تقریبا همیشه از آن دسته آدم هایی بوده ام که از قدم برداشتن می ترسیدم. تقریبا همیشه نیاز داشتم که کسی هُلم بدهد. تقریبا همیشه لازم بوده که کسی باشد و دستم را بگیرد. تقریبا همیشه صدای خودم که می گفت "تو از پسش برمیای" کافی نبوده و باید صدای سوم شخصی را می شنیدم که بپرسد "از چی می ترسی؟" و من هیچ وقت جوابی نداشتم که چرا می ترسم و اصلا از چه چیزی می ترسم!؟
اینکه چرا مثل لاک پشت حرکت می کنم مثل یخ شفاف است! یکی باید باشد. فرقی ندارد چه کسی، فقط یکی باشد که جرقه که هیچ، بلکه آتش بزند و یخم آب شود! یکی که صدای کلمات شاید نداشته ام باشد. اما از بچگی هیچ کسی نبوده. "نبودن"ها حسرت همیشگی زندگی ام بوده اند، از همان کودکی. از همان وقتی که به جای بازی کردن با دوستانِ نداشته ام روی ایوان دراز می کشیدم و به حرکت ابرها نگاه می کردم و سعی می کردم هر تکه را شبیه موجودات واقعی و خیالی در نظر بگیرم. یا از همان وقتی که پای برنامه های خلاقانه و هنری تلویزیون می نشستم و دورم را به جای دوستانِ نداشته ام با کاغذ مقوا و چسب پر می کردم و کاردستی درست می کردم و نقاشی می کشیدم. از همان اولش باید یکی می بود که شریک لحظه های زندگی ام باشد، که خاطره بسازیم، که تا آخرش باشد، که وقتی بزرگ شدیم یادش بخیرِ بعد از "اون روز رو یادته؟!" داشته باشیم. تا شب ها را در اتاق هم بگذرانیم، پچ پچ کنیم و مادرهایمان غر بزنند که "بگیرین بخوابین! فردا مدرسه دارین!". از همان وقتی که دلم می خواست کلاس های تابستانی، و بعدا همه فصلِ سالم را با او بگذرانم. اما خب نبود! یا کم بود، یا دیر بود، یا در زمان اشتباهی بود یا اصلا خودش اشتباهی بود!
و همین باعث شده که در میانه ی بیست و چهار سالگی از به دوش کشیدن رویاهای یخ زده ام خمیده شده ام! همین ها از من یک خیالپرداز ساخت!