خیالپرداز نادان

من یک پارادوکس بزرگم

خیالپرداز نادان

من یک پارادوکس بزرگم

خیالپرداز نادان

مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!

++ و بله! شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

+++ کوچ کرده از بلاگفا.

آخرین نظرات
  • ۲ ارديبهشت ۹۷، ۱۸:۴۰ - مسافر قلم
    ای کاش
پیوندهای روزانه

یک هفته ی رویایی

شنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۵، ۰۴:۲۹ ب.ظ

این چند وقت اخیر، به خصوص از وقتی Z2 خریدم، افتاده ام به جان گوشی و چیزهایی که اطرافم می بینم و بیشتر فکرم متوجه عکس گرفتن و پیدا کردن سوژه های خوب است. به همین دلیل نسبت به وبلاگم بسیار بی توجه بودم که از همین تریبون از ایشان عذر خواهی می کنم!

همیشه از دروغ متنفر بودم، چه دروغ شنیدن و چه دروغ گفتن. اهل دروغ گفتن نیستم، به همین خاطر حرف دیگران را باور می کنم، و از بابت گفتن حرف راست اتفاق های بدِ زیادی برایم پیش آمده اما پشیمان نیستم و همچنان اصرار دارم آدمِ درستی باشم. هیچ وقت نتوانستم آدم زرنگه ی داستان باشم. در چاخان کردن و زرنگ بازی تبحر نداشتم و مثل یک اسکول پوکر فیس زندگی کرده ام!
اما! در رابطه با خانواده خیلی فرق دارد! آن هم برای آدمی همچون من که بیشتر دوستانم پسر هستند! در این مواقع مشعل خلاقیت را روشن می کنم و از سر ناچاری چاخان هم می گویم! مثلا پارسا می شود پریسا، یا مهرزاد می شود مهرناز، و برای عده ای دیگر هم از اسامی هم کلاسی های دانشگاهم استفاده می کنم (مگر اینکه وجودشان در همین مورد خاص به دردم بخورد!)

یک هفته ای را تهران بودم، خانه ی دوستم. به بهانه ی کنسرت رفتم. راستش رفتن یا نرفتن به آن کنسرت هیچ اتفاق خاصی برای من نبود چون هیچوقت طرفدار راک ایرانی نبوده ام. یک ماه پیش خرید اینترتی بلیط را انجام دادم و قرار شد همراه یکی از دوستانم به تهران برویم. البته بماند که به دلیل تغییر برنامه اش فقط خودِ کنسرت را با هم بودیم، نه راهِ رفت و برگشت را. حدود 3 هفته این راز را از همه پنهان کردم و راجع به آن با کسی صحبت نکردم به جز همان دوستی که قرار بود در خانه اش بمانم. قرار بر این شد که دوشنبه بروم. شنبه به پدرم خبر دادم که بلیط خریده ام و قرار است با چند نفر از دوستانم با ماشین یکی از بچه ها به تهران برویم و در خانه ی آنها بمانیم. از اسامی حقیقی استفاده کردم. متاسف بودم که نمی توانم حقیقت را به پدرم بگویم چون یا اجازه نمی داد بروم یا تمام مدت نگران من می بود. آن هم پدری که هیچ وقت اجازه نداد دخترش شب را خانه ی هیچ کدام از دوستانش سپری کند!

ذهنم خیلی درگیر بود. یکی از اولین های زندگی من در آستانه ی اتفاق افتادن بود و تجربه ی بزرگی پیش رویم بود. ولی راجع به این مسئله در وبلاگم ننوشتم [کلیک]. خودم را آماده ی هر اتفاقی کرده بودم. حتی اگر پدر اجاز نمی داد هم می رفتم. برایم مهم نبود چه اتفاقی می افتد. فقط می خواستم هرطور شده این تجربه ی جدید را به دست بیاورم. از همان کودکی هیچوقت حرف زور را قبول نکردم!

و بالاخره رفتم. چقدر خوشحال بودم! چقدر خوش گذشت! تنها محدودیتم لباس هایی بود که باید در خیابان می پوشیدم. دو نفری غذا می پختیم. دو نفری خانه را تمیز می کردیم. دو نفری سریال تماشا می کردیم. دو نفری که مثل هم وسواسی بودند و حضور یکی آن دیگری را آزار نمی داد. دوست داشتم زندگی ام همیشه آنقدر آرام بود و دوست داشتنی، مثل زمانی که وقتی اکثر مردم خواب بودند ما در شهر قدم می زدیم. نه استرس بود و نه جنجال. دلم یک همچنین هم خانه ای میخواهد، یک شغل، یک زندگی با کمترین محدودیت و با بیشترین آرامش...

جدای این مسائل، من عاشق هوای خشک و آفتابی هستم. زمانی که اتوبوس از ترمینال به سمت رشت حرکت کرد بغضم گرفت. نمی خواستم و دوست نداشتم که برگردم!! شاید من تنها دیوانه ای باشم که از هوای تهران لذت می برد! من هوای شرجی ابری و باران نمی خواستم. زندگی پیش خانواده را هم نمی خواستم. هنوز هم همینطور. این ها باید در تعطیلاتم باشند یا سالی چند بار. من متعلق به اینجا نیستم...

  • ۹۵/۰۶/۲۰
  • • عالمه •

نظرات (۱۸)

اولین پستت بود دیدم طولانیه
پاسخ:
حالا کجاش رو دیدی! چندتا پست دارم که با رمان کوتاه رقابت می کنه! :))
من که آرزومه بعدِ سه سال بتونم حداقل یه دانشگاه خوب تو غیر از شهرِ خودمون قبول شم و مستقل باشم از اون به بعد . الان هم دارم زور میزنم که این سه سال زود تر تموم شه .
پاسخ:
نشد که دانشگاه رو برم یه شهر دیگه...
من از همین چند سال قبل چمدونمو خریدم دارم سالی یه بار با یه چیز پرش میکنم و آرزومه برم شمال زندگی کنم بعد تو عاشق هوای آفتابی ای؟!!


+ازین دونفریا ازین دو نفریا[ایموجی اون کلهه که دوتا قلب از تو چشاش زده بیرون]
پاسخ:
یه حقیقتی وجود داره و اونم اینکه وقتی یه چیزی مدام جلوی چشمت یا دم دستت باشه واست عادی میشه.
دخترخاله های من از بچگی تهران زندگی کردن و با نظر تو خیلی موافق بودن. اما طی این 5 سال که دارن گیلان زندگی می کنن به این نتیجه رسیدن که شمال فقط واسه تفریح خوبه، نه زندگی.
البته سلیقه ها فرق داره. من عاشق شهرهای مدرن و بزرگم. فرق رشت و تهران مثل فرق لس انجلس و نویورکه!
:|
دست خودم نیست که فکرم مریضه هااا
پاسخ:
مگه چه فکری کردی؟! :))
واااو! و وقتی ک عالمه بَداَس میشود :))) الـان باید اون آهنگ معروفه ی اسنوپ داگ پلی شه :))
اینکه تنهایی با دوستات بری یه شهر دیگه خیلی باید باحال باشه . باحالــااا! ^.^

بیا دستی بکش بر سرم شاید حاجت بگیرم :))
پاسخ:
اکچلی تنها رفتم D:

:))
بعضی وقتا تا از چیزی دور نشی قدرشو نمیدونی مثلا خونوادتو 
ولی از قدیمم گفتن دوری و دوستی 

پاسخ:
قبول دارم اما بستگی داره چقدر به اون چیز علاقه داشته باشی.
دوری و دوستی خیلی خوبه.
همراه مورد اعتماد داشتن سخته , متاسفانه امتحان پس دادن  همراه زمان بره و اگه موفق نباشه اونقدر ناخوشایند میشه که دیگه دوست نداری از گوشه اتاقت جدا بشی
امیدوارم ب شرایطی ک میخوای با اگاهی کامل برسی (فارق از نگاه جنسیتی گفتم)

غیر مرتبط: کتابی ک به قوی شدن ترجمه کمک کنه مخصوصا عبارت هایی ک فنی هستند یا عبارتایی ک تو ترجمه پر تکرارن یا اینطور چیزا سراغ ندارین
پاسخ:
آره درسته.
ممنون.

اول از همه کتاب «نخستین درس های ترجمه» رو پیشنهاد میکنم، از «فرزانه فرح زاد». کتاب کم حجم و مفیدیه و واسه شروع خیلی خوبه.
«از پست و بلند ترجمه»، کریم امامی
«اصول و مبانی نظری ترجمه»، دکتر طاهره صفارزاده
«ترجمه و مترجم»، غلامرضا رشیدی.
اَ اَ اَ :) فقط میتونم بگم کلی حسادت میکنم :)))
میدونی منم کارای جسورانه ی زیادی تو زندگیم کردم، اما همیشه ی خدا مثل احمقا استرس و نگرانیم نمیذاشت ک لذت ببرم از کارام!!! بماند که چقدر بعدشم غصه خوردم که خب احمق! تو که تا اونجاش رفتی باز اون اُمُل بازیا چیه درمیاری :|
منم باهات موافقم که تهران چقدر خوبه :) منی که تو شهرِ بی امکانات بودم میدونم چی میگی :)) و بازم تبریک میگم :))) و برات کلی روزای خوبِ دیگه ی اینطوری آرزو میکنم :))
پاسخ:
ای جان :))
آره منم قبلا خیلی استرس داشتم. یعنی کوفت میشد همه چی :|
واهاهااااای مرسی که درک میکنی :')
ممنون ممنون ^__^ همچنین برای شما ♥
یکـی از محشر ترین سفر ها سفرای تنهایی یا با دوستاته (دوستای قابل تحمل)
تجربش کردم چندین بار واسه همین درکت میکنم چه حسی داشتی ^^
پاسخ:
اون که قابل تحمل نیست که دیگه دوست نیست :دی
سلام خانوم عالمه 
من وبلاگ شما و این وبلاگرو خیلی دنبال میکنم
وبلاگ خوبیه 
آدرسش رو میذارم برید ببینید
www.doctrin.blog.ir
پاسخ:
سلام آقای رضا.
انصافا چرا وبلاگ من رو دنبال می کنی؟ یعنی چطور میشه آدم مطالبی رو بخونه که باهاش مخالفه؟
وبلاگ شماست؟
  • زهیر خنیاگر
  • یک زندگی با کمترین محدودیت و با بیشترین آرامش ... من این زندگی رو برا خودم بیرون از ایران میبینم ...
    پاسخ:
    اون که 100درصد.
    عزیزم..میفهممت..
    یاد فیلم دختر افتادم که میخواست هرجور شده بره تهران علی رغم مخالفت:-)
    پاسخ:
    مرسی فرفری جانم :')
    یه هفته ی رویایی ات بشود یه عمر رویایی قشنگم :*


    فقط یک وسواسی میتواند با یک وسواسی راحت زندگی کند. اینو من خوووب میفهمم...

    پاسخ:
    جادوگر من ♥___♥

    عاشقتم دیگه ^-^
    اصولا شمالیا بعد یه مدت زده میشن:)
    پاسخ:
    شاید من جز معدود شمالی هایی باشم که بارون رو دوست ندارم :)
    من واقعا میفهمم چی میگی! منم دقیقا دلم نمیخاد جایی باشم ک هستم ، واسه همین الان دارم لحظه شماری میکنم برم داتشگاه و دیگه ب این شهر برنگردم ‎:(‎
    کاش میشد واقعا. ینی کاش بشه ک بتونم اونحا کار گیر بیارم و دیگه هیشوخ برنگردم :-<
    پاسخ:
    مرسی که منو میفهمی! :')
    ممنون واسه راهنمایی
    پاسخ:
    خواهش می کنم :)
    اخ اخ این چاخان گفتن به خاطر اینکه بیشتر دوستات پسرن رو کاملا درک میکنم چون خودمم همین وضعو دارم :))) حتی واسه یه دوساعت بیرون بودن با دوستامم باید کلی اسامی دختر اختراع کنم یا از اسم هم کلاسیایی استفاده کنم که سلام و علیک هم به زور داریم با هم !! :))))
    پاسخ:
    ژون دیگه، بزن قدش! :)))
  • مجسمه ی متحرک
  • تجربه ی زیسته ی ما دخترای ایرانی...شاید با کمی بالا و پایین.
    خوب بود
    پاسخ:
    :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی