من هیچوفت باور نکرده م که علاقه ش نسبت به من تموم شده (هرچند یه ساله که اصلا به این موضوع اهمیت نمی دم). در طی این سه سال همیشه واسش اهمیت داشتم و درنتیجه نگرانم بود. این اواخر بیشتر همدیگر رو می بینیم. من هیـــچ حسی نسبت بهش ندارم اما از اینکه همیشه می خواد بدونه با کی ام و کجام، چیکار می کنم، حالم رو می پرسه، با اینکه دوست دختر داره ولی وقتی حالش بده می خواد با من حرف بزنه، از حسادت هاش، یا راجع به من حرف می زنه و همینطور راجع به قدیما می تونم بفهمم که هنوز بهم علاقه داره، وقتی لب ساحل راجع به پاهام که تا زانو بیرون از شلوار بود حرف می زد، راجع به رنگ لاک هام، یا وقتی دیروز راجع به ناخن دستم صحبت می کرد، از اینکه وقتی با دوستاشه و تا یکی حال من رو می پرسه فوری میگه تو به Aly چیکار داری؟؟ از اینکه سعی می کنه اونطوری باشه که من دوست دارم، از ساعت مچیش. از اینکه پارسال منو واسه جشن فارغ التحصیلیش که مجری برنامه بود دعوت کرد. البته خودش همین چند روز پیش  اعتراف کرد که دوباره بهم علاقه پیدا کرده. و من استادِ به روی خودم نیاوردنم.
سه سال و نیم از اون روزها گذشته. از پارسال کلی خاطره ساختیم با هم، با دوستاش، توی طبیعت، حتی توی قبرستون! و خندمون می گیره که وقتی با هم بودیم هیچ وقت به همچین جاهایی نرفتیم. البته اون موقع همه چیز خیلی فرق داشت. دیروز وقتی پشت فرمون بود و بهم گفت خیلی دوست داره دستم رو لمس کنه یاد سه سال و نیم پیش افتادم که منتظر بودم توی خیابون دستم رو بگیره، همیشه از نظر من اون دوستش که مسخرش می کردن رفتارش با دوست دخترش خیلی خوب بود، اما اون بهم گفت: "ببخش که دستت رو نمی گیرم. الان اصلا توی مـودِ دست گرفتن نیستم."
به قول مهستی: "دنیا که اینجوری نمی مونه همیشه / یه روز میای می گم نمی خوام و نمیشه
خیال نکن همیشه دلم برات می میره / یه روزی برمیگردی که دیگه خیلی دیره"

(: