30 دی واسم فقط فاجعه‌ی پلاسکو نبود. آخرین روز امتحانم بود. دعوای فجیحی که با مامان داشتم. حرفایی که به‌هم زدیم. پیاده شدن من از ماشین. گریه کنار زمین فوتبال دانشگاه زیر بارون. موهای خیس و تاب خورده. شیشه‌های عینکی که خیس شده بود و باعث میشد تصاویر واضح نباشن. و در نهایت گریه‌ی من سر جلسه‌ی امتحان، که البته کسی نفهمید. توی اون 2هفته‌ای که امتحان داشتم تمام مدتی که برگه دستم بود تنها چیزی که میخواستم این بود که کل سوالا رو بخونم و اگه چیزی بلدم بنویسمش، بیان امضا بگیرن و برگه رو تحویل بدم. همش احساس می‌کردم دارم سقوط می‌کنم پایین. هر لحظه ممکن بود از صندلی بیفتم. حسابی گنگ بودم و گاهی دیگه من نبودم. بعد از آخرین امتحان قرار بود که فلش دوستم رو بهش بدم (سریال Friends رو می‌خواست). قرار بود نزدیک فلکه گاز که شدم بهش زنگ بزنم اما یادم رفت. کتابمو درب و داغون کرده بودم و دلم می‌خواست بمیرم. وقتی دیدمش فهمید یه مرگیم هست. من زدم زیر گریه. رفتیم خونه‌شون. نهار اونجا موندم. نمی‌تونید تصور کنید تا چه حد شبیه مُرده‌ها بودم. چشام! چشام دیگه هیچ رونقی نداشت. بعدشم رفتم سر کار. غروب یکی از بچه‌ها که تازه از ارمنستان برگشته زنگ زد و واسه دور همی. با همون لباسا، با همون قیافه و با همون حال رفتم. و خوشحالم که رفتم. با اینکه ساعت 6 صبح خوابیدیم و 10 هم بیدار شدیم اما وقتی بیدار شدم به طرز شگفت‌انگیزی بعد از 3 هفته بالاخره سردردم خوب شده بود. اون لحظه فهمیدم که ماها فقط خیال می‌کنیم که تنهایی راحت‌تریم.