فقط جوراب استخوانی رنگم را پوشیده بودم. طبق معمولی کوهی از لباس‌های کوچک نشسته داشتم. کشوی وسطی را باز کردم و آخرین تمیزشان را برداشتم. ربانِ ظریفِ مشکیِ هم‌رنگِ خودش مثل همیشه بعد از شستن بهم ریخته بود. از تابستان که خریدمش برای مثل اول بستنش وقت نگذاشته بودم چون همیشه عجله دارم و دیرم شده. این بار ربانش را به سبک دیگری بستم. یک لحظه مکث کردم. شده بود مثل روز اولش. حالا بندهای ضربدری‌اش روی حلقه های نقره‌ای‌اش می‌رقصید. وقت این بود که تنم کنمش. قبلش جورابم را درآوردم. رو‌به‌روی آینه ایستادم. بندهای باریک توری‌اش درست جایی قرار گرفت که باید؛ روی استخوان لگن. چقدر ظرافت این طرح را دوست دارم. دوباره کشوی وسطی را باز کردم. گارتر گیپور مشکی رنگم را برداشتم که انلاین خریدمش. قرار بود گیره‌هایش هم مشکی باشد نه گلبهی. ولی دیگر خسته‌تر از آن هستم که بخواهم که بابت چنین موضوعاتی جنس را پس بفرستم یا بحث کنم. گارتر را هم تنم کردم، همانی که همیشه درون کشویم بوده و کسی جز خودم آن را ندیده. جوراب پنتی را دوست ندارم. ترجیح می‌دهم پاهایم آزاد باشند. گارتر را به تنهایی دوست دارم. بندهایش را کمی پاین کشیدم و رهایشان کردم. کمی به سمت جلو خم شدم و به کمرم قوس دادم. آهنگ Bang Bang اریانا را می‌خواندم. می‌دانی؟ اتفاقا اصلا به تو فکر نکردم. باید کسی می‌بود اما مهم نیست که نیستی. اتفاقا امروز متنی را خواندم که فهمیدم لیاقتش را نداری که به تو فکر کنم. گارترم را درآوردم. لباسم را پوشیدم و اصلا هم ناراحت نبودم که کسی نیست که مرا اینطوری ببیند و قند در دلش آب شود.