مردد بود. اما بعد از یک ساعت، چت می‌کرد و به گوشی لبخند می‌زد! یک طوری حرف می‌زدیم و راحت بودیم که انگار سال‌هاست دوستیم. سرد بود اما خوش گذشت. حتی همراهم آمدند تا مودم قیمت کنم. یکی دیگر از دوستانش به جمع ما اضافه شد. بعد از کمی پیاده‌روی، رفتیم سمت گاری‌های چای شهرداری و چای سفارش دادیم. مدت‌ها بود که چنین جمعیتی از جوانان را یکجا ندیده بودم. هر طرف را که نگاه می‌کردم دخترها و پسرهای هم‌سن و سال خودم را می‌دیدم. احساس جوان بودن کردم. همدیگر را در آغوش گرفتیم و خداحافظی کردیم. در راه برگشت متوجه شدم که چقدر دلم برای جمع‌های دخترانه و سر به سر هم گذاشتن تنگ شده بود!

 

لباسی که پوشیده بودم.

 

آنقدر برای عکاسی از پاییز دست‌دست کردم که باد زد و خیلی از برگ‌ها ریخت!

 

 

پ.ن1: بله، می‌دانم که هنوز به کامنت‌هایتان پاسخ نداده‌ام! یک گل تقدیم تک‌تک شمایی که مرا می‌خوانید و برایم نظر می‌فرستید. این چند روز وقت خاریدن سرم را هم نداشتم.

پ.ن2: امروز یک ساک باشگاه صورتی در بوتیک مردانه دیدم و فهمیدم که یک ساک خوشرنگ می‌تواند انگیزه‌ای برای شروع دوباره‌ی ورزش کردنم باشد.

پ.ن3: خودشیفتگی یا نیاز به توجه؟ به هر حال در قسمت موضوعات، بخش جدیدی با عنوان «استایل» را اضافه کردم تا عکس خودم و لباس‌هایم را در آن بخش قرار دهم.

۲ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

برویم به جنگ نشخوار فکری

گاهی با خودم نامهربان می‌شوم و مدام از خودم می‌پرسم «آخه امروز دیگه چیکار کردی که خسته‌ای؟!» گاهی یادم می‌رود که توی ذهنم آشوب است! از مادر و شوهرخاله‌ام گرفته تا به حنانه و آدم‌های ناشناس(!) توی ذهنم جواب پس می‌دهم! آن هم مکالمه‌هایی که هرگز وجود نداشته‌اند! توی ذهنم مدام تحقیر می‌شوم و مدام باید درباره‌ی خودم توضیح بدهم. «عالیس چند کیلویی؟ نمی‌خوای چاق بشی؟ چرا گوشت نمی‌خوری؟ سر کار نمیری الان؟ مدرکت رو گرفتی؟ گوشت نمی‌خوری لاغری دیگه! چند وقته ورزش می‌کنی؟ قبلا هم ورزش می‌کردی؟ تو دیگه چرا اومدی باشگاه؟! می‌خوای استخونات رو آب کنی؟! تو که شکم نداری برا چی داری تمرین شکم انجام میدی؟! چرا صورتت مو داره؟!» و هزاران سوالِ کوفتیِ دیگر که در طی 27 سال شنیده‌ام و خسته شده‌ام! آه پروردگارا! من هنوز در برابر نظراتِ نا خواسته‌ی آدم‌ها درباره‌ی بدنم اذیت می‌شوم. آن هم بدنی که دوستش دارم! نمی‌دانم، شاید ناخودآگاهم هنوز بیمار است و بدنم را نپذیرفته. گاهی دلم می‌خواد همه‌شان را از دَم بُکشم و راحت شوم! به خصوص شوهرخاله‌ام که از او، نگاه‌های سنگین و حرف‌های تحقرآمیزش بیزارم! طبق قوانین فیزیک از آدم‌ها فاصله‌ها گرفته‌ام اما هنوز توی ذهنم هستند و پیوسته مرا شکنجه می‌دهند! چند روز پیش با خودم گفتم شاید اصلا به این دلیل از باشگاه فراری شده‌ام که می‌خواهم از روانم محافظت کنم؟! مگر آدمیزاد چقدر کشش دارد؟! هرچند، فرار کردن که نشد راه حل! باید خودم را در برابر آسیب‌پذیری، قوی کنم. امروز توی کارگاه گروهی، بهار گفت «ببین منم مثل تو بودم! ولی همین راه رو ادامه بده و حتما از خانوم دکتر کمک بگیر! مطمئن باش که خوب میشی!!» امروز باز هم با آدم‌های جدید آشنا شدم و بهار و پریسا کلی از استوری‌هایم تعریف کردند!

 

پاییزِ امشب در رشت

۲ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

بیانِ جان

هر کدام از ما اندکی مبالغه یا دروغ را به صورت روزانه در حرف‌هایمان داریم که قابل چشم‌پوشی‌ست. آدمیزاد با خواندن کتاب، تماشای فیلم و سریال، گوش دادن به آهنگ و دنبال کردن هر نوع برنامه از کشورهای مختلف می‌تواند با فرهنگ‌های جدید آشنا شود و دیدگاه خود نسبت به زندگی را گسترش دهد. جدود دو سال پیش فشن‌شوی ویکتوریاز سیکرت را تماشا می‌کردم. حساب این فشن‌شو با سایرین جدا بوده؛ سالی یک بار برگزار می‌شد، از خواننده‌ها و گروه‌های موسیقی دعوت می‌کردند تا روی صحنه اجرای زنده داشته باشند و مدل‌ها آزادی عمل بیشتری روی صحنه داشتند و مجبور نبودند که فقط حکم چوب‌لباسی را داشته باشند. البته سو برداشت نشود! بنده خودم بسیار مایلم که وارد این حرفه و چوب‌لباسی شوم! ویدیویی که هر ساله منتشر می‌شد حاوی پشت‌صحنه و مصاحبه با عوامل اجرایی و خود مدل‌ها بود. سال 2012 بود که با مدل‌ها درباره‌ی تبلیغات ویکتوریاز سیکرت صحبت کردند. یکی از آن‌ها گفت: «اون قدیما لباس زیر ویکتوریاز سیکرت خیلی ساده‌تر بود و مدل تبلیغاتشم فرق داشت. دوره‌ی الان فرق کرده و به نظرم هیچ ایرادی هم نداره.» حرفش مرا به فکر فرو برد. ما چقدر در برابر تغییرات منعطف هستیم؟ چقدر پذیرای تغییرات هستیم؟ چرا هنوز گارد گرفته‌ایم که خانوادهها مثل قدیم دور هم جمع شوند و گل بگویند و گل بشنفند؟! البته اگر از اختلافات خانوادگی و دخالت بزرگ‌های فامیل چشم‌پوشی کنیم!! ما چرا عزادار گذشته‌ای هستیم که رفته؟! چرا پاهایمان را از زنجیر گذشته رها نمی‌کنیم؟! چرا اینقدر تمایل داریم که در گذشته زندگی کنیم؟! آیا واقعا گذشته خوب بوده یا این قدرت ذهن ماست که گذشته را دستخوش تغییر می‌کند و تصویری دروغین به خورد ما می‌دهد؟! چرا هنوز می‌گوییم «هیچ‌جا مثل بلاگفا نمیشه؟!» وقتی بیان چنین امکاناتی را در اختیار منِ بلاگر قرار می‌دهد، هیچ‌گاه دلم برای بلاگفای بی در و پیکر تنگ نمی‌شود!

۹ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

2 ساعتِ پایانیِ شب در خیایان

دو قسمت از سریال Black Mirror را دیدم. از جایم بلند شدم و رفتم سراغ نقاشی. از لابه‌لای موهایم عطر برادرم می‌آمد که او را در آغوش گرفته بودم. طرحم را کامل می‌کردم و به باشگاه رفتن فکر می‌کردم. «دوس دارم ورزش کنم ولی حوصله ندارم. جدی حوصله ندارم یا اگه برم حسش میاد؟» گرمم شد. درب بالکن را باز کردم. «باید برم بیرون قدم بزنم. به کی زنگ بزنم؟ اصلا چرا من بزنم؟ چرا اونا زنگ می‌زنن؟ خسته شدم از بس پیگیرم. حالا جدی اصلا پیگیر بودم؟! از این به بعد برم توی کافه نقاشیام رو بکشم. برم قدم بزنم؟ دیره. نمیرم. خب داری بهونه میاری. روانشناسم گفته باید برم. پوف. چقدر دلم می‌خواد برم سفر. همسفر خوب کیه مثلا؟ خب تنها برو. فک کن یه دختر با یه کوله پشتش. حوصله و کشش آزار و ترس از تجاوز رو ندارم فعلا. پا شم برم قدم بزنم. چه وضعیتیه. نه میشه توی خونه موند، نه میشه رفت بیرون.» برای خودم آهنگ‌های شاد ایرانی پخش کردم. حین لباس پوشیدن رقصیدم. جلوی آینه ایستاده بودم و از لباس‌ها و بدنم لذت می‌بردم. لباس گرم پوشیدم و از خانه زدم بیرون. شارژ هنسفری‌ام زود تمام شد. محله‌ها خلوت بودند. به شهرداری که رسیدم طبق معمول فقط پسرها و مردها بودند که بازی می‌کردند. علی زنگ زده بود. ویسش را در واتس‌اپ گوش دادم و تماس گرفتم. کمی مست بود. کمی حرف زدیم. کمی خندیدیم. رفتم از فروشگاه خرید کردم. آن محلول شست و شوی صورت که در خریدش تردید داشتم را برداشتم. برای مادرم نرم‌کننده‌ی مو خریدم. به اضافه‌ی چند قلم وسایل بهداشتی و خوراکی برای خودم. پفیلا می‌خوردم و با مهدی چت می‌کردم. نه تاکسی بود و نه اسنپ. قدم زدم. سر میدان بعدی هم هیچ خبری از تاکسی نبود. به ناچار قدم‌زنان برگشتم خانه. همچنان با مهدی صحبت می‌کردم و گاهی از خودم استوری می‌گذاشتم تا سرگرم شوم. متلک‌ها را نادیده می‌گرفتم ولی پنج پسری که همزمان از رو به رویم رد شدند و نفری یک متلک انداختند آن هم به صورت همزمان واقعا ترسناک بودند. ساعت 12 شب بود و ریسک نکردم که درگیر شوم. بعضی راننده‌های شخصی بوق می‌زدند. نمی‌دانم کدام فاحشه‌ای در خیابان قدم می‌زند و پفیلا می‌خورَد. ولی حتی اگر پفیلا هم بخورد حداقل یک نیم‌نگاهی به خیابان می‌اندازد. برای منی که سرم به کار و گوشی خودم بود چرا بوق می‌زدند؟! آه. با ثمین تماس گرفتم ولی گوشی‌اش خاموش بود. بعدا فهمیدم که توی خوابگاه، آنتن درست حسابی ندارند. یک سگ پشمالوی سفید را در خیابانمان دیدم و شبم زیبا شد. سالم برگشتم خانه. صورتم را با محلول شستم و الان حالم بهتر است.

 

۸ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

بیا تا گل برافشانیم

دیشب بعد از نوشتن پست قبلی رفتم یوتوب. اجرای زنده از آهنگ‌ها و گروه‌های مختلف را تماشا کردم. اشک ریختم و اشک ریختم. کاغذ برداشتم و برای عالیسی که قرار بود صبح روز بعد بیدار شود نامه‌ای پر از محبت نوشتم. امضایی جدید زدم پای نامه. صبح که از خواب بیدار شدم و نامه را پشت در اتاق دیدم حالم بهتر شده بود. کارهای امروزم را هم لیست کرده بودم و چیزهایی که یادم رفته بود را دیدم. تصمیم گرفتم که مدتی توییتر را چک نکنم و از زیبایی‌های دنیا بنویسم. می‌خواهم کمتر فحاشی کنم. مثلا با دیدن پیامک‌های تبلیغاتی به جای «کس ننه‌تون» می‌گویم «بله، بله، ممنون.» خودم همیشه به دیگران می‌گویم که کلمات «بار معنایی» دارند. بیایید حرف‌های قشنگ به هم بزنیم! به قول آقای استایلز که می‌گوید:

!Treat people with kindness      

 

 

پ.ن1: دوستان! اگر کاپوچینو اینی هست که حمید از لندن آورده، باید بگویم که ما توی ایران چیز خوبی نمی‌نوشیم!

 

پ.ن2: برایتان اولین اجرای زنده از آهنگ Lights Up آقای هری استایلز را آورده‌ام! آیا این مرد جوان خودش یک اثر هنریِ زیبا نیست؟!
فعلا همین کیفیت از اجرا را دارم. وقتی که به وای‌فای دسترسی پیدا کردم، کیفیت بهترش را دانلود می‌کنم.

 


دریافت
مدت زمان: 3 دقیقه 6 ثانیه

 

پ.ن3: جای کامنت‌هایتان هم امن است. به زودی به آن‌ها جواب می‌دهم.

۵ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

سرد نیست یا تظاهر می‌کنید که نیست؟!

چند روز پیش رفته بودم خیابان. پالتو و دستکش و کلاه. و خلاصه هر طور که فکر کنید مجهز لباس پوشیده بودم. مردم توی خیابون طوری لباس پوشیده بودند که انگار اول پاییز است. حتی بعضی‌ها شلوار کوتاه و کتانی پوشیده بودند. آنوقت من نوک دماغم را هم پوشانده بودم! بعضی‌ها هودی پوشیده و تعدادی هم بارانی. خدایا! این آدم‌ها سردشان نیست؟! پس چرا من در حال چاییدنم؟! طی این افکار به این نتیجه رسیدم که شاید من زیاده‌روی می‌کنم و واقعا آنقدرها هم سرد نیست؟!!!! دیروز که می‌خواستم بیرون، لباس کمتری پوشیدم. سرما خیلی زود به مغز استخوانم نفوذ کرد و پیش از اینکه بتوانم قدم بزنم و به کارهایم برسم، تصمیم گرفتم به خانه برگردم. گمانم نزدیک 30 دقیقه معطل شدم تا اینکه توانستم اسنپ بگیرم. برگشتم خانه و چسبیدم به شوفاژ. و تصمیم گرفتم که مثل سابق با همان فرمانِ مجهز بودن بروم جلو. آدمی مثل من از پوشیدن لباس زیاد در فصل سرما ضرر نمی‌کند. همیشه لایه برای کم کردن هست!

لباسی که قبلا توصیفش کردم.

پست مرتبط: روز ششم

 

 

پ.ن: دومین پست امروز. قبلی؛ از ایرانی بودن خسته‌ام

۹ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

روز هشتم

گاهی، همچون این روزها، با خودم می‌گویم که ایکاش دعا واقعی بود. نفرین واقعی بود. کارما واقعی بود. خدا واقعی بود. ایکاش شرایط ما برای کسی اهمیت داشت. ایکاش می‌شد نذر کرد تا معجزه رخ بدهد. ایکاش می‌شد بیدار شوم و ببینم که همه‌ی این بدبختی‌ها فقط توی خواب بوده! ایکاش ایران یک کشور خاور میانه‌ای نبود. پیش‌فروش بلیط تور جدید هری استایلز آغاز شده. ایکاش یک زن اروپایی بودم که امروز با ذوق از بلیطم اسکرینشات می‌گرفتم و همراه هشتگ HarryStylesLoveOnTour# آن را در توییتر ارسال می‌کردم. مِهدی امروز می‌گفت «باز من دوپامینم رو از یوتوب می‌گرفتم. ولی تو به عنوان یه دختر خوشگل که توی اینستا از خودت ویدیو می‌ذاشتی واقعا تحمل این شرایط برات سخت‌تره.» راست هم می‌گوید. اولین شبکه‌ای که چشم‌انتظار وصل شدنش هستم، اینستگرم است. روزها تاریک‌اند و بی‌وقفه باران می‌بارد. من تنها در خانه هستم و خوب بلدم که تنهایی زندگی کنم. این کار را از کودکی یاد گرفتم.

این متن را عصر دیروز نوشتم. اینترنت خانه‌ی خیلی از استان‌ها وصل شده. من همچنان با سیمکارتم وصلم و هیچ اشتیاقی برای دیدن اینستگرم ندارم. بعضی‌ها طوری رفتار می‌کنند که لجم می‌گیرد! گیریم که کشته شدن دیگران برایتان اهمیت ندارد. باشد، قبول. ولی آخر چه طور ممکن است این حجم از تحقیر را دیده باشید و هیچ واکنشی نشان ندهید؟! هشت روز اینترنت نداشتیم. هشت روز ما را بیشتر از گذشته تحقیر کردند. هشت روز هر ثانیه به ما یادآوری کردند که نفس کشیدنتان هم دست ماست و اگر زیادی اعتراض کنید، آب و برق و گاز و تلفن را هم قطع می‌کنیم! لعنتی‌ها حتی با زندانیان هم اینطور رفتار نمی‌کنند! چه طور ممکن است که بعد از هشت روز بیایید و بدون یک کلمه حرف زدن، از بازی و لباس‌هایتان عکس بگذارید!! استوری فلان صفحه را در اینستگرم باز کردم. یک طوری با شوخی و بیخیالی نوشته «بدون اینترنت هم سخته‌ها!!» که انگار مثلا خط تلفن محل‌شان دچار آسیب شده بود! من واقعا تحمل دیدن این حجم از لجن را ندارم.

دیروز با دیدن این عکس‌ها در خودم شکستم و گریستم. حتی برای انتخاب صندلی محدودیت نداشتند. آدم‌ها در گوشه‌ای از دنیا بلیط کنسرت هری استایلز خریده‌اند. ما در این گوشه از دنیا حتی اینترنت هم نداریم.

۵ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

روز ششم

برای نوشتن خیلی دیر است اما می‌خواهم بنویسم.

هشدار! این پست حاوی یک لفظ رکیک است!

 

آرایش چشم‌هایم به رنگ سبز و رژم قرمز بود. به وسیله‌ی خط چشم، خال گذاشتم نزدیک لبم و خال گونه‌ام را پر رنگ کردم. نزدیک چشم‌هایم به صورت قرینه، گوشه‌ی گودی هر چشم 2تا خال گذاشتم؛ یکی بزرگ و دیگری کوچک. آینه‌ی قدی ندارم و برای اینکه مطمئن شوم لباس‌هایم با هم جور هستند یا نه، از آینه‌ی آسانسور استفاده کردم. لباس پوشیدم و موهای فرم را از زیر کلاه سبز و آبی‌ام ریختم بیرون. پالتوی سایز بزرگ یشمه‌ای، بافت رنگارنگ و شلوار دمپا گشاد صورتی. پیراهن مردانه‌ی آبی روشن از زیر بافتم دیده می‌شد. کت کوتاه خاکی رنگم را روی بافت پوشیدم. شال‌گردن جگری چهارخانه را دور گردنم پیچیدم. نیم‌بوت زیتونی‌ام را پوشیدم. همه‌ی آیتم‌های دهه‌ی 80 میلادی تکمیل بود. قدم‌زنان رفتم تا سر خیابان. طوری باران می‌بارید که انگار می‌خواست زندگی را از همینی که هست برایمان سیاه‌تر کند! سوار تاکسی شدم. زنی که عقب نشسته بود با تاخیر و به زحمت خودش را تکان داد تا من هم بنشینم. کرایه‌ی راننده را دادم. توی کیفم دنبال هزار تومنی می‌گشتم که راننده پرسید «خانوم، هزار تومنی دارین؟» جوابم منفی بود. زن گفت «من ندارم. تو که داری خانوم، بده دیگه!» عصبانی شدم و با تعجب نگاهش کردم. هزار تومنی نداشتم و اشتباه دیده بود. گوشی را برداشتم تا وبلاگ را چک کنم. سرش در گوشی من بود. راننده خواست که بقیه پولم را پس بدهد. زن گفت «بگیر، مال توئه.» باری دیگر با تعجب نگاهش کردم. یادم آمد که باید با غزاله تماس می‌گرفتم. جواب نداد. زن باز هم در گوشی من سرک کشید. با خودم گفتم «خونسرد باش عالیس!» ترافیک بود و راننده‌ها مدام کلاج و ترمز می‌گرفتند. شیشه‌ها بخار گرفته بودند و نمی‌شد که بیرون را به درستی دید. زن به راننده گفت که پیاده می‌شود. راننده کمی جلوتر نگه داشت. یک ثانیه مکث کردم تا مطمئن شوم که راننده برای زن زده روی ترمز، و نه ترافیک. زن رو کرد به من و گفت «برو پایین دیگه. پیاده می‌شم.» نگاهش کردم و گفتم: «چقدر حرف می‌زنی تو!!» در را باز کردم و در حالی که پیاده می‌شدم گفتم: «اول که تکون نمی‌خوری بشینم! بعد به پول ما نگاه می‌کنی! بعدشم که گوشیمون رو! بیا بیرون بابا، بیا بیرون!!» نگاهم کرد و از تاکسی پیاده شد. وقتی که مجددا سوار شدم و خواستم در را ببندم گفت: «خیلی زر زر می‌زنی!» در را بستم. ادامه داد: «راست میگن میمون هرچی زشت‌تره، بازیش بیشتره!» خودم را به سمت شیشه‌ی جلوی ماشین که کمی باز بود خم کردم و با صدای رسا گفتم: «کسّ ننه‌ت!» تکیه دادم. راننده و جوانی که در صندلی جلو نشسته بود حتی عقب را نگاه نکردند و همگی طوری رفتار کردیم که اتفاقی نیفتاده است و به راهمان ادامه دادیم. چند دقیقه بعد رسیدم صیقلان. از راننده تشکر کردم و پیاده شدم. باران شدیدتر شده بود. کنار دبیرستانی که دو سال در آن درس خوانده بودم ایستادم. باران آرام نگرفت. به راهم ادامه دادم. از وسط بازار رفتم. سر تا پا خیس بودم. دیدم بهتر است که چتر بخرم. طرح‌ها و رنگ‌ها را دوست نداشتم. با خودم گفتم «یه چهارخونه می‌خوام. آها مثل مال همین خانوم که داره رد میشه! ولی خب این طرح که دست همه هست! عالیس! یه چتره‌ها! ول کن!!» به گشتن ادامه دادم. کارم را در فروشگاه نجم انجام دادم. سپس رفتم و عود دست‌ساز مورد علاقه‌ام را خریدم. سری به مغازه‌های لوکس سبزه‌میدان هم زدم. یک چتر نارنجی دلم را برد و خریدمش. با خودم فکر می‌کردم که باید به حمید می‌گفتم تا از لندن برایم چتر بیاورد! آخه یه چتر، 95 هزار تومن؟! در عوض مقاوم و زیباست! از کنار بوتیک‌ها رد شدم. مرد جوان جذاب با موهای بلند و استایلی متفاوت پشت شیشه‌ی مغازه ایستاده بود و بیرون را تماشا می‌کرد. نگاهش کردم. دلم خواست دوباره نگاهش کنم. پس سرم را دوباره به سمتش چرخاندم. او هم مرا دید. رد شدم و برای لیخند زدن و بوس فرستادن دیر شده بود. در راه برگشت برایتان از شهرداری عکس گرفتم.

چترم را به عمد در کادر جا دادم. باد می‌وزید و نلرزیدن گوشی، آن هم با یک دست، کار دشواری بود.

 

 

پ.ن: شام را مهمان پدر بودم. بعد از چند وقت دوباره دور هم جمع شدیم. حرف زدیم. خندیدیم. غر زدیم. غذا خوردیم. گونه‌ی برادرم را بوسیدم و از بقیه خداحافظی کردم.

۸ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

«باید بندازی بدویی بری تا انتها»

وقتی که بیدار شدم همچون برج زهر مار بودم. روی کاناپه ولو شدم و توی ذهنم با خودم درگیر بودم که باید تکان بخوری و این وضعیت قرار نیست تا ابد ادامه پیدا کند! باید از نو بلند شوی! تو بدتر از این‌ها را گذرانده‌ای! صبحانه خوردم و نشستم پای دست‌سازه‌هایم. سفارش مشتری‌ام را آماده کردم. برایش یک سورپرایز هم گذاشتم. عاشق این کارم! گاهی با خودم فکر می‌کنم که اگر یک برند صاحب‌نام و پولدار بودم حتما برای همه‌ی مشتری‌هایم یک اشانتیون جهت سورپزایز می‌گذاشتم داخل پاکت. قدم‌زنان به راه افتادم. در کمال ناباوری دیدم که اسنپ فعال است. رفتم اداره‌ی پست و متوجه شدم که قیمت پست پیشتاز افزایش پیدا کرده. پاکت B5 نداشت و A4ـی که بزرگتر از A4 است داد به من. یک پاکت حباب‌دار، 3 هزار تومان! با خودم گفتم «جدی باید برم بازار که پاکت و حباب بخرم.» از ساختمان آمدم بیرون. هنسفری گذاشتم توی گوشم و آهنگ پخش کردم. انگار که هیچ اتفاقی در این مملکت نیفتاده باشد! پاهایم از این همه خانه‌نشینی گرفته بود و از قدم زدن لذت می‌بردم. اما همچنان مثل برج زهر مار بودم. اخم داشتم و طلبکار بودم. از چه؟ از دنیا! به اطرافم نگاه می‌کردم و باورم نمی‌شد که توی ایران زندگی می‌کنم!

لباس‌های ورزشی رنگی‌ام را پوشیدم و رفتم سمت پارک. تاریک بود. بعضی از چراغ‌ها روشن نبودند. در بعضی از مناطق پارک می‌شد به راحتی به آدم‌ها تجاوز کرد. می‌دویدم و به این فکر می‌کردم که این پارک چقدر بزرگ است و تا همین چند ماه پیش علیرضا در همین پارک می‌دویده. من که آمدم نزدیکش، خانه‌یشان را عوض کردند و دوباره دور شدیم. دویدم و کثافتِ این مدت را ریختم بیرون. دویدم و به رفتن فکر می‌کردم. باید بیشتر بدوم.

 

 

پ.ن1: امروز خیلی از قاب‌ها را ثبت نکردم. شاید بهتر است که از هر چیزی عکس نگیرم و آپلودش نکنم. کار جذابی‌ست ولی نیاز دارم که روی زندگی‌ام تمرکز کنم. از همین رو، دیروز صبح، نودیفیکیشن همه‌ی اپلیکیشن‌هایم را غیر فعال کردم. ساعت 3 بعد از ظهر بود که خوابم برد. 5:30 بیدار شدم و متوجه شدم که اینترنت کل کشور تقریبا قطع شده است! حالا به جای ولگردی در اکسپلور اینستا، به کتاب خواندن فکر می‌کتم و طراحی می‌کنم.

پ.ن2: می‌بینم که بعضی‌ها حوصله‌یشان سر رفته و دوباره برگشته‌اند به وبلاگ!

پ.ن3: آهنگی که برای خودم پخش کرده بودم

 


دریافت

پ.ن4: بسته‌هایی که برای مشتری‌هایم آماده می‌کنم.

قلبی که می‌بینید نمونه‌ایست از سورپرایزهایم. هم بوکمارک است، هم هدیه، هم «یکی بهت اهمیت میده!»

۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

بساز و بخند

دو سال و سه ماه و پانزده روز پیش کانالم را در تلگرم ایجاد کردم. قضیه از این قرار بود که تصمیم گرفته بودم به ساختن دست‌سازه. در طی این مدت که با افسردگی، روابطم و به صورت کلی با «زندگی» می‌جنگیدم، فراز و نشیب‌های زیادی داشتم. گاهی به مدت چند ماه نه چیزی ساختم و فروختم، و نه کانالم را آپدیت کردم. هیچوقت هم درست مثل آدمیزاد تبلیغ نکردم. راستش در این زمینه «انتظار» حمایت داشتم از دوستانم. تک و توک بوده‌اند کسانی که بدون درخواست من، در صفحاتشان از من و دست‌سازه‌هایم گفتند. نمونه‌اش یکی از بلاگفایی‌ها که البته در وبلاگش را تخته کرده و حالا نویسنده‌ی کانال «نسرین جایی منتطرم باش» است. گاهی دیدم که عده‌ای دیگر از دوستان و آشنایان، دست‌سازه‌های دیگران را تبلیغ کرده‌اند. نمی‌دانم با میل خودشان بوده یا از آن‌ها خواسته شده بود تا انجامش بدهند. در آن مواقع حس می‌کردم خودم به اندازه‌ی کافی دوست داشتنی نیستم و کارهایم به قدر کافی خوب نیستند. این موضوع زمانی شدت پیدا کرد که حتی یکی از معشوق‌های سابقم در کانال و صفحه‌اش هیچ حرفی از دست‌سازه‌هایم نزد. ولی این روزها حال روانی‌ام بهتر است و شکوفاتر شده‌ام. ایده‌های رنگارنگ دارم و در کارم پیشرفت کرده‌ام. همیشه می‌دانستم که کانالم یک چیز کم دارد. از چندی پیش شروع کردم به نوشتن! البته نه به این شکل که در وبلاگم می‌نویسم. خیلی کوتاه از روزمرگی‌ها؛ مثل توییت کردن و حرف‌هایی که می‌شود در توییتر گفت. همچنان آهنگ‌های مورد علاقه‌ام را آپلود می‌کنم. حالا دوست‌داشتنی‌تر و منعطف‌تر شده. قبلا که نمی‌نوشتم و حرف نمی‌زدم حس می‌کردم از مخاطبینم دورم. خیلی دور! کانالم خشک بود. روح نداشت. البته آنجا مرزهایی وجود دارد و نهایتا می‌توانم با پیژامه بنشینم وسط کانال. اما وبلاگم؟ من توی وبلاگم برهنه قدم می‌ردم. ناسلامتی خانه‌ی من است! در ادامه‌ی تغییرات، چند ماهی‌ست که در صفحه‌ی اینستای دست‌سازه‌هایم نیز تغییراتی ایجاد کردم و حالا بیشتر دوستش دارم. گمانم سال 98 برای من سال تغییرات بود.

از نمونه کارهایم:

میز کارم در یک روز آفتابی.

۴ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان