دفعه ی بعد که موقعیتی پیش آمد، یا اگر روزی دوباره عاشق شوم به او می گویم که دوستش دارم و فرقی ندارد که در خیابان باشم یا کافه. حتما می بوسمش. عشق احساس است، ریاضی که نیست! ولی من احمق بودم که دو سال پیش نشستم و دو دوتا چهارتا کردم و هی سر خودم را شیره مالیدم که "نه بابا، این پسره دوستته! من که به مشاورم قول دادم فعلا با کسی دوست نشم! اصلا فقط فک میکنی که بهش علاقه داری!" و هی از خودم نمی پرسم که "واقعا بهش علاقه داری؟؟". و من با این حرف ها هی جلوی چشمانم را گرفتم و ابراز علاقه اش را هم نادیده. این شد که دو سال گذشت و هیچ وقت زبانم به ابراز احساسم نچرخید. این شد که تا چند ماه دیگر دوباره از ایران میرود، برای همیشه، و من می مانم و زمانی که برای همیشه سوخت. کاش من نمانم و یک عمر پشیمانی...