همه‌ی راه‌هایی که به ذهنش رسید را امتحان کرد. فایده‌ای نداشت. سنگینی عجیبی را در سر و گردنش احساس می‌کرد. خوب می‌دانست که چه مرگش است! هورمون‌هایش کم‌کم داشتند می‌ریختند به‌هم و حالا بیشتر از قبل دلش می‌خواست گریه کند! همیشه همین‌طور بود. وقتی نقطه‌ی ماکسیمم عصبانیت را رد می‌کرد گریه‌اش می‌گرفت. وقتی در اوج عصبانیت بود و صدای «هارش»ش گوش فلک را کر می‌کرد گریه‌اش می‌گرفت. و خودش متنفر بود از این ویژگی. درست مثل وقتی که در اوج بگومگو خنده‌اش می‌گرفت! دلش می‌خواست گریه کند که چرا راه درست را پیدا نکرده. دلش می‌خواست سرش را آنقدر به میز و دیوار و هرجایی بکوبد که مغزش پخش زمین شود! که تاریخ با خونش بنویسد دختری فوبیای نتوانستن داشت!
شماره‌ای ناشناس. جواب داد. حتی در بهترین وضعیت روحی، جسمی و جنسی ممکن هم دلش نمی‌خواست که صدای دوست‌پسر سه سال پیشش را بشنود. همان کرّه‌خری که درست روز تولدش به رابطه‌شان پایان داد. اما در این وضعیت شنیدن صدایش خودِ جهنم بود. 33ثـــــانیه طول کشید. و باز دنبال جوابی برای حل مسئله بود.
یک ساعت گذشت. شماره‌ی ناشناسی دیگر. جواب داد. و آنقدر ذوق‌زده شد که میز و صندلی را رها کرد. اتاق پشتیبانی. در را بست.
- "اوضاع خوبه؟"
+ "اوضاع اصلا خوب نیست علی. خیلی اعصابم خورده. (بغض)"
و این بهترین اتفاق ممکن بود. که صدای رفیقش آرامش کند. که طوری شکایت کند انگار بزرگترین مشکل دنیا را دارد و تند و تند صحبت کند. که پشت تلفن بغض کند. و با خنده بگوید که «الان دارم گریه می‌کنم!»
- "برو بشین ببین می‌تونی چیکارش کنی. حین کار هم هرچقدر دلت می‌خواد فحش بده اصلا!"
+ باشه، تو دلم فحش می‌دم!"
- "نه! بلند بلند!!"

13دقیقه و 11ثانیه‌ی بعد سبکبال و خندان از اتاق پشتیبانی خارج می‌شود. حتی ذره‌ای هم تلاش نمی‌کند که لبخندی که بر پهنای صورتش شناور است را جمع و جور کند! و به حرف‌های علیرضا فکر می‌کند «حواست بشه که اون دایره‌ی آدمای دور و برت نشه اندازه یه نقطه! آدمی با ارتباطات زنده‌ست...»


#سرباز