ساعت 1:20 صبح بالاخره قبول کردم که 8 صبح امتحان دارم و تازه شروع کردم به خوندن. تا 5 بیدار بودم و جالبه که برخلاف این چندسال گذشته اصلا خوابم نمیومد. آلارم گوشی رو تنظیم کردم و نیم ساعت بعدش خوابیدم.
بیدار که شدم ساعت 8:20 دقیقه بود. طوری سرم رو از بالش بلند کردم که انگار اصلا خواب نبودم. دیواره‌ی رحمم ریخته بود و درحال خونریزی. و بیشتر از روز قبل درد داشتم. قانون بدبیاری اینه که تنهایی پیش نمیاد! تامپون از دستم افتاد و مستقیم رفت توی چاه توالت! آماده شدم. یادم اومد که باید خودکار آبی بردارم و نمی‌دونستم خودکارم توی جامدادیه یا بین برگه‌های پروژه، آخه این روزا حسابی شلخته شدم. یه اندک صبحانه‌ای خوردم و رفتم دانشگاه. آخرین باری که بدون مسواک از خونه بیرون رفتم رو یادم نمیومد اما الان، آخرین بارم امروز صبح بود. هوا 6درجه سانتی‌گراد و همه جا رو مه گرفته بود. من سریع قدم برمیداشتم. رسیدم به ایستگاه تاکسی. حتی حوصله نداشتم توی راه درس بخونم. دیگه انگیزه‌ای نبود. کتاب 160 صفحه بود و من حتی نمی‌دونستم تا کجا درس داده. نه سوالات تستی رو داشتم، نه سوالات تشریحی رو. چندباری رفتم واسه این کلاس اما هربار دیدم کلاس خالیه. یه بار فقط 10 دقیقه سر کلاس نشستم. ساعت کلاس تغییر کرده بود و حتی آموزش هم در جریان نبود. من فقط کتاب رو خریده بودم. بعدشم دیگه رفتم سر کار و اصلا حال نداشتم واسه یه درس عمومی برم تا دانشگاه. آخرای راه یکم کتاب رو نگاه کردم. حدود 57 صفحه رو خونده بودم فقط، اونم روخونی. توی راه به طعم دهنم فکر می‌کردم که مزه‌ی مغز هل رو میده و مجبورم واسه تسکین درد بازم از این بی‌مزه‌ها بخورم.
رسیدم دانشگاه. کلاهم رو برداشتم و مقنعه‌م که از سرم انداخته بودمش روی شونه‌م رو سرم کردم. یادم اومد که کارت امتحانی ندارم. رفتم تا کافی‌نت بغل دانشگاه. فک می‌کنم یه 5تایی کافی‌نت باشه اطرافمون. برگشتم دانشگاه. نمی‌دونستم باید کجا برم. سر جلسه امتحان؟ اول رفتم دانشکده مامایی و پرستاری. بعد رفتم دانشکده علوم پایه. بعدش متوجه شدم که باید برم ستاد امتحانات، طبقه اول دانشکده مامایی و پرستاری. توی راه استاد مربوطه رو دیدم و بدون اینکه صداش رو دربیارم رفتم طبقه بالا. 2تا اتاق هم‌نام بودن. دم در ایستادم. با صدای رسا گفتم "ببخشید؟" کسی توجه نکرد. همه مشغول انجام کاراشون بودن. در زدم و رفتم تو. یه خانومی به نشونه‌ی اینکه کارِت رو بگو بهم نگاه کرد. شروع کردم به حرف زدن که گفت «نباید بیای داخل ها! برو اتاق روبه‌رو.» یکی که کنارش نشسته بود و از اون آدمای حال‌بهم‌زن بود و البته ظاهرش منو یاد زن‌های انقلابی زمان شاه مینداخت شروع کرد به زیر لب غر زدن که «حالا خواب مونده، اومده ...» ولی خب توی اون وضعیتم حرفاش به آپاندیسم هم نبود.
مث همیشه در زدم و رفتم تو. با مسئول مربوطه صحبت کردم که ساعت 8 امتحان داشتم و خواب موندم و خلاصه چه گِلی به سرم بگیرم؟ خیلی خونسرد گفت «هیچ اشکالی نداره، درست حذف میشه، میتونی ترم بعد برداری». انگار که من ترم اول باشم! بهش گفتم که ترم آخرم. گفت «خب پس این درس رو معرفی با استاد بردار» و در حین حرف زدن به زحمت سرش رو میاورد بالا که نگام کنه، مثل همونایی که توی اون اتاق بودن. استاد اومد داخل. با استاد صحبت کردم. فایده‌ای نداشت. یطوری میگفت خب خواب موندی، همه امتحانو دادن رفتن، نمیشه برگه بدیم بهت و یطوری منتظر جواب من بود که احساس می‌کردم انتظار داره التماس کنم بهش واسه یه درس عمومیِ پوچ که بابت کتابش 15 تومن ازمون گرفت. دیگه اصرار نکردم. حتی درسم رو اونقدر نخونده بودم که اگه برگه رو بهم بدن 10 بشم حتی! میخواستم شانسم رو امتحان کنم و بعدش حسرتش رو نخورم که کاش میرفتم تا دانشگاه اقلا.
رفتم دانشکده علوم انسانی؛ آموزش خودمون. صحبت کردم. اونجا تازه حس کردم چه گندی بالا آوردم. بغضم گرفته بود. مثل همیشه وسط صحبت کردن با دانشجو با همکاراشون صحبت میکردن، انگار که ما نیستیم اصلا! گفتش که برو پیش آقای فلانی. توی راه‌رو اشکام رو پاک کردم. اونجا هم صحبت کردم اما مَرده انگار که من بدهکارش باشم. و من هی دقت می‌کردم مردم ما چه مرگشونه که ارتباط چشمی رو بلد نیستن. فقط یه آقایی بود که رفتارش دلگرم کننده بود. دست از پا درازتر از اتاق اساتید اومدم بیرون. آره! یه درس عمومیِ مسخره موند رو دستم! باز اشکام رو پاک کردم که یه‌وقت کسی نبینه. از دانشکده اومدم بیرون. اونقدر دلم گریه می‌خواست که نتونم زورکی با هم‌کلاسیام، که ورودی بعدِ من بودن، سلام‌علیک کنم.
رفتم سمت زمین فوتبال. دور از همه. نشستم روی جدول. سرد بود، سردتر از خودِ هوا. حالا می‌تونستم راحت گریه کنم. حتی صدام رو کسی نمی‌شنید. گریه می‌کردم و به خیلی چیزا فکر می‌کردم. به اون اولِ اولش. که چرا خوابم سنگین شده. که حتی صدای آلارم رو نشنیدم. حتی یادم نیست بابا قبلِ رفتنش صدام کرده باشه. پیشِ خودم گفتم اینا همش بهونه‌ست! حالا این اتفاقای مزخرف افتاده و این مدلی هستی، حالا به هر دلیلی. باید زودتر درس می‌خوندی. گریه می‌کردم که چطوری به بابا بگم درسم تمام نمیشه این ترم و باز باید شهریه واریز کنم؟! چطوری بگم که تصویری که از من به عنوان یه دختر عاقل و مستقل ساخته رو خراب نکنم. سرم داشت درد می‌گرفت و از این فکر که حتی نمی‌تونم اونقدر که می‌خوام گریه کنم، بیشتر گریه‌م می‌گرفت. فقط خودم رو مقصر می‌دونستم و تقریبا حتی خودم رو سرزنش نمی‌کردم. من دیگه یقه‌ی خدا و پیغمبر و معصومین رو نمی‌گیرم که چرا همچین شد یا بذارمش به حساب حکمت و تقدیر و گشودنِ در دیگر از روی رحمت.
بالاخره تموم شد. جمع و جور کردم خودم رو.می‌دونستم که چشام قرمزه و قیافه‌م داد می‌زنه که گریه کردم. اما خب مهم نبود. سوار تاکسی شدم و برگشتم خونه. وقتی داشتم وسایلم رو مرتب می‌کردم دیدم که خودکارم رو نبرده بودم. و اصلا دوست ندارم به این فکر کنم که باید حقوقم رو دو دوستی بریزم توی حلق دانشگاهمون!