خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

روز چهارم

بعد از ارسال sms، نوبت رسید به زنگ زدن به دوستان. با چند نفری صحبت کردم. علی خیلی غمگین و ناامید بود. تازه ماشین خریده بود تا در اسنپ کار کند. حالا با این افزایش قیمت بنزین، اصلا برایش به صرفه نیست. می‌شود گفت که صدای مهدیه عادی بود. حداقل کمی انرژی داشت. شاید هم اینطور تظاهر می‌کرد. ما افسرده‌ها خوب بلدیم که زور بزنیم تا شبیه زنده‌ها به نظر بیاییم. ایمان جواب نداد. دیروز علیرضا، مهیار و آزه را دیدم. در اوج ناامیدی و بلاتکلیفی لبخند زدیم. مهری برایم پیام فرستاد. مدت کوتاهی‌ست که رفته استانبول. گفتم اگر به تلگرم دسترسی نداشتم، توی وبلاگ هستم و از این طریق در ارتباط باشیم. همین الان برایش پیام فرستادم و به هدا رستمی بد و بیراه گفتم. حالا خانومِ اینفلوئنسر که اصلا به نظام وصل نیست برود و رنگ و وارنگ برایمان توریست بیاورد و زیبایی‌(!!)های ایران را نشانشان بدهد که مثلا پول حاصل از این کار برود توی جیب مردم!!! بعد همین خانم که عکس بی‌حجاب در صفحه‌ی اینستگرمش پست می‌کند و کسی با او کاری ندارد (و اگر منِ نوعی بودم، الان گوشه‌ی زندان اوین می‌بودم) برایمان مستند بسازد و از مزایای زندگی در ایران و از خونگرم نبودنِ سوییسی‌ها بگوید! ما هم که خریم لابد! فعلا که در ایران تشریف ندارد و این اراجیف را استوری کرده! حالا وقتی اوضاع آرام شود و برگردد ایران، دوباره تبلیغ همین زندان را خواهد کرد! فاقد شرف! اسکرینشات را مهری از استانبول برایم فرستاد.

 

 

پ.ن: محصولات بهداشتی جدیدم را امتحان کردم. هر بار که شامپوی بدن را بو می‌کنم انگار به ارگاسم رسیده باشم! از نرم‌کننده‌ی مو هم راضی بودم. ماسک مو هم زدم. موهایم را با سرکه‌ی سیب و دلستر به صورت جدا شستم. این‌ها را از صفحات اینستگرم یاد گرفتم. اگر از این کار و محصولات راضی بودم، به شما هم معرفی خواهم کرد. حیف که کسی بابتش به من پول نمی‌دهد! شاید بگویید «تو دیگه کدوم پفیوزی هستی که توی این وضعیت میای از لذت‌های دنیاییت توی حموم می‌نویسی؟!» متاسفانه کار بیشتری از من ساخته نیست دوستان! فقط می‌توانم بگویم که عطر محصولات جدیدم را دوست دارم و در این وضعیتِ کثافتی که در آن غرقیم، از بوی محصولاتم که روی موهایم مانده لذت می‌برم.

۰ موافق ۰ مخالف

چقدر خوب که اندک بهانه‌ای برای شاد بودن داری.

شاد؟ نمی‌دونم. شاید صرفا حس خوب میده بهم.

این چند وقت اخیر اتفاق‌های مضحک زیاد افتاد. مثلاً دیدیم که اکثر اون‌هایی که زمان انتخابات روزی صدتا استوری می‌گذاشتن و از مزایای کاندیدشون و رأی دادن می‌نوشتن و می‌گفتن و روز رأی‌گیری جلوی حوزه‌ها چادر زده بودن که چرا نمیاید رأی بدید، تو رو خدا بیاید، این پیشی از دستتون ناراحته(!)، الان ساکن ترکیه و اینور اونورن! همون معلم‌ها و مترجم‌های کتابخون بافرهنگ، همون پسرها و عروس‌های حاجی که فقط زمان شلوغی‌هاست که دیگه با سیاست کاری ندارن و ازش چیزی سر درنمیارن!

ولی مسأله‌ی مضحک‌تر کامنت‌های پای پست مربوط به مهاجرت این آدم‌هاست. آدم با خوندنشون دلش می‌خواد کله‌اش رو بکوبه به دیوار! مثلا آقای پ یا خانم شین چه نقش مثبتی توی زندگی من و شما داشتن که من بیام بنویسم شما هم تنهامون گذاشتید؟! کاش دروغ بود‌. دلم گرفت. شکلک غمگین و گریه!

حضور یه آدم ریاکار دیگه بین مرزهای کشوری که توش زندگی می‌کنم، چه تأثیر خوبی توی زندگی من داره که بابتش ناراحت باشم؟!

من کاری به فعل مهاجرت ندارم مشخصاً؛ مشکل دورویی و بی‌مسئولیتی اون آدمه که داره این کار رو انجام میده. مشکل این دسته از مردمن که انقدر کودک‌مآبانه با همه‌چیز برخورد می‌کنن.

قطعا منم با مهاجرت کاری ندارم. این خانوم پاسپورتش واسه یه کشور دیگه‌ست و دلش خوشه. واسه همین میاد به دیگران میگه «ما هم می‌تونیم مثل توریست‌ها لباس بپوشیم و از گشت‌ارشاد نترسیم، ولی خودمونیم که این کار رو نمی‌کنیم!»

هرازگاهی که به پنلم سر میزنم وبلاگ شما جزو اولین ستاره هاییه که دوست دارم زودتر خاموشش کنم. :)))) واقعا این نظرتون راجب محصولات بهداشتی قشنگ منو یاد خودم انداخت که بادی اسپلش رو باز کردم و چند دقیقه طولانی بو کشیدم.

بوی شامپو بدن شکلاتیمو هم خاطرم اورد،جدی بین این همه کثافتی که ریخته تو دنیا اینا واسمون حکم خوشحالی فروشی پیدا کردن...

خوشحالم که اینو میگی ^___^

من اوتیسم آسپرگر هستم. واسه همین مسائل مربوط به حس بویایی و عطرها رو خیلی دوست دارم.

منم به کسایی زنگ زدم که قبلا فقط پیام میدادم بهشون...

ادم نمیدونه دیگه چطور روزا رو شب کنه!

دقیقا! فک کن به آدم‌هایی زنگ می‌زنم که توی شبکه‌های اجتماعی با هم آشنا شدیم و ارتباطمون از طریق اینترنت بود.

وضعیتمون خیلی ترسناکه. قسمت دوم پستت رو که می خوندم ناخودآگاه استوری های اینستگرامتو تصور کردم و حس کردم دارم استوریتو نگا می کنم که این نرم کننده هات و اینا رو میگیری جلو دوربین و حرف می زنی و اینا :)))) موهاتم کل کادرو پر کرده :))) ینی می خوام بگم الان فقط می تونم تصورت کنم. ینی ما رو انقد محدود کردن که حتی نمی تونیم حرف زدن دوستانمون راجع به شامپوهاشونو هم ببینیم :))) همینقد دم دستی حتی. ناراحتتر شدم :/ :)))

عزیزم!

منم وقتی توییت‌های ملت رو توی کانال می‌خونم، ناخدآگاه عکس پروفایلشون رو تصور می‌کنم. به چه وضعیتی افتادیم!
نمی‌خواستم ناراحتت کنم خب :(

سلام
چقدر شما زن ها حسودید !!
اینقدر مواضع اون خانم مشخصه و شفافه که خود شما هم میدونید !

 

آخه خداوکیلی یکم جلو حسادت خودتون رو بگیرید ! اینقدر تابلو نباشید حداقل ! 
 

سلام احمق!
سلام نفهم!

سلام کله‌پوک!
سلام کسخل!
دودول‌طلای کی بودی تو؟!
شخصا ریدم دهنت.
مرسی که اطلاعات عمومی همه‌ی رو ما رو زیاد کردی و بهمون یاد دادی که داشتن کیر، باعث میشه آدم‌ها حسادت نکنن!
خداحافظ کودن.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان