کارم تقریبا تمام می شود. هایده در حال خواندن است. جاروبرقی را سر جایش می گذارم. باورش سخت است ولی برادرم با قد 196 سانتی متری اش روی مبل تک نفره ولو شده است. درحال بیرون آمدن از اتاق هستم. بشکن می زنم و به صورت خیلی ریز می رقصم: "بعدِ یه عمر صبوری کنارم میاد!" خنده ام می گیرد. برادرم را نگاه می کنم: "من یه طوری خوشحالم که انگاری واقعا داره بعدِ یه عمر صبوری کنارم میاد! برم به زندگی سینگل گونه م ادامه بدم بابا!!" هر دو می خندیم و نمی خواهم فکر کنم که نداشته هایم چقدر زیادند...