جمعه در عین حال یکی از سخت ترین روزها و یکی از شیرین ترین روزهایی بود که گذرانده ام! درست است که در یک روز سه امتحان داشتم؛ خواندن متون مطبوعاتی (8 صبح)، مقاله نویسی + بررسی مقابله ای ساخت جمله (2 بعد از ظهر) و با اینکه شب قبل فقط 3 ساعت و نیم خوابیدم اما واقعا روز خوشمزه ای بود! بعد از اینکه آخرین برگه ی امتحانی را برداشتم و موضوع مورد علاقه ام به چشمم خورد کلی انرژی گرفتم! "آیا موافقید که رفتن به یک مراسم/کنسرت/مسابقه از تماشای آن در تلویزیون لذت بخش تر است؟" بله! و اینجا بود که اول شخص مفرد به عنوان یک طرفدار دو آتیشه ی موسیقی شروع کرد به نوشتن! البته در دوران نوجوانی طرفدار پر و پا قرص فوتبال بودم. برگه هایم را ساعت 4:15 تحویل دادم و احساس کردم که روی ابرها قدم میزنم! دانشگاه خالی از هرگونه دانشجو بود و فقط کارکنان و مراقبین باقی مانده بودند. من هم تا توانستم از سوژه های جالب محیط دانشگاه عکس گرفتم!

از این دوره تجربیات زیادی هم کسب کردم؛ مثلا اینکه:

شب قبل از امتحان اگر مُسکن بخورم به احتمال زیاد خواب میمانم.
دیگر مثل دوران نوجوانی نمیتوانم شب را بیدار بمانم تا درس بخوانم. (از شدت خوابالودگی بیهوش میشوم!)
به هیچ عنوان نباید درس خواندن را به صبح زود موکول کنم چون به احتمال 99درصد نمیتوانم بیدار شوم.
ضمن اینکه روش های جدیدی آموختم برای اینکه خودم را مجبور کنم که درس بخوانم. (مرسی احمد) 


پ.ن: به تازگی متوجه شدم که عمری اشتباه میکردم! مراقب امتحانی دو سه باری به من گفت "چرا اینقدر فکر میکنی!!". همیشه فکر میکردم که سر جلسه ی امتحان قبل از نوشتن هرچیزی باید فکر کرد!!!

پ.ن2: وسط نوشتن این پست دو بار بلند شدم و با آهنگ های مهستی رقصیدم! (تازه یادم آمد که یک آرشیو از فول آلبموش را خودم دانلود کرده بودم)

پ.ن3: باید دو روز پیش مینوشتم.