گاهی تبدیل میشم به یه آدمی که خودشم خودش رو درک نمیکنه. [داری به خودت دروغ میگی! تو میدونی چته! فقط بهش اعتراف نمیکنی. میدونی چرا؟ چون تو خیلی مغروری!!] گاهی یه سری احساسات دفن شده جون میگیرن و میان بیرون، میان بالا. نمیدونم چی از جونم میخوان. انگار میخوان ثابت کنن اون آدمی نیستم که فکر میکنم. یا مثلا میخوان به بقیه ثابت کنن که من خیلی مزخرفم. مزخرف تر از اون چیزی که به نظر میام.
گاهی چشام خیلی سنگین میشن. مشکلشون خواب نیست. حتی اگه تمام روز رو بخوابم سیر نمیشن، بازم میخوان.
نمیدونم از کِی شروع کردم به پوسیدن. از اینکه دیگه چیزی ذوق زده م نکنه. از اینکه از چیزی خوشحال نشم.
نمیدونم از کِی اما از یه روزی احساساتم شروع کردن به مردن. حالا دیگه می تونم با یه صورتِ خالی از احساس بشینم رو به روی هر کسی و اصلا هم متوجه نشه چه مرگمه. نمیدونم از کِی اینقدر توی سانسور کردن احساساتم ماهر شدم. ولی خب یه جاهایی شکست خوردم. مثل همون مُرده هایی که از خاک اومدن بیرون. یا مثل چشام که همیشه حرف میزنن، خیلی هم حرف میزنن. مثل زمانی که وقتی بغلم میکنن یا میبوسنم میگن که نگاهِ الانت فرق داره. لبام رو یادم رفت، اونا هم انگار زیاد حرف میزنن که بهم میگن این لبخندت با چند دقیقه پیش فرق داره. ولی دستام هنوز همون مزخرفایین که بودن. هنوز مشکل دارن که به حیوونا دست بزنن. از اون بدتر هنوز مشکل دارن که مثل آدم کسی رو نوازش کنن. احتمالا یه قسمت از مغزم اتصالی داره.
نمیدونم از کِی اینقدر خودکفا شدم اما دیگه مشکل دوست و تنهایی رو ندارم.
انگار من هیچی رو نمیدونم...


پ.ن: زیر عکسم از همون اول نوشتم "آنچه در ذهنم میگذرد". لطفا اگه تحمل چسناله های بنده رو ندارید با احترامات فائقه کلّا نخونید منو. خیلی بهتره از اینکه هی بگید پست هات شبیه توییت شده، یه پست درست حسابی بذار که بحث کنیم، مطلب فلان طور بنویس که جنجال برانگیز باشه. یادتون باشه همینیه که هست. این وبلاگ منه. وبلاگ شخصی. چرت و پرت مینویسم توش. باید منو راضی کنه نه دیگران رو. هرکی هم که میخونه این کلمات بی ارزش رو، ضمن اینکه تعجب میکنم، ممنونم از حضورش که دلگرم کننده ست حتی اگه ندونم کیه.