علیرغم اینکه صبح خواب ماندم اما به باشگاه رسیدم. طبق معمول هواشناسی را چک کردم تا بدانم باید چه بپوشم (هرچه باید اینجا رشت است و آسمانش دمدمی مزاج!). بعد از تمرین که گرمم بود مانتوی چریکی تازه ام که به علت گشادی کمی به فاک فرستادمش را درون کوله ام گذاشتم و به همان تونیک نوک مدادی که تا بالاتر از ران پایم می رسد و سه قمست آستینش با تور مشکی به هم دوخته شده و دو طرف پهلوهایش کمی بلندتر است اکتفا کردم. کلاه آفتابی که زیرش قطعا شال داشتم و هردو مشکی رنگ، سرم بود و کوله به پشتم، قمقمه ی آب که در جیب بغل کوله، به همراه skinny jeans مشکی که برای اولین بار لبه هایش را 2 تای باریک زدم و برگرداندم، و در نهایت کتانی محبوبم Vans مشکی را پوشیده بودم. از آنجایی که خواب مانده بودم وقت نشد که تخم مرغ و سیب زمینی بپزم و علیرغم اینکه این موضوع را به برادرم گفته بودم به احتمال 90 درصد مطمئن بودم که همچین لطفی را در حقم انجام نداده. به خصوص که گفته بودم جهت یادآوری تماس میگیرم اما چون زمانم محدود بود و مشغول تمرین بودم یادم رفت. موقع برگشتن پیاده آمدم و به خانه زنگ زدم تا مطمئن شوم که حداقل تن ماهی داریم و م بعد از تمرین از گرسنگی نخواهم مرد! اما خب نداشتیم و مجبور شدم که بخرم. مشغول چپاندن گوشی ام داخل آن یکی جیب کوله ام بودم و همرمان داشتم از کنار زیتون فروشی رد می شدم، مغازه های زیتون فروشی شهر ما درب و شیشه ندارند شهر شما را نمی دانم!، که ناگهان فروشنده با حرکت سرش مرا به مشتری نشان داد و پرسید: "این خارجیه؟؟". طبق معمول خودم را به نشنیدن زدم و رد شدم. اما خب خیلی دلم می خواست برگردم و در جوابش بگویم: "!Yesss babe, I am" :))


پ.ن: «عالی خارجی» لقبی است که دایی کوچیکه برایم انتخاب کرده ^_^ گاهی هم میگوید «عالی امریکایی» :دی

پ.ن2: به لطف شما دوستان در روز مگس می پرانم و شب ها وقت سر خاراندن ندارم چون همگی با هم شب ها می نویسید! :| البته من همان روزها می خوانمتان! :)))

پ.ن3: برنامه ی تمرینی به همراه مگنتی که جا گذاشته بودم را گرفتم و به این فکر می کردم که اگر مربی سابقم هم دیده باشد؟!