خیالپرداز نادان

من یک پارادوکس بزرگم

خیالپرداز نادان

من یک پارادوکس بزرگم

خیالپرداز نادان

مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!

++ و بله! شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

+++ کوچ کرده از بلاگفا.

آخرین نظرات
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۷، ۱۹:۲۷ - :-)
    :-((...
پیوندهای روزانه

میم

چهارشنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۰۷ ب.ظ

دم درب ورودی ایستادم. دوستم جلوتر رفت تا از آقای نگهبان، یا شاید هم سرایه دار مسجد، بپرسد که آیا می شود از سرویس بهداشتی مسجد استفاده ی عمومی داشت یا خیر؟ جوابش مثبت بود. خوشبختانه هیچکدام آرایش نداشتیم. کلاه آفتابی ام را در دست گرفته بودم. شال هایمان را کشیدیم جلو. کفش هایمان را دم در درآوریم و همانجا گذاشتیم و نمی دانم بعد از چند وقت اما بعد از یک مدت بسیار طولانی، شاید دو سال (مراسم سالگرد عموی کوچکم)، به مسجد رفتم. همچنان بوی جوراب می داد. به قول دوستم "اصلا مسجده و بوی جوراب!!". مثل گذشته هنوز دمپایی های آبی برای سرویس بهداشتی دم در بودند. همچنان که خودم را در آینه نگاه می کردم یاد 6 سال قبل افتادم که نگهبان آمورش و پرورش جلوی من و همین دوستم را گرفته بود که "شما که مقنعه داری می تونی بری تو، اما دوستت که شال گذاشته نه!!" اما این آقای نگهبان نه تنها حتی یک کلمه به ما حرفی نزد، و مثل آن نگهبانِ گستاخ نبود که سرتا پای ما را برانداز می کرد، بلکه حتی نگاهی بیشتر از یک ثانیه به چهره ی ما نداشت! آن وقت گشت ارشاد در خیابان به جان ملت می افتد که "چرا کلاه گذاشتی؟! موهات چرا اون رنگیه؟!" و حتی بدتر از این، برای تماشای تئاتر در سالنی که متغلق به وزارت فرهنگ و ارشاد است ما را داخل راه نمی دهند چون آستین های مانتوی من بالا بود و موهای بافته شده ی دوستم از پشت شالش بیرون بود! که البته 5 دقیقه ی بعد در کمال ناباوری دختری را می بینیم با پوست برنزه، آرایش غلیظ، شلوار کوتاه و زنجیری در مچ پا، آستین مانتویش به صورت فابریک تا آرنج، با موهای رنگ شده ی جو گندمی که تا کمرش از پشت شال بیرون ریخته، رو به روی ما راه می رود و من دوستم فقط بر و بر به هم نگاه می کردیم!!! کسی چه می داند؟ احتمالا خیابان ها، سالن تئاتر وزارت فرهنگ و هنر ارشاد و دانشگاه ها مقدس تر از مساجد هستند!!!

قبل از بیرون آمدن کمی به قضیه هیجان اضافه کردم و گفتم "الی فک کن کفشامون نباشه!!". دوستم خندید و گفت: "منکه تازه یه کفش دیگه خریدم :دی". گفتم: "عجب آدمیه ها! می دونه این کتونی رو تازه خریدم :))".

کفش هایمان سر جایش بود. از آقای محترم تشکر کردیم و موقع بستن بندهای کفشم به این فکر می کردم که چرا درب توالت عمومی قفل است؟ و اصلا چرا ساعت 9 تعطیل می باشد؟! شاید به قول دوستم "لابد فقط توی ساعات اداری میشه مراجعه کرد!!" و اینکه متاسف شدم که من هم مثل خیلی از آدم های دیگری که آمدند و رفتند صرفا به خاطر استفاده از سرویس بهداشنی پایم را در این مکان گذاشتم...

  • ۹۵/۰۶/۲۴
  • • عالمه •

نظرات (۱۴)

مسجد:))حس خوبیه
پاسخ:
:دی
آره ولی اگه بوی جوراب نده بهتره.
((: مسجد واسه من همیشه بوی گلاب میده چرا منبوی جوراب حس نمیکنم
پاسخ:
خوش به حالت پس! :ذی
اینا چرا فک میکنن اسلام اینطوری عه ؟ کشور اسلامی یعنی این ؟ یعنی همه زن‌ها و دخترها باس یه چشمی بیان تو خیابون ؟
به قولِ روحانی نمیشه که با زور کسی رو فرستاد بهشت :/
اینا فک میکنن اگه هزارجور لباس بپوشی تا خدایی ناکرده نامحرمی یه جا تو ببینه مستقیم تو جهنمی :/ خودشون هم میدونن ها درست نیس ولی نمیدونم چرا اینجوری عمل میکنن :((
بعد میگن چرا میگن ما جهانِ سومیم ؟
بعضی وقتا چیزایی میبینم که شرمم میاد بگم ایرانی‌عَم و مسلمون :(
پاسخ:
واقعا درست گفته. اتفاقا زور نتیجه ی عکس میده.
ایکاش اندازه ی حرفایی که می زدن خوب بودن. متاسفانه یه عده ی زیادی دروغ گفتن رو خوب بلدن :)
میفهمم...
ببخشید درد و دلم رو اینجا خالی کردم :(
پاسخ:
اصلا کجا بهتر از وبلاگ من واسه این حرفا :)
مسجد ! ، خیلی وقته نرفتم !!
فقط برای ندیدن آدمای جانماز آبکش دوروی بادمجان دورقاب چین :|
پاسخ:
"آدمای جانماز آبکش دوروی بادمجان دورقاب چین"!!! :))))
واااای خدا بوی جورابش سرسام آوره :| اما اونم از یجایی ب بعدش طبیعی میشه :))
اینایی ک اعتقاداتشون واقعا قویه نه الکی، خیلی آدمای دوسداشتنی ای هستن :))
پاسخ:
آره، بینی انسان زود به بو عادت می کنه!
کاری هم به دیگران ندارن -_-
عکــس پروفایلــتو دوس دارمـ !
پاسخ:
اونم شما رو دوست داره ^_^
بوی جورابو خوب اومدی خخخخ

پاسخ:
:دی
خیلی وقته مسجد نرفتم
یادمه سحرای ماه رمضون ی دوره خاصی میرفتم مسجد
حیاط مسجد نسیم خنک صدای اب توی حوض , ی خلوت خاص
دلم خواست دوباره , مرسی ی خاطره خوشو زنده کردی
پاسخ:
خواهش می کنم :)
  • عای عم بــــهـــــار D:
  • منم خیلی وقته نرفتم .. از محرم تقریباً .. :)
    پاسخ:
    نزدیک یه سال.
    وااا!دیگه به رنگ موی مردم هم کار دارن؟! :))))

    عکست ^_____^
    پاسخ:
    آره :/

    ^____^
    به امید اینکه یه روزی بالاخره کسی کار به پوشش شخصیمون که کاملا به خودمون مربوطه نداشته باشه -_-
    حراست دانشگاه هم یه بار به من و دوستم گیر داد گفت موهاتون خیلی بیرونه. موهای هیچکدوممون هم رنگ شده نبود. دو دقیقه بعد یه دختره با موهای سبز از جلوشون رد شد هیچی نگفتن بهش :|||
    قیافه ما : o_O
    :))))
    پاسخ:
    به امید اون روز -_-
    دیوونه ن بابا :|
    باز مسجدای شمال بدترن! با به فردی که باهاش اومدم شمال مجبور شدم برم مسجد! مسجد نبود! پایگاه سیاسی بود! تعجب برانگیز ترین قسمتش برا من سه تا الله اکبر آخرش بود که وصلش میکردن به (...)
    داشت عوقم می گرفت!
    پاسخ:
    از بدشانسی ما توی قلب شمالیم!
    دیروز تولد یک سالگی وبلاگتون بوده :))
    مبارکه...دی:
    پاسخ:
    ای وااای! این همه منتظر بودم که راجع بهش چیزی بنویسم اما آخرشم زمان رو فراموش کردم :|
    ممنون بابت دقت و یادآوری :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی