نمیدونم چه مرگمه! خو منکه کم حرف هستم، گاهی بیخود فکر می کنم یکم بیشتر حرف بزنم! حالا بیا و جلوی این مغزِ پر از باگ رو بگیر! با نهایت ادب و عذرخواهی، می زنم می رینم به همه چی! یعنی حد وسط ندارم دیگه. یا صفرم یا صد. یا نمی گم یا بیش از حد می گم. گاهی نباید کنترلم دست خودم باشه، یکی دیگه باید کنترلم کنه که اینقد به زندگیم گند نزنم! مسئله ی دیگه ای هم که وجود داره اینه که اگه ازم بپرسین داری با زندگیت چیکار می کنی؟ می گم I have no idea! معلوم نیست با این حجم از خیالپردازی و اینترنت گردی و گوش دادن به موزیک های تکراری و حتی گشادی در اون حد که حتی لیرکسشونم حفظ نمی کنم قراره به کجا برسم! به جایی رسیدم که بعد از یه ربع کار فکری خسته میشم! دارم می میرم که دوباره نقاشی بکشم اما همه ی کارام نصفه یه گوشه افتادن! اون از پلنرم که کلی پاش خرج کردم و پاش نموندم، اینم از برنامه های ساده ترم که باز پاشون نموندم! چقد دلم میخواد یکی می بود که دوتایی اهرم فشار هم بودیم! و چقدر دلم می خواد که دیگه تو این خونه نبودم. و همچنین دلم خیلی می خواد که یه شهر دور، حتی یه کشور دور می بودم. زندگی فعلی ساکس!