خیالپرداز نادان

من یک پارادوکس بزرگم

خیالپرداز نادان

من یک پارادوکس بزرگم

خیالپرداز نادان

مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!

++ و بله! شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

+++ کوچ کرده از بلاگفا.

آخرین نظرات
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۷، ۱۹:۲۷ - :-)
    :-((...
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۷، ۰۴:۵۱ - زهرا حسین زاده
    آخ آره :(
پیوندهای روزانه

"دنیا که اینجوری نمی مونه همیشه"

يكشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۴۲ ب.ظ

من هیچوفت باور نکرده م که علاقه ش نسبت به من تموم شده (هرچند یه ساله که اصلا به این موضوع اهمیت نمی دم). در طی این سه سال همیشه واسش اهمیت داشتم و درنتیجه نگرانم بود. این اواخر بیشتر همدیگر رو می بینیم. من هیـــچ حسی نسبت بهش ندارم اما از اینکه همیشه می خواد بدونه با کی ام و کجام، چیکار می کنم، حالم رو می پرسه، با اینکه دوست دختر داره ولی وقتی حالش بده می خواد با من حرف بزنه، از حسادت هاش، یا راجع به من حرف می زنه و همینطور راجع به قدیما می تونم بفهمم که هنوز بهم علاقه داره، وقتی لب ساحل راجع به پاهام که تا زانو بیرون از شلوار بود حرف می زد، راجع به رنگ لاک هام، یا وقتی دیروز راجع به ناخن دستم صحبت می کرد، از اینکه وقتی با دوستاشه و تا یکی حال من رو می پرسه فوری میگه تو به Aly چیکار داری؟؟ از اینکه سعی می کنه اونطوری باشه که من دوست دارم، از ساعت مچیش. از اینکه پارسال منو واسه جشن فارغ التحصیلیش که مجری برنامه بود دعوت کرد. البته خودش همین چند روز پیش  اعتراف کرد که دوباره بهم علاقه پیدا کرده. و من استادِ به روی خودم نیاوردنم.
سه سال و نیم از اون روزها گذشته. از پارسال کلی خاطره ساختیم با هم، با دوستاش، توی طبیعت، حتی توی قبرستون! و خندمون می گیره که وقتی با هم بودیم هیچ وقت به همچین جاهایی نرفتیم. البته اون موقع همه چیز خیلی فرق داشت. دیروز وقتی پشت فرمون بود و بهم گفت خیلی دوست داره دستم رو لمس کنه یاد سه سال و نیم پیش افتادم که منتظر بودم توی خیابون دستم رو بگیره، همیشه از نظر من اون دوستش که مسخرش می کردن رفتارش با دوست دخترش خیلی خوب بود، اما اون بهم گفت: "ببخش که دستت رو نمی گیرم. الان اصلا توی مـودِ دست گرفتن نیستم."
به قول مهستی: "دنیا که اینجوری نمی مونه همیشه / یه روز میای می گم نمی خوام و نمیشه
خیال نکن همیشه دلم برات می میره / یه روزی برمیگردی که دیگه خیلی دیره"

(:

  • ۹۵/۰۵/۲۴
  • • عالمه •

نظرات (۹)

به قول مهستی !!!
پاسخ:
(:
هعی...
پاسخ:
نبینم آه بکشی (:
چقدر قانع بوده طفلکی، آرزوش فقط لمس دست بوده :)
پاسخ:
آخه طفلی باید حد و مرزش رو رعایت کنه (:
  • بهار پاتریکیان D:
  • زمان همیشه خیلی چیزارو با خودش میبره ، ای کاش میشد برگشت به روزای خوبِ ..
    :)
    پاسخ:
    وقتی خیلی عمیق به گذشته نگاه می کنم میبینم اصلا روزای خوبی در کار نبوده!
    (:
    خوب چرا نموندید با هم؟! 
    البته فضول نیستم ؛)
    :)
    پاسخ:
    اختیار داری، این چه حرفیه.
    خودش نخواست. البته بعد از چند روز پشیمون شد ولی من وقتی برم واسه همیشه میرم. (:
    که دیگه خیلی دیره ... خیلی دیر ... :)
    پاسخ:
    خیلی!
    احتمالا تجربه اولش بوده!
    تجربه، ب نظرم تو این مورد لغت قشنگی نیست
    +تموم شدنایی ک تموم نمیشن روح ادمو بد میخوره! خیلی بد!
    پاسخ:
    نه، اتفاقا برعکس (:

    خیلی بد.
    یه روز برمیگردی که خیلی دیره :)
    پاسخ:
    خیلی دیر! (:

    دارم فکر میکنم، کاش یه هفته پیش، امشب، یکهو من ب ی آدم بی بازگشت تبدیل میشدم :)

    وچقدر همه چیز متفاوت تر میشد :)

    پاسخ:
    بی بازگشت؟ آره، همیشه باید به دیگران یک بار فرصت داد (:
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی