هوا گرم و شرجی بود. همراه عمه رفتم تا ظرف ها را تمیز کنیم. این اواخر سعی می کنم دقت بیشتری داشته باشم و حواسم به اطرافم باشد. از اینکه در  طبیعت بودیم خوشحال بودم اما به شدت خسته بودم و خوابم می آمد. پلاک اکثر ماشین ها برای گیلان بود. هر گوشه و کناری خانوده ها نشسته بودند و رضایت نسبی از چهره هایشان پیدا بود، حداقل از بابت اینکه در این طبیعت زیبا هستند و برای چند ساعت هم که شده بدبختی هایشان را فراموش می کنند. موقع برگشتن از کنار خانواده ای رد شدیم که علامت سوال همیشگی ام را روشن کرد. خانم های خانواده با چادر مشکی نشسته بودند. مردهای جوان تیشرت پوشیده بودند و پدر خانواده زیر پیراهن آستین کوتاه سفیدی پوشیده بود و تقریبا لم داده بود. نگاهم را از سمت راستم گرفتم. به رو به رویم نگاه کردم و همانطور که در ذهنم خیلی چیزها را زیر سوال می بردم به همراه عمه ام از کنار آن خانواده رد شدم.