این چند وقت اخیر، به خصوص از وقتی Z2 خریدم، افتاده ام به جان گوشی و چیزهایی که اطرافم می بینم و بیشتر فکرم متوجه عکس گرفتن و پیدا کردن سوژه های خوب است. به همین دلیل نسبت به وبلاگم بسیار بی توجه بودم که از همین تریبون از ایشان عذر خواهی می کنم!

همیشه از دروغ متنفر بودم، چه دروغ شنیدن و چه دروغ گفتن. اهل دروغ گفتن نیستم، به همین خاطر حرف دیگران را باور می کنم، و از بابت گفتن حرف راست اتفاق های بدِ زیادی برایم پیش آمده اما پشیمان نیستم و همچنان اصرار دارم آدمِ درستی باشم. هیچ وقت نتوانستم آدم زرنگه ی داستان باشم. در چاخان کردن و زرنگ بازی تبحر نداشتم و مثل یک اسکول پوکر فیس زندگی کرده ام!
اما! در رابطه با خانواده خیلی فرق دارد! آن هم برای آدمی همچون من که بیشتر دوستانم پسر هستند! در این مواقع مشعل خلاقیت را روشن می کنم و از سر ناچاری چاخان هم می گویم! مثلا پارسا می شود پریسا، یا مهرزاد می شود مهرناز، و برای عده ای دیگر هم از اسامی هم کلاسی های دانشگاهم استفاده می کنم (مگر اینکه وجودشان در همین مورد خاص به دردم بخورد!)

یک هفته ای را تهران بودم، خانه ی دوستم. به بهانه ی کنسرت رفتم. راستش رفتن یا نرفتن به آن کنسرت هیچ اتفاق خاصی برای من نبود چون هیچوقت طرفدار راک ایرانی نبوده ام. یک ماه پیش خرید اینترتی بلیط را انجام دادم و قرار شد همراه یکی از دوستانم به تهران برویم. البته بماند که به دلیل تغییر برنامه اش فقط خودِ کنسرت را با هم بودیم، نه راهِ رفت و برگشت را. حدود 3 هفته این راز را از همه پنهان کردم و راجع به آن با کسی صحبت نکردم به جز همان دوستی که قرار بود در خانه اش بمانم. قرار بر این شد که دوشنبه بروم. شنبه به پدرم خبر دادم که بلیط خریده ام و قرار است با چند نفر از دوستانم با ماشین یکی از بچه ها به تهران برویم و در خانه ی آنها بمانیم. از اسامی حقیقی استفاده کردم. متاسف بودم که نمی توانم حقیقت را به پدرم بگویم چون یا اجازه نمی داد بروم یا تمام مدت نگران من می بود. آن هم پدری که هیچ وقت اجازه نداد دخترش شب را خانه ی هیچ کدام از دوستانش سپری کند!

ذهنم خیلی درگیر بود. یکی از اولین های زندگی من در آستانه ی اتفاق افتادن بود و تجربه ی بزرگی پیش رویم بود. ولی راجع به این مسئله در وبلاگم ننوشتم [کلیک]. خودم را آماده ی هر اتفاقی کرده بودم. حتی اگر پدر اجاز نمی داد هم می رفتم. برایم مهم نبود چه اتفاقی می افتد. فقط می خواستم هرطور شده این تجربه ی جدید را به دست بیاورم. از همان کودکی هیچوقت حرف زور را قبول نکردم!

و بالاخره رفتم. چقدر خوشحال بودم! چقدر خوش گذشت! تنها محدودیتم لباس هایی بود که باید در خیابان می پوشیدم. دو نفری غذا می پختیم. دو نفری خانه را تمیز می کردیم. دو نفری سریال تماشا می کردیم. دو نفری که مثل هم وسواسی بودند و حضور یکی آن دیگری را آزار نمی داد. دوست داشتم زندگی ام همیشه آنقدر آرام بود و دوست داشتنی، مثل زمانی که وقتی اکثر مردم خواب بودند ما در شهر قدم می زدیم. نه استرس بود و نه جنجال. دلم یک همچنین هم خانه ای میخواهد، یک شغل، یک زندگی با کمترین محدودیت و با بیشترین آرامش...

جدای این مسائل، من عاشق هوای خشک و آفتابی هستم. زمانی که اتوبوس از ترمینال به سمت رشت حرکت کرد بغضم گرفت. نمی خواستم و دوست نداشتم که برگردم!! شاید من تنها دیوانه ای باشم که از هوای تهران لذت می برد! من هوای شرجی ابری و باران نمی خواستم. زندگی پیش خانواده را هم نمی خواستم. هنوز هم همینطور. این ها باید در تعطیلاتم باشند یا سالی چند بار. من متعلق به اینجا نیستم...