مو کوتاه هربار که در آغوش مردی بود عوضِ اینکه احساساتش قلقلک بروند خوابش می‌گرفت! البته نه که واقعا بخوابد، ولی آرام می‌شد. طوری آرام که هیچ‌وقت در زندگی آنقدر آرام نبوده. آنقدر آرام که می‌توانست تا پایان دنیا همان‌جا بماند و از نوازش شدن لذت ببرد. «بغل» را به «مُسکّن» تغییر نام داده بود. دوای دردش بود. مو کوتاه بیشتر اوقات وقتی از بیرون برمی‌گشت خانه و لباس‌هایش را درمی‌آورد، بدنش را پرت می‌کرد روی تخت و درحالی که چشم‌هایش بسته بود و بالش را در بغل داشت آرزو می‌کرد که بالشش تبدیل به مردی می‌شد که موهایش را آرام نوازش می‌کرد. حتی خیالش هم بهترین حس دنیا بود که چشمان مو کوتاه را خمار می‌کرد.


پ.ن: ...Evanescence - Hello is playing

پ.ن2: بخش «ریبلاگ»، در بالای وبلاگم، همچنان اپدیت می‌شود.