درک نمیکنم که چرا بعد از رسیدن به چیزهایی که دوست دارم از آنها دوری میکنم! مثلا همیشه عاشق دور همی و وقت گذراندن با دوستانم بوده ام، اما وقتی چند روز پشت سر هم این ماجرا تکرار شد احساس بدی پیدا کردم و سعی کردم از قضیه فاصله بگیرم. احساس میکنم که وقتم به بطالت میگذرد(!). اما خب اگر خانه میبودم هم کار خاصی نمیکردم و عملا هیچ فرقی بین این دو نمیبود!!


پ.ن: با این وضع خوابالودگی انتظار نداشته باشید بیشتر و بهتر توضیح بدهم!

پ.ن 2: شاید چون وقت نمیکنم به اندازه ی کافی با خودم خلوت کنم و فکر کنم دچار این حس میشوم.


یا مثلا درست زمانی که از پوشیدن دمپایی انگشتی و تیپ اسپرت لذت میبرم احساس میکنم زنانگی خونم کم شده و باید تیپم را عوض کنم! شاید اصلا یک پلیس درونی دارم که درست موقع لذت بردن از هرچیزی سعی میکند خوشی هایم را کوفت کند و من با فکر و خیال الکی لذت را بر خودم حرام کنم!