خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

بیا تا گل برافشانیم

دیشب بعد از نوشتن پست قبلی رفتم یوتوب. اجرای زنده از آهنگ‌ها و گروه‌های مختلف را تماشا کردم. اشک ریختم و اشک ریختم. کاغذ برداشتم و برای عالیسی که قرار بود صبح روز بعد بیدار شود نامه‌ای پر از محبت نوشتم. امضایی جدید زدم پای نامه. صبح که از خواب بیدار شدم و نامه را پشت در اتاق دیدم حالم بهتر شده بود. کارهای امروزم را هم لیست کرده بودم و چیزهایی که یادم رفته بود را دیدم. تصمیم گرفتم که مدتی توییتر را چک نکنم و از زیبایی‌های دنیا بنویسم. می‌خواهم کمتر فحاشی کنم. مثلا با دیدن پیامک‌های تبلیغاتی به جای «کس ننه‌تون» می‌گویم «بله، بله، ممنون.» خودم همیشه به دیگران می‌گویم که کلمات «بار معنایی» دارند. بیایید حرف‌های قشنگ به هم بزنیم! به قول آقای استایلز که می‌گوید:

!Treat people with kindness      

 

 

پ.ن1: دوستان! اگر کاپوچینو اینی هست که حمید از لندن آورده، باید بگویم که ما توی ایران چیز خوبی نمی‌نوشیم!

 

پ.ن2: برایتان اولین اجرای زنده از آهنگ Lights Up آقای هری استایلز را آورده‌ام! آیا این مرد جوان خودش یک اثر هنریِ زیبا نیست؟!
فعلا همین کیفیت از اجرا را دارم. وقتی که به وای‌فای دسترسی پیدا کردم، کیفیت بهترش را دانلود می‌کنم.

 


دریافت
مدت زمان: 3 دقیقه 6 ثانیه

 

پ.ن3: جای کامنت‌هایتان هم امن است. به زودی به آن‌ها جواب می‌دهم.

۵ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

جاودانه

قصد داشتم اجرای بعدی که برایتان آپلود می‌کنم از هری استایلز باشد ولی تجربه‌ی صبح شنبه‌ی من عمیق‌تر از آن بود که درباره‌اش چیزی ننویسم. تا به حال بسته‌ی مشتری‌هایم را با اشک آماده نکرده بودم. تنها دلخوشی‌ام این بود که برای تارای 16 ساله، کارتِ سورپرایز آماده کنم. تنها دلخوشی‌ام آوردن لبخند بر لبان یک دختر نوجوان بود. کنسرت اونسنس را پخش کردم. آخ که چقدر دلم برایم این اجرا تنگ شده بود. نقاشی می‌کشیدم و با صدای بلند همخوانی می‌کردم. نوبت رسید به آهنگ My Immortal. قسمتی از متن این آهنگ همیشه قلبم را به آتش می‌کشد. آنقدری برایم ملموس است که آنرا در توییتر به عنوان پست ثابتم چسبانده‌ام به بالای صفحه. دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. زدم زیر گریه. بلند بلند می‌خواندم «این زخم‌ها خوب شدنی نیستن. این درد عمیق‌تر از اونیه که حتی زمان بتونه پاکش کنه.» به خاطر ایرانی بودنم می‌گریستم. به خاطر اینکه این کنسرت‌ها در کشور خودمان برگزار نمی‌شود می‌گریستم. به خاطر اینکه اصلا معلوم نیست بتوانم به کنسرت گروه‌های محبوبم بروم یا نه می‌گریستم. برای بدبختی خودم و امثال خودم می‌گریستم. من در آن لحظه بی‌دفاع و تنها بودم و سردم بودم. این روزها همیشه احساس سرما می‌کنم. می‌دانم که خیلی‌ها این آهنگ را شنیده‌اند. اما دیدن این اجرا برای بار هزارم هم خالی از لطف نیست. این ویدیو در سال 2004 در پاریس فیلمربرداری شده. به دست‌های تماشاچیان نگاه کنید که خالی‌ست؛ گوشی ندارند و با تمام وجود از لحظه لذت می‌برند.

 


دریافت
مدت زمان: 4 دقیقه 23 ثانیه

These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase

۴ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

گمانم کمی به انفرادی عادت کرده‌ایم

یک طوری کامنت‌ها زیاد شده‌اند که قلبم تیر می‌کشد از این حجمِ ظلمی که در حق ما ایرانی‌های طفلی می‌شود. واقعا گناه داریم. ما اینجا هیچ چیز برای دلخوشی نداریم. هیچ چیز!

هوا نیمه‌ابری شده. برای چند ثانیه نور خورشید را دیدم. می‌خواهم نهار بپزم و بروم قدم بزنم. برای شما هم یک اجرای زنده آپلود کرده‌ام. این ویدیو در یوتوب به شدت مورد تحسین کاربران خارج قرار گرفته است.
محسن یگانه / بهت قول میدم

 


دریافت
مدت زمان: 4 دقیقه 44 ثانیه

 

 

 

پ.ن1: یک قالب زیبای ذنگارنگ پیدا کردم ولی کند است و خیلی طول می‌کشد تا وبلاگم باز شود. مخاطب نباید پشت در منتظر بماند. فعلا همین را داشته باشید تا رنگش را تغییر بدهم.

پ.ن2: پست ثابت «ناشناس‌ها» را دوباره به بالای صفحه‌ی اول اضافه کردم.

پ.ن3: پیوندهای روزانه برای خواندن مطالب سایر بلاگرها را از دست ندهید.

۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

جاده

عاشق این هستم که توی جاده باشم. مقصد مهم نیست. باید رفت. جاده همیشه چیزی دارد که باعث شگفتی شود. یک جا ماندن کرختی می‌آورد؛ چیزی شبیه حس مُردگی. آدم نباید یک جا بماند چون راه‌های هیجان‌انگیزتری برای خودکشی وجود دارد.


پ.ن: جهت تماشا؛ کلیک

۵ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

«اگه دیروز میومدیم اینقدر خوش نمی‌گذشت»

ساعت از 6 صبح گذشته بود که بیدار شدم. جایم نا راحت بود. بالشت سفت بود و بابتش سردرد گرفته بودم. روز قبلش هم بد خوابیده بودم و گوش راستم درد داشت. پشتش به من و خواب بود. یه ربع بیست دقیقه‌ای را از این طرف به آن طرف شدم. فایده‌ای نداشت. همیشه با خوابیدن در جاهای تنگ مشکل داشتم. توی سفر و کمپ همیشه قیافه‌ام شبیه مُرده‌هاست چون شب‌ها خواب ندارم و مدام بیدار می‌شوم. تخت و تشک نفره که جای خوابیدن دو نفر نیست. حتی کیسه‌خواب یک نفره هم جای خوابیدن یک نفر نیست. دست و پایم را کجا دراز کنم پس؟! یکی دو دقیقه با گوشی ور رفتم. دوباره گذاشتم کنار. سعی کردم تمرکز کنم تا خوابم ببرد. فایده‌ای نداشت. «هروقت بیدار شدی منم بیدار کن. اگه نبودم پیشت بهم زنگ بزن.» ولی بیدار کردن آدمی که در خواب شیرین است، چون بالاخره خوابیدن شیرین است، کار ترسناکی به نظر می‌رسد. موهای نسبتا بلند و سرشانه‌های برهنه‌اش را با لذت تماشا می‌کردم. تکان که خورد صدایش زدم:
- هان؟ (هانی)
+ جان؟
- خوابم نمی‌بره.
+ چیکار کنم عزیزم؟
- سرم درد می‌کنه.
+ قربونت بشم که سرت درد می‌کنه.
- بیا ماساژ بده ابروهام‌و.
ابروها و شقیقه‌هایم را ماساژ داد. حرکت انگشت‌هایش مدام کند می‌شد و سنگینی دستش را روی صورتم حس می‌کردم. هی می‌گفتم «نخواب دیگه» و هی با هم می‌خندیدیم. پلک‌هایش بسته می‌شد و بعد از چند ثانیه دوباره آن‌ها را باز می‌کرد. بالشت دیگری برداشتم. آن یکی هم سفت بود. یک به اصطلاح تشک نازک را برداشتم تا کردم و گذاشتم زیر سرم.
- تو بیا این طرف.
+ چه فرقی داره؟
- سمت چپ سرم گرفته. می‌خوام روی سمت راست بخوابم و واسه دست و پام هم فضا باشه اون طرف.
پشتم را کردم بهش: «پشتم‌م بمال. گرفته» شب قبلش درست نخوابیده بود و خیلی خسته بود. پشتم را کمی ماساژ داد. تی‌شرت آبی تیره‌ی خودش تنم بود. فقط همان تی‌شرت. کم‌کم پلک‌های منم سنگین شد. دستش را از روی پشتم برداشتم و گمان می‌کنم که بوسیدمش. چند دقیقه‌ی بعد خوابم برد...

پای چیم را از روی پاهایش برداشتم.
+ بعد از من خیلی بیدار موندی؟
- نه. پشتم رو که مالیدی 5 دیقه بعدش خوابم برد.
+فقط می‌خواست خودش رو لوس کنه برام.
- آخه جام نا راحت بود. صبح تو بغلم کردی که بیدار شدم یا خودم بیدار شدم؟
+ اصلا شب توی بغل من خوابت برد.
- چرا توی بغلت خوابم برد؟ چرا اصلا بغلم کردی که توی بغلت خوابم ببره؟
+ عزیزم خب خوابت برد.
- می‌دونه‌ها من خوابم سبکه.

راست هم می‌گوید. من واقعا علاقه دارم که خودم را لوس می‌کنم. دیروز صبح که رفتم توی بغلش گفت «عین خود گربه‌هایی. صورتت رو می‌مالی به آدم.» البته من عاشق سگ‌ها بودم و چشم دیدن گربه‌ها را نداشتم. ولی با دیدن گربه‌ی هم‌خانه‌ی سابقش و جیف‌هایی که خودش برایم فرستاد کم‌کم به گربه‌ها هم علاقه‌مند شدم. اصلا شاید قبلا هم گربه‌ی درون داشتم و خودم بی‌اطلاع بودم. گاهی اوقات به خودم می‌آیم و می‌بینم دختربچه‌ی 6 ساله‌ای هستم که بدون منطق لجبازی می‌کند و نیاز به محبت و توجه دارد. البته خودش هم به اندازه‌ی من میل به لوس شدن دارد. من هم گاهی باید سر پسربچه‌ی 6 ساله‌ای را بگذارم روی پایم و انگشتانم را لای موهایش سر بدهم تا آرام بگیرد.

 
پ.ن1: یکی از همان جیف‌ها
 

دریافت
مدت زمان: 7 ثانیه 
 
پ.ن2: بیان باید فکری به حال «وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کنم»ِ آدم بکند. هزار تا پست هم که در یک روز بنویسی، چراغ روشن وبلاگت فقط پست هزارم را نشان می‌دهد. ای‌کاش کمی به روز شوند و دل ما را شاد کنند.
 
پ.ن3: دومین پست امروز. قبلی؛ اهداف سال 98
۱ نظر ۴ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان