(خیالپردازِ نادانِ سابق)

(خیالپردازِ نادانِ سابق)

حامی حقوق شِیو نکنندگان.

معمولا تعداد پست‌هایم در روز بیشنر از یکی‌ست. لطفا از سایر پست‌هایم هم دیدن فرمایید. در عیر این صورت قلبم می‌شکند.

بایگانی
آخرین نظرات

قلب آبی

پنجشنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۸، ۱۲:۰۷ ق.ظ

دایی‌ام فوتبالیست بود. عاشق کارتون فوتبالیست‌ها بودم. جوری پرسپولیسی ۲ آتشه بودم که حتی سنجاق‌سر آبی هم نداشتم! رنگ برایم فقط قرمز بود و بس! از تله‌تکست خبرهای ورزشی را می‌خواندم. زنگ می‌زدم و به پدرم می‌گفتم که برایم روزنامه‌ی ورزشی بخرد. هفته‌نامه‌ی ماهان می‌خواندم و عکس‌های مورد نظرم را می‌بریدم و می‌چسباندم به دیوار. از پشت تلویزیون ذوق‌زده می‌شدم. شادی‌هایم از پشت تلویزیون بود. اشک‌هایم هم همینطور. دبیر عربی راهنمایی یک جوری می‌گفت «شما که همه کاری کردید، ورزشگاه هم برید دیگه!» انگار ما عامل بدبختی مردم ایران بودیم! با گوشی نوکیا ۵۳۰۰ از جشن قهرمانی پرسپولیس در سال ۱۳۸۷ فیلم گرفتم. بعد از پایان جشن قهرمانی زنگ زدم به صدیقه و کلی حرف زدیم با هم. آن زمان صدیقه برای من یک دختر خفن و همه‌چیز تمام بود. به پرسپولیسی بودنم افتخار می‌کردم. دبیرستان با خودمان روزنامه‌ی ورزشی می‌بردیم مدرسه و خبرها را می‌خواندیم. سر کلاس کل‌کل می‌کردیم، حتی با دبیرها. آقای صداقت دبیر زمین‌شناسی بود و با عینک کج و کوله‌اش گاهی روزنامه‌ی ما را می‌خواند. یک بار امتحان عربی داشتیم و من گوشی برده بودم مدرسه. از طریق رادیو بازی را دنبال می‌کردم. موقع جواب دادن به سوالات، پرسپولیس گل زد و نمی‌توانستم شادی کنم. برگه را که تحویل دادم و رفتم حیاط، دویدم سمت محدثه و هدیه و با هم بالا پایین می‌پریدیم. من جلوتر از بقیه‌ی بچه‌ها برگشتم سمت ساختمان کلاس‌ها. وقتی که برگشتم کلاس بچه‌ها برایم تعریف کردند که مدیر مرا صدا زده ولی چون هنسفری توی گوشم بوده چیزی نشنیدم و مدیر متعجب بود که چرا جوابی نمی‌دهم! همان سوم دبیرستان بود که دبیر ورزشمان برای ترم دوم عوض شد. با رای‌گیری به توافق رسیدیم که یک عده فوتبال بازی کنیم و عده‌ی دیگر بدمینتون. مدیر مخالف فوتبال بود ولی نمی‌توانست روی حرف دبیر ورزش حرفی بزند. البته هیچ جوره زیر بار نرفت که برایمان توپ فوتبال بخرد. با بچه‌ها پول گذاشتیم و من به نمایندگی از بقیه رفتم توپ خریدم. یک توپ چهل تکه‌ی سیاه و سفید، درست مثل کارتون فوتبالیست‌ها. دروازه نداشتیم، خطکشی زمین فوتبال هم همینطور. چند تا سنگ می‌گذاشتیم به عنوان دروازه و خطکشی را با گچ انجام می‌دادیم. یک روز که پنالتی ما گل شد، توپ مستقیم رفت توی شیشه‌ی اعلانات و آن را شکست. مقنعه‌های سیاه بود که از پنجره آمده بودند بیرون. مدیرمان از دفتر آمد بیرون و از اتفاقی که افتاد عصبانی شد. کمی غر زد. دبیر ورزش باز هم پشت ما بود و چند بار تکرار کرد «اشکالی نداره.» مدیر رو کرد به ما و گفت «پولش رو باید خودتون بدین» که البته ندادیم. ما همان‌هایی بودیم که کلاسمان ترکیبی از شاگردهای نمره الف و شاگردهای ‌شر مدرسه بود. وقتی که دانش‌آموزی از کلاس دیگر آمد و گفت «خانم فلانی گفته باید فلان قدر پول بیارید برا ورقه» شروع کردیم به دست زدن و همصدا خواندیم «(چه)گوه خوریاااااا، (چه) گه خوریااااااا» همه از دست ما شاکی بودند. زنگ‌های تفریح، کنسرت برگزار می‌کردیم، سر به سر دبیرها می‌گذاشتیم و نمره‌ی انضباط برایمان مهم نبود. وقتی که بالاخره رفتیم اردو، توپ فوتبال را هم با خودمان بردیم. هندوانه هم همینطور! عکس یادگاری گرفتیم. بعد از اینکه فوتبال بازی کردیم نشستیم و هندوانه خوردیم. مژده از بازی ما فیلم گرفت و حدس بزنید آهنگ زمینه‌ی فیلم که با گوشی دیگر پخش می‌کرد چه بود؟ ساسی مانکن! شاید اگر به استعداد و علایق ما توجه می‌شد کسانی از بین ما نوارنده، خواننده و فوتبالیست می‌شدند. ولی تنها چیزی که برایشان مهم نبود همین استعداد و توانایی‌های ما بود! ناخن‌ها، موهای صورت و لباسمان را مرتب بازرسی می‌کردند. هر روز تحقیر. هر روز محدودیت‌ها و نداشته‌هایمان را به یادمان می‌آوردند. ما با آن همه شور و هیجان هیچوقت ورزشگاه نرفتیم. اجازه نداشتیم. هنوز هم نداریم. البته یکی دو تا از بچه‌ها رفتند دم هتل بازیکن‌ها. سهم ما از تیم محبوبمان همین بود! یک بار هم رفتیم فرودگاه برای استقبال ولی ما را دست به سر کردند و دست خالی برگشتیم.
صبح که بیدار شدم و خبر دختر آبی را شنیدم بغض کردم و همه‌ی چیزهایی که نوشتم از جلوی چشمانم گذشت. توپ فوتبال را از ما دریغ کردند. یک صندلی، حتی یک صندلی به ما ندادند. ما از این همه ورزشگاه فوتبال حتی یک صندلی هم نداشتیم! ما تفریح نداشتیم. ما هیجان را تجربه نکردیم. ما مستطیل سبز را از نزدیک ندیدیم مگر در زمان انتخابات. ما هیچوقت حقوق انسانی نداشتیم و ارزش انسانی برایشان نداشتیم مگر زمانی که برایشان سودی داشتیم. ویدیوی هواداران داماش که منتشر شد و ضجه می‌زدند که حتی یک صندلی هم ندارند و دیدم که چطور رگ گردنشان ورم کرده و فریاد می‌زدند اصلا ناراحت نشدم! حتی نخواستم که آن‌ها را درک کنم. ما را یک عمر درک نکردند و بدون ما رفتند ورزشگاه. هیچوقت پشت ما نبودند. وقتی که دختران این سرزمین برای اولین بار وارد ورزشگاه آزادی شدند و دوان دوان از فرط هیجان و ناباوری جیغ می‌کشیدند، مردها با تحقیر به آن‌ها نگاه کردند و پوزخند زدند. نه! هیچوقت پشت ما نبودند. حتی خیلی از زن‌ها هم پشت ما نبودند. ما تنها بودیم. سحر تنها بود. ما همه سحر بودیم. سحر برای آزادی خودش را به آتش کشید. سحر خسته شده بود. سحر دیگر تحمل حقارت را نداشت. سحر دیگر توان دیدن پایمال شدن حقوق انسانی و شهروندی‌اش را نداشت. سحر شجاع و قوی بود. سحر همه‌ی دنیا را خبردار کرد. اما اینجا هنوز خفقان است. من زیر پتو هستم. دیگران هم نشسته‌اند. کسی برای حمایت از او پشت در ورزشگاه نایستاد. من خجالت می‌کشیدم. از این که تحقیر شدن و پایمال شدن حقوقم برایم عادی شده خجالت می‌کشم. از اینکه همیشه فقط خیال‌پردازی کرده‌ام یک طوری خودم را وارد ورزشگاه می‌کنم خجالت می‌کشم. نمی‌دانم. شاید یک روز من هم قید همه چیز را بزنم و با همین ظاهر زنانه، بدون حجاب، بروم و در صف مردان پشت در استادیوم بایستم. شاید یک روز زندگی کردن دیگر برایم ارزشی نداشته باشد. شاید هم ترجیح بدهم این سرزمین نحس و عقب‌افتاده را برای همیشه ترک کنم. ما سوختیم و هزار تکه شدیم. به سوختن ما خندیدند و گفتند «الان دغدغه‌ی شما اینه؟!»

  • ۹۸/۰۶/۲۱
  • • ژولیس •

آزادی

دختر آبی

زن

نظرات  (۷)

من کاری به سحر ندارم. درباره ی خودش و تصمیمش و زندگیش هیچ قضاوتی نمیکنم. از دیگرانی هم که تو اینستاگرام میبینم که همه چیز رو رها کردن و همه دغدغه اشون حواشی سحر و چیزهای بی اهمیت این طور اتفاقات هاست تعحب میکنم. ما فراموش شدیم. ما انسان بودن رو فراموش کردیم. ما زندگی کردن رو فراموش کردیم.

اوضاع خراب تر از این حرف هاست...

 

+ باید از اینایی که میان میگن دغدغه اتون اینه پرسید تو برای اون چیزهایی که فکر میکنی دغدغه ی مهم تریه چیکار کردی؟

+ما زن بودنمونو به دوش میکشیم و کسی هیچ درکی ازش نداره.

این قدر این چیزها عمیق شده، این قدر در تار و پودم رفته و احساسش میکنم، فکر میکنم هیچ حرفی نمیتونه بیانش کنه...

پاسخ:
اصلا ما انسان بودن رو بلد نیستیم و یاد هم نمی‌گیریم! چون اصلا اولویت‌هامون چیز دیگه‌ست! دغدغه‌مون شده قیمت دلار. که خب حق داریم واقعا.


+ دغدغه‌ی مهم‌تر اینه که اونا به ذهن ما جهت بدن و هرچی گفتن ما بگیم چشم :)
یه تیکه از آهنگ اونسنس هست که میگه «این زخما اونقدر زیادن که حتی زمان هم نمی‌تونه پاکشون کنه!»

حالا واقعا دغدغه تون اینه؟ فارغ از شوخی تو ایران اصلا صحبت از دغدغه نیست، بلکه حرف دغدغه هاست. یعنی همزمان چندین دغدغه وجود داره که حتی نمی تونی اولویت بندیشون کنی. همزمان چند تا خبر بد می شنوی و همزمان چند بار دنیا آوار میشه رو سرت. همزمان چپ و راست مشت می خوری و فکر می کنی اوضاع می تونه از این بدترم بشه؟ که همیشه هم جواب مثبته. اینجا اوضاع همیشه می تونه بدتر از قبل بشه. همیشه. اما همیشه هم میشه دوام آورد. یعنی تا الان که شده و دوام آوردیم، اما از اینجا به بعد رو نمی دونم.

پاسخ:
با احترام باید بگم شوخی کردن با دردها و بدبختی‌ها فقط باعث میشه که قبحش بریزه و عادی بشه و این عادی شدن فاجعه‌ست.
زنان نصف جمعیت کشور رو تشکیل میدن. واقعا کی می‌تونه بگه که اولویت دغدغه‌شون چیه؟! آدم‌ها با هم فرق دارن. دغدغه‌هاشون هم همینطور. همه‌ی این مسائل با همدیگه دغدغه‌ی ماست. اگر زن رو به عنوان یک انسان مستقل و دارای هویت بشناسن اونوقت دیگه نیازی نیست خودمون رو به آب و آتش بزنیم. همه‌ی محدودیت‌ها از جایی میاد که ما رو جنس دوم می‌دونن.

بی اغراق جزو بهترین پست هایی که خوندم. 

+میشه یک نفر برای من بی خبر از اخبار داستان سحر رو نقل کنه؟

پاسخ:
ممنون صخره جان.

+ سحر استقلالی بود. با لباس مبدل میره ورزشگاه تا بازی رو تماشا کنه ولی موقع ورود خواستن افراد رو بازرسی بدنی کنن که خودش میگه من دخترم. در نهایت دادگاهی میشه و براش حکم 6 ماه زندان رو صادر می‌کنن. طی این رفت و آمدها و اونطور که خبرگزاری‌ها گفتن قاضی پرونده خیلی لفتش میده. سحر هم برای اعتراض به این حکم جلوی دادستانی خودش رو آتیش می‌زنه... حالا این وسط یه سری مصاحبه‌ها از پدرش و خواهرش اومده که میگن سحر اختلال روانی داشت و قبلا هم اقدام به خودکشی کرده بود و از این دست پرت و پلاها. پدرش هم یه آدم سنتی و مذهبیه که گفته «ما اصلا خبر نداشتیم که داره میره استادیوم و اگه می‌دونستم می‌خواد بره جلوش رو می‌گرفتم. استادیوم مگه جای زنه؟!» الان هم نگران سو استفاده‌ی دشمن(!!!!) از این موقعیت هستن! آدم مغزش سوت می‌کشه! قسمت فاجعه‌تر اینه که سحر رو با سوختگی 90 درصد بردن بیمارستان. روز جمعه فوت میشه ولی تحت تدابیر شدید امنیتی هیچکس اجازه‌ی ملاقات و گزارش و مصاحبه نداشت. حتی به بیمارستان اجازه ندادن که خبر رو به خانواده‌ش بدن. خودشون سحر رو می‌برن دفن می‌کنن و دوشنبه خبر میاد که سحر فوت شده... حتی جنازه رو تحویل خانواده‌ش ندادن و از تجمع مردم ترسیدن. در خفا بردن دفنش کردن.

کم مونده دهنمونو ببندن نزارن نفس بکسیم بعد بااون لبخند ژکوند روی مخشون بگن اع دغدغه تون اینه؟

پاسخ:
اصلا چرا زنده‌ایم؟! دغدغه‌ی ما زنده بودنه؟!
  • کلمنتاین ‌‌
  • دیشب که اخبار داشت میگفت از قوه قضاییه زنگ زدن به خانواده ش ابراز همدردی کردن ، فهمیدم تا خرتناق تو کثافتیم

    پاسخ:
    همه‌مون هم ساکت نشستیم...
  • میم ح میم دال
  • "ما هیچوقت حقوق انسانی نداشتیم و ارزش انسانی برایشان نداشتیم مگر زمانی که برایشان سودی داشتیم"

    اونایی که این موج رو راه انداختن و بعد با حمایت ازش از زنهای ایرانی سوت و کف گرفتن هم فقط دنبال سودشون هستند.

    پاسخ:
    از اون حرفا بود.
  • میم ح میم دال
  • هربار که یه گوشه ای یه مسئول مملکت گندی میزنه یا اقدامی ضد منافع مردم انجام میده رسانه ها رو سرخط می کنن که یه موج جدید تو کشور راه بندازن.

    راهیه تا نگاه ها رو از خودشون دور کنند.

    علاوه بر اون دم دمای انتخابات مجلسه و امثال پروانه سلحشوری باید یه جوری رای بدزدند. عرضه ی رفع مشکلات اقتصادی و بیکاری و ازدواج و مسکن و ... رو ندارن. پس بهترین گزینه بهره جستن از مطالبات مربوط به آزادی های اجتماعیه که تهشم با یه جمله ی "ما خواستیم ولی نذاشتن" از زیرش شونه خالی می کنند.

    https://b2n.ir/50085

    پاسخ:
    عجب!

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.