خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

نه، نداشت

ذهنم اصرار دارد به نتایجی تکراری برسد و آن نتایج را پرت کند توی صورتم؛ «بیا! دیدی دوستت نداشت؟!» و حتی از خودم نمی‌پرسم که مگر من چه کم دارم؟ و مگر من دوست داشتنی نیستم؟ نه! این‌ها را نمی‌پرسم چون می‌دانم که دوست‌داشتنی هستم و می‌دانم که لیاقتش، احمق‌هایی شبیه خودش هستند. مازوخیزم است دیگر! همه‌ی این‌ها را می‌دانم و وادارم می‌کند که تکرار کنم «دوستت نداشت. دوستت نداشت. فقط تو رو دوست نداشت.»

 

 

پ.ن: هرگز کامنت‌ها، چه خصوصی و چه عمومی، را به عینه داخل متن‌هایم ننوشتم ولی دیروز این کار را انجام دادم. این روزها خسته و آشفته‌ام. توصیفی که همیشه از خودم زیاد شنیده‌ام این بوده که «چقدر بی‌اعصابی!» که البته تایید می‌کنم. من بی‌اعصاب و پرخاشگرم. ولی شمایی که نسبت به من در خانواده‌ی آرامتر و لطیف‌تری بزرگ شده‌اید، آیا کسی مجبورتان کرده با من معاشرت کنید یا نوشته‌هایم را دنبال کنید؟ نکند شما هم مثل من مازوخیزم دارید؟ بنده به بی‌اعصاب بودنم افتخار نمی‌کنم چون اصلا افتخار ندارد. از دیگران هم برای «درک کردن» قطع امید کرده‌ام. شما نمی‌دانید من در زمینه‌ی با اعصاب شدن چقدر پیشرفت داشته‌ام، همانطور که من درباره‌ی پختگی شخصیت شما نمی‌دانم. گفتید که مقدار زیادی خشم، عقده، چسناله و اعتراض در نوشته‌هایم هست. بابت دقتی که به خرج می‌دهید ممنونم. باید بگویم که «شوآف» را از قلم انداختید. من به میزان زیادی خودم و زندگی‌ام را به نمایش می‌گذارم. خودشیفته هم هستم. انشاعلاح که خودتان و نوشته‌هایتان را نیز همینقدر خوب ارزیابی می‌کنید و می‌شناسید. می‌خواهم که نگاهی از بالا به پایین به خیلی‌ها داشته باشم؛ من بی‌اعصابم ولی مثل شما خودم را سانسور نمی‌کنم. خیلی‌هایتان از فهمیدن احساسات‌تان و نوشتن یک خط درباره‌ی آن عاجز هستید. جرئت آپلود کردن هیچ عکسی از خودتان را ندارید. می‌ترسید که از خودتان و زندگی شخصی‌تان بنویسید. ولی من نه!
چند ماهی‌ست که کمتر با آدم‌ها حرف می‌زنم. دیرکت‌های اینستگرم را به زحمت جواب می‌دهم. مدتی‌ست در این فکرم که کامنت‌های وبلاگ را ببندم و برای مدتی خودم را راحت کنم. هنوز از انجامش مطمئن نیستم. حس خفگی دارم و برای نجات خودم دست و پا می‌زنم.

۰ موافق ۰ مخالف

سلام.جوری باش که دوس داری.اون بقیه هم که میان میگن خودشون به جاش برسه همینن.واسه همین اول وجود بعد سجود.مردم خوب بد زشت هر طور که باشیم حرف میزنن و یک عده ایی هم بیشعوری هاشون میارن اینجا.پس گور بابا بقیه خودتو بچسب که تهش خودتی و خودت.

اون حس خفگی رو خوب اومدی .کلا تو این مملکت حس زندگی تو آکواریوم که رو به اقیانوس گذاشتنش.

کاش برم از این آکواریوم.

گاهی واقعا فک میکنم باید رفت.موندیم چیکار.هر کی یک تار مو باریک اینجا بند داشته مونده.کاش به هیچ وصل بودیم شاید اونوقت تصمیم گرفتن راحت تر بود.ولی فعلا اینجاییم تو این آکواریوم /تنگ/قفس /گنبد یا هر چیز دیگه که اسمش میزاریم.

میتونی بری برو بفد رفتن فک کن و اگر نشد برگرد.ولی اول برو

حیف این عمر ما که توی این جهنم گذشت.

به قول روانشناسم «قطعا اونجا بدتر از اینجا نیست»

درکت میکنم. منم تو خانواده ای مشابه تو بزرگ شدم. دوم ابتدایی تو کلاس زبان، همکلاسیام به خاطر مانتوی تا مچ پام مسخرم کردن. و نمیدونی چه عدابی داشت برام. از اول راهنمایی چادر گذاشتن اونم به زور. فقط زور زور زور.

یه زندگی پر از عقده. عقده لباس هایی که هرگز نشد بپوشم، عقده ارایش، عقده چهار تا دوست.

الان چادر نمیذارم، ارایش میکنم، برام مهمم نیست صد نفر بدنمو ببینن، ولی چه فایده؟ شدم یه ادم پر از عقده. پر از حسرت. 

یه چیز بهت بگم بخندی. من تمام زمدگیم فقط یک بار شام با دوستم رفتم بیرون، اونم باید قبل ۸ برمیگشتم خونه. فک کنننننننن.

نه گردشی، نه تفریحی، نه کوفتی.

ولی الان برادرم رو میبینم که راحت تو خونه از دوست پسراش میگه، سیگار و قلیون میکشه، ابرو برمیداره و تا دو سه شب نمیاد خونه. عمیقا و از ته دل و روده ام ریدم تو هرچی تفکر اسلامیه که فک میکنن دختر برده اوناست.

تو نمیدونی من چه مکافاتی رو پشت سر گداشتم تا بابام بذاره قبل دانشگاه فقط دور ابروهامو تمیز کنم.

حتی الانم که مینویسم حالم بده. من حتی اجازه نداشتم با پسرای فامیل بیشتر از سلام علیک حرف بزنم. اگه میزدم بابام همونجا تو جمع جرم میداد.

من هرگز پدر و مادرمو به خاطر همه سخت گیری های بیجاشون نمیبخشم.

مادر من از دوم ابتدایی مانتو تا مچ پا تنم میکرد که بی نهایت گشاد بود. استدلابشم این بود که تو هیکل و قدت بزرگتر از هم سناته.  تا سال هاو حتی الان ، این حرفا اعتماد به نفسو ازم گرفت.

هنوزم اگه برم بیرون و کسی نگاهم کنه، همش فکر میکنم چقدر زشتم. چقدر داغونم.

اعتماد به نفس حرف زدن ندارم. تو جمع که اصلا. چهار تا جمله بگم، لکنت میگیرم. چون تفکر خونوادم این بود دختر خوب حرف کم میزنه، لال مونی میگیره فقط میفته یه گوشه. من که نمیگدرم...

متاسفم بابت همه‌ی چیزایی که تجربه کردی و داری تجربه کردی. منم درکت می‌کنم. بابام اصرار داشت لباس بلند و گشاد بپوشم. دوم راهنمایی لباسم واسم گشاد بود، خیلی گشاد. بابام می‌گفت خوبه ولی مامانم گفت هیشکی توی مدرسه‌ش لباسش اینقدر گشاد نیست و بعد از یکی 2 ماه راضی شد بابام. تازه من دوران راهنمایی توی مدرسه چادر هم می‌ذاشتم.

این چیزایی که گفتی واقعا درد داره. یه سری حقوق ابندایی هستی که از ماها دریغ شده. کاش می‌شد کاری کرد تا این وضعیت تموم شه. ولی متاسفانه نه ایران درست میشه و نه ایرانی. واقعا قطع امید کردم از این جغرافیا.
بهت حق میدم که از دست خانواده‌ت عصبانی باشی. حق داری. گاهی به گذشته‌م نگاه می‌کنم و مغزم سوت می‌کشه.
من ندیدمت. ولی می‌دونی؟ تو نه زشتی و نه داغون. تو هم می‌تونی خوب حرف بزنی. فقط خانواده‌ت اجازه ندادن که مثل گل بشکفی. امیدوارم روزای خوبت زودتر فرا برسه.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان