خونه ی مامان خیلی کوچیکه. یه دونه اتاق خواب داره و آدم اصلا privacy نداره :| پریروز علیرضا زنگ زد. اصلا انتظار نداشتم صدای رفیقی رو بشنوم که ته ته جنوب ایران داره دوره ی سربازیش رو میگذرونه! ولی خب اصلا نتونستم راحت حرف بزنم باهاش و قرار شد که دیروز ساعت 1:30 به بعد بهم زنگ بزنه اما نزد :| با گوشی یکی از دوستاش زنگ زده بود. خب من نتونستم به اندازه ی دلخواه خرذوق بشم :( حالا مامان که احساس میکنه من 14 سالمه هی راجع بهش سوال میپرسه. میگم مادر من دوستمه. میگه خب حالا چرا به تو زنگ زده بود؟؟ من :| خب دوستیم دیگه #ناله_کردن
یعنی مامان نسبت به 10 سال پیش ذره ای تغییر نکرده و از اون بی منطق هاست که نمیشه 2 کلمه باهاش حرف زد. منم در برابر تمام غر زدن هاش و نصیحت های بی مورد و بی معنیش فقط سکوت می کنم. زمانی هم که خیلی مودبانه میگم باشه، میشه 2 دقیقه تنهام بذاری؟ میگه تو خیلی زود عصبانی میشی :| #کوبیدن_سر_به_دیوار  خب تو یک ساعته داری روی روان من اسکیت بازی میکنی #گریه
خیلی خوشحالم که بابام دیگه اونطوری نیست و اگر ذره ای منطقیه به خاطر اون فلسفه و منطقی هست که خونده :|
حتی فکر کردن به این جریانات هم حرصم رو درمیاره :| وای وقتی به این فکر میکنم که مادر اینجانب دقیقا یکی از اون آدمای معمولیه حس خفگی بهم دست میده.

من در حد فاصله ی زمین تا ماه تغییر کردم و جالبه که مامان اینا رو نمیبینه! اصلا فازش رو درک نمی کنم.


پ.ن: خواننده های محترم شما در رابطه با این مطلب آزادی بیان ندارید و از سمت من این اجازه رو ندارید که ندیده و نشناخته قضاوت کنید.
بدون تشکر.