خیالپرداز نادان

من یک پارادوکس بزرگم

خیالپرداز نادان

من یک پارادوکس بزرگم

خیالپرداز نادان

مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!

++ و بله! شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

+++ کوچ کرده از بلاگفا.

آخرین نظرات
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۷، ۱۹:۲۷ - :-)
    :-((...
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۷، ۰۴:۵۱ - زهرا حسین زاده
    آخ آره :(
پیوندهای روزانه

تاکسی نامه از زبان یک تاکسی سوار حرفه ای

دوشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۴، ۰۸:۱۷ ب.ظ

داخل ماشین نشستم. همچون کسانی که در جنگ هیچ شانسی برای پیروزی ندارند و میدانند که هر لحظه ممکن است اتفاق ناگواری بیفتد از اینکه مجبور بودم صندلی عقب بشینم احساس وحشتناکی داشتم. پسر جوانی بعد از من داخل ماشین نشست. ناگهان درب سمت چپ باز شد و در همان حال که نمیدانستم بالاخره سمت چپ بروم یا راست، خانمی (ایکاش میتوانستم بنویسم زنیکه ای!) خودش را پرت کرد داخل ماشین! خورد به من و من هم کوبیده شدم به پسری که سمت راستم نشسته بود. در همان حال که خشکم زده بود نگاهی به چپ کردم تا ببینم خانم بافرهنگ(!) عذرخواهی میکند یا نه. اما نه! احتمال دیدن رفتار معقول و شایسته از این ملت فقط 1درصد است. به سمت راست نگاه کردم تا مطمئن شوم آقای جوان عصبانی نباشد. نگاهش به بیرون از پنجره بود، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است. حالا که دارم آن سکانس را بازبینی میکنم نمیتوانم درست به یاد بیاورم که آیا از او عذرخواهی کردم یا نه. چون بدجور عصبانی بودم. البته خودم هم میدانم که این اصلا توجیه مناسبی نیست.

کابوس های واقعی حمل و نقل من تمامی ندارد. هر روز، و هر روز چند بار، محکوم به نشستن کنار موجوداتی هستم که هیچ چیزی در زندگی نفرت انگیزشان یاد نگرفته اند. زن های چاقی که انگار جز خودشان کسی را نمیبینند، زن های لاغری که با زاویه و طرز نشستنشان درست اندازه ی چاق ها آزارت میدهند.  بعد از سال ها تاکسی سواری آنقدر باتجربه شده ام که حتی از حالت نشستن افراد میتوانم تشخیص دهم که کمی خودش را جمع میکند تا نفر بعدی سوار شود یا احساس میکند صندلی تاکسی ارث پدری اش است و میتواند بدون توجه به بقیه هرطور که دلش خواست لَم بدهد. حالا باید این وسط خوش شانس بود که جنسیت طرف مرد نباشد، و اگر مرد است حداقل از آنهایی نباشد که کرم جنسی دارد. وضعیت آنقدر قرمز است که وقتی یک آدم بافرهنگ در تاکسی میبینم دلم میخواهد از او تشکر کنم بابت اینکه درست نشسته و به حقوق دیگران احترام گذاشته است. از دیگر کابوسهای در واقعیت؛ بوی عرق، بوی دهان، بوی صندلی هایی که دیگر باید آنها را انداخت درون سطل آشغال، غرها، جدل های لفظی، درد دل، بحث های مختلف در هر زمینه ای هستند که در نهایت آرامشت را میگیرند.

از بحث شیرین(!) مسافران تاکسی که بگذریم میرسیم به راننده های تاکسی که انتطار دارند با سطل پول خرد وارد ماشینشان شوی و از عالم و آدم طلبکارند گویی که تقصیر ماست که آن ها راننده تاکسی شده اند و به آرزوهایشان نرسیده اند و مجبورند در خیابان های باریک و پر ترافیک رشت دنده عوض کنند. بعضی هایشان هم آنقدر گیج هستند که بعد از اینکه 2 بار گفتی "آزمایشگاه رازی پیاده میشم" مثل یک ابله و طلبکار بالفطره از لاین چپ وارد خیابان میشوند و بعد از رد دادن کوچه ی آزمایشگاه وسط خیابانی که بین لاین هایش را با نرده های یک متری جدا کرده اند و به صورت طبیعی ماشین ها نیز درحال حرکت هستند (به هرحال هرچه باشد اسمش خیابان است و محل تردد ماشین) ناگهان ترمز میزند و انتظار دارد که در هوای سرد و بارانی مایل به طوفانی 10 متر را پیاده به عقب برگردی. تنها چیزی هم که توانستم بگویم این بود که "الان من باید از روی میله ها بپرم؟ خب میخواستید از لاین راست برید" و آن مردک همچنان اصرار دارد که عقب تر بریدگی هست، انگار که من کور هستم و خط عابر را نمیبینم.

احتمالا تنها جایی که آدم آرامش دارد اتاق کوچک خودش است. جایی دور از همه ی بی فرهنگ ها، با موسیقی دلخواه. جایی که احمق ها دستشان به ما نمیرسد...


پ.ن: این روزا کمی حس نوشتنم پریده. مثل قبل مشتاق نیستم. البته میدانم که الان با خود میگویید "شانس آوردیم حسش پریده که طومار نوشتی! وگرنه چقدر میشد!" D:

پ.ن2: دلایلی که از اتوبوس خط واحد استفاده نمیکنم:
تعدادشان خیلی کم است، در نتیجه در هر اتوبوس 3برابر ظرفیت مجاز مسافر ایستاده است.
تعدادشان خیلی کم است، در نتیجه اگر یک خط را از دست بدهی باید حداقل نیم ساعت صبر کنی تا خط بعدی برسد و من آنقدر بیکار نیستم که این همه وقت هدر بدهم.
تعدادشان خیلی کم است، در نتیجه وقتی برسم خانه چیزی جز خستگی برایم باقی نمی ماند.
ارزان بودن بلیطش هم بخورد توی سرشان!

  • ۹۴/۱۱/۱۹
  • • عالمه •

نظرات (۵)

  • دریا _ گاه نوشته های من
  • آخ گفتی! چه میکشیم ما از  این جماعت!
    من که دیگه رفتم ماشین خریدم خیال خودم را راحت کردم.
    پاسخ:
    مبارکتون باشه. دیگه از دست تاکسی سواری راحت شدین.
    من هم مثل تو سالهاست تاکسی سوارم !
    ولی اینطور بهش نگاه نمیکنم
    خوب میگویی :)
    پاسخ:
    در اینکه من ریزبین و حساسم شکی نیست!
    فقط حیف اینکه این جماعت وبلاگت رو نمیخونن:/
    خیلی به این مطالب برخوردم خیلیییی
    درمورد راننده ها راست گفتی واقعا انگار ما مقصریم

    پاسخ:
    بخون هم این حرفا براشون بی معنیه!
    عالی نوووووووشتی ایول D: 
    من اصلا دقت نکردع بودم ب این مسائل یا شایدم دقت کردم ولی حرصم نگرفته D: چون تازه فقط چند ماهه تاکسی سوار شدم با هر مشکلی ک برام پیش اومده ساختم D: 
    کرم جنسی رو خوب اومدی .. هم از طرف راننده که گاهی نمیخوان پیادت کنن >_< هم از طرف مسافر ... لعنتیا 


    پاسخ:
    قربانت D:
    اوهوم |:
    اتوبوس مسخرس -___- یه مشت بی فرهنگ مچاله میشن توی فضای ماشین.تابستون بدتره:(((((
    نمیشه نفس کشید:/
    جدیداً ترجیح میدم خونه بمونم.اگه هم مجبور بشم برم بیرون سعی میکنم پیاده برم.
    اینجا پر شده از ادمایی که بویی از فرهنگ نبردن.
    منم مثل تو تا یه آدم بافرهنگ میبینم دوس دارم بخاطر شعور بالاش ازش تشکر کنم.
    پاسخ:
    کلا همه چی مسخرست! چه با ماشین شخصی، چه وسایل حمل و نقل عمومی. خونه هم باشی باز مواردی هستن که آزارت بدن. مشکل از آدمای بی فرهنگ و بی عقله /:
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی