تجاوز که فقط جسمی و جنسی نیست. همین که می‌بینم تا من چیزی نگم اطرافیانم (که واقعا نمی‌تونم بهشون بگم «دوست») هیچ‌وقت پیشنهاد نمی‌دن که قرار بذاریم و بریم بیرون، همین میشه تجاوز روحی و احساسی. همون موقع که خودت رو توی جاده‌ی رابطه‌های یک طرفه می‌بینی دردش رو حس می‌کنی. یا اون موقع که همیشه تو اونی هستی که اول حالشون رو می‌پرسی و لفظ می‌دن که بریم بیرون، دلم برات تنگ شده.
دوست دارم یکی باشه که وقتی باهامه مث من گوشیش رو روی سکوت کامل (Do not disturb) و داخل کیفش بذاره و اون یک ساعتش رو واقعا با من بگذرونه. یکی که موقع خداحافظی به قرار بعدیمون فکر کنه. ولی اکثرا می‌خوان تایم بگذرونن باهات چون حوصله‌شون سر رفته. چون دیگران وقتِ خالی نداشتن که باهاش برن بیرون. همون موقع که می‌بینم به اجبار دارم منزوی و تنهاتر بشم، دقیقا همون موقع روحم خراش برمی‌داره. احساسم زخمی میشه. و هی درد می‌کشم...