من اینجا هستم تا اعتراف تلخی کنم. اعتراف میکنم تا همین پارسال، 1 سال و دو ماه پیش، به تاثیر از محیطی که در آن بزرگ شدم فکر میکردم همه ی پسرها باید به سربازی بروند. اصلا تا سربازی نروند که آدم نمیشوند(جالب این است که این جمله را از مردها شنیدم!!)، مرد نمیشوند!!! تا اینکه قرار شد کراش محترم به سربازی برود. با تشکر از ذهن خیالپردازم، خودم را گذاشتم به جای او. 2 ماهِ آموزشی بدون موسیقی، بدون ورزش، بدون فیلم، بدون کتاب، درون یک جعبه ی سر بازِ بزرگ و قطع ارتباط با دنیای بیرون از جعبه! بعد از آن هم شکنجه های اصلی شروع میشوند. به خودم که آمدم کلی خجالت کشیدم بابت افکار مسخره ای که نمیدانم خودم خورده بودم یا به من خورانده بودند. درست همان لحظه بود که به عمق فاجه ی خاطرات کسانی که سربازی رفتند پی بردم و فهمیدم چقدر تا آن موقع کور بودم و تا آن موقع مثل یک آمیبِ تک سلولی هیچ نفهمیده بودم!