داخل ماشین نشستم. همچون کسانی که در جنگ هیچ شانسی برای پیروزی ندارند و میدانند که هر لحظه ممکن است اتفاق ناگواری بیفتد از اینکه مجبور بودم صندلی عقب بشینم احساس وحشتناکی داشتم. پسر جوانی بعد از من داخل ماشین نشست. ناگهان درب سمت چپ باز شد و در همان حال که نمیدانستم بالاخره سمت چپ بروم یا راست، خانمی (ایکاش میتوانستم بنویسم زنیکه ای!) خودش را پرت کرد داخل ماشین! خورد به من و من هم کوبیده شدم به پسری که سمت راستم نشسته بود. در همان حال که خشکم زده بود نگاهی به چپ کردم تا ببینم خانم بافرهنگ(!) عذرخواهی میکند یا نه. اما نه! احتمال دیدن رفتار معقول و شایسته از این ملت فقط 1درصد است. به سمت راست نگاه کردم تا مطمئن شوم آقای جوان عصبانی نباشد. نگاهش به بیرون از پنجره بود، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است. حالا که دارم آن سکانس را بازبینی میکنم نمیتوانم درست به یاد بیاورم که آیا از او عذرخواهی کردم یا نه. چون بدجور عصبانی بودم. البته خودم هم میدانم که این اصلا توجیه مناسبی نیست.

کابوس های واقعی حمل و نقل من تمامی ندارد. هر روز، و هر روز چند بار، محکوم به نشستن کنار موجوداتی هستم که هیچ چیزی در زندگی نفرت انگیزشان یاد نگرفته اند. زن های چاقی که انگار جز خودشان کسی را نمیبینند، زن های لاغری که با زاویه و طرز نشستنشان درست اندازه ی چاق ها آزارت میدهند.  بعد از سال ها تاکسی سواری آنقدر باتجربه شده ام که حتی از حالت نشستن افراد میتوانم تشخیص دهم که کمی خودش را جمع میکند تا نفر بعدی سوار شود یا احساس میکند صندلی تاکسی ارث پدری اش است و میتواند بدون توجه به بقیه هرطور که دلش خواست لَم بدهد. حالا باید این وسط خوش شانس بود که جنسیت طرف مرد نباشد، و اگر مرد است حداقل از آنهایی نباشد که کرم جنسی دارد. وضعیت آنقدر قرمز است که وقتی یک آدم بافرهنگ در تاکسی میبینم دلم میخواهد از او تشکر کنم بابت اینکه درست نشسته و به حقوق دیگران احترام گذاشته است. از دیگر کابوسهای در واقعیت؛ بوی عرق، بوی دهان، بوی صندلی هایی که دیگر باید آنها را انداخت درون سطل آشغال، غرها، جدل های لفظی، درد دل، بحث های مختلف در هر زمینه ای هستند که در نهایت آرامشت را میگیرند.

از بحث شیرین(!) مسافران تاکسی که بگذریم میرسیم به راننده های تاکسی که انتطار دارند با سطل پول خرد وارد ماشینشان شوی و از عالم و آدم طلبکارند گویی که تقصیر ماست که آن ها راننده تاکسی شده اند و به آرزوهایشان نرسیده اند و مجبورند در خیابان های باریک و پر ترافیک رشت دنده عوض کنند. بعضی هایشان هم آنقدر گیج هستند که بعد از اینکه 2 بار گفتی "آزمایشگاه رازی پیاده میشم" مثل یک ابله و طلبکار بالفطره از لاین چپ وارد خیابان میشوند و بعد از رد دادن کوچه ی آزمایشگاه وسط خیابانی که بین لاین هایش را با نرده های یک متری جدا کرده اند و به صورت طبیعی ماشین ها نیز درحال حرکت هستند (به هرحال هرچه باشد اسمش خیابان است و محل تردد ماشین) ناگهان ترمز میزند و انتظار دارد که در هوای سرد و بارانی مایل به طوفانی 10 متر را پیاده به عقب برگردی. تنها چیزی هم که توانستم بگویم این بود که "الان من باید از روی میله ها بپرم؟ خب میخواستید از لاین راست برید" و آن مردک همچنان اصرار دارد که عقب تر بریدگی هست، انگار که من کور هستم و خط عابر را نمیبینم.

احتمالا تنها جایی که آدم آرامش دارد اتاق کوچک خودش است. جایی دور از همه ی بی فرهنگ ها، با موسیقی دلخواه. جایی که احمق ها دستشان به ما نمیرسد...


پ.ن: این روزا کمی حس نوشتنم پریده. مثل قبل مشتاق نیستم. البته میدانم که الان با خود میگویید "شانس آوردیم حسش پریده که طومار نوشتی! وگرنه چقدر میشد!" D:

پ.ن2: دلایلی که از اتوبوس خط واحد استفاده نمیکنم:
تعدادشان خیلی کم است، در نتیجه در هر اتوبوس 3برابر ظرفیت مجاز مسافر ایستاده است.
تعدادشان خیلی کم است، در نتیجه اگر یک خط را از دست بدهی باید حداقل نیم ساعت صبر کنی تا خط بعدی برسد و من آنقدر بیکار نیستم که این همه وقت هدر بدهم.
تعدادشان خیلی کم است، در نتیجه وقتی برسم خانه چیزی جز خستگی برایم باقی نمی ماند.
ارزان بودن بلیطش هم بخورد توی سرشان!