من بعد از 4روز برگشتم که اینطور شروع کنم که از شب 4شنبه (13 بهمن) بارش برف شروع شد. ساعت 8:30 صبح روز 5شنبه که گوشیم رو از حالت پرواز درآوردم sms همکارم رسید که امروز آموشگاه تعطیله. اون اینترنت نداره و من توی کانال پست بذارم. از پشت پنجره بیرون رو نگاه کردم. همچنان برف میبارید و همه‌جا یه‌دست سفید بود. توی کانال اطلاع‌رسانی کردم و دیدم باتری گوشیم فقط 7درصد شارژ داره. توی اینستا و تلگرام پر بود از اینکه مردم یا برق ندارن یا اینترنت. خوشحال بودم از اینکه نمیرم سر کار و توی خونه به طراحی‌های آموزشگاه میرسم. وقتی بیدار شدم برق ما هم قطع شده بود. اینترنت ایرانسل هم به شدت دچار کندی سرعت شده بود. من 4شنبه بعد از باشگاه دوش گرفته بودم و بعدشم دیدم که بعله، پریود هم شدم. حالا توی این بی‌برقی که آب هم نبود باید راه‌به‌راه میرفتم توالت. دستمال مرطوبم هم تمام شده بود و اولین باری بود که توی روز برفی حوصله نداشتم برم بیرون.
یکم کتاب خوندم. همچنان خوابالود بودم. هی خوابم میبرد و بیدار میشدم. همچنان برق‌ها قطع بود. آخرین باری که بیدار شدم سردرد داشتم. گفتم یه بار دیگه هم بخوابم شاید سرم خوب شه. اما نشد. بالاخره ساعت 4 بعداز ظهر نهار خوردم. همچنان برق نداشتیم و به‌شدت حوصله‌م س رفته بود. رفتم سراغ باتری خراب لپ‌تاپم. تونستم حدود نیم ساعت از سریال Hannibal رو موقع غذا خوردن توی تاریکی ببینم و بعدشم لپ‌تاپ خاموش شد. توی اتاقم که همه‌س لایه‌های پرده رو باز کرده بودم تا سرما نفوذ نکنه تاریکی محض بود. هیچ صدایی هم نمیومد. یه ساعت بعد صدای چند نفر اومد. دیدم چند نفر روی پشت‌بوم‌ها دارن برف پارو میکنن. قشنگ حس کردم که توی روستا هستم. فقط صدای پاروی برف‌ها بود و مردهایی که صحبت می‌کردن و گاهی داد هم میزدن. دوباره برگشتم توی اتاق. بعد از اینکه بابا نمازش رو خوند گفتم که بریم شمع بخریم. توی تاریکی آماده شدم. فقط گوشی بابا بود که میشد از نور فلشش استفاده کرد. گوشی‌های ما که خاموش شده بود و داداشم هم سر ظهر یه سر اومد خونه. گفتم یکی از کلاهامو برداره که سرما نخوره و برگشت خونه‌ی مامان.
رفتیم بیرون. یاد انسان‌های غارنشین افتادم که مشعل به دست حرکت میکردن. با این تفاوت که ما و مردم با نور گوشی راه رو پیدا میکردیم و گاهی ماشین رد میشد و جاده روشن میشد. همچنان سردرد داشتم و نمیخواستم توی روز دوم سیکلم مُسکن بخورم. اکثر مغازه‌های نزدیک خونه بسته بود. برق نداشتن خب. از یکیشون که باز بود پرسیدم که شمع دارن یا نه. داشتن ولی تموم شده بود. به پیشنهاد من رفتیم سمت سه‌راه فلسطین. سر راه دیدیم که قنادی بازه. شمع خریدیم و بعدش رفتیم فروشگاه کاج. آب‌معدنی، دستمال مرطوب، آدامس و یکمی هم بیسکوییت و از این چیزا. برگشتیم خونه. داشتیم دنبال جای شمع میگشتیم که تازه فهمیدیم که ای بابا، شمع عید هم بود! کوچیک، اما از تاریکی بهتر بود. یه ساعتی شمع روشن بود. وسطای شام برق وصل شد. فشار برق خیلی ضعیف بود. محافظ برق روشن نمیشد. هنوز هم آب نداشتیم. نور خیلی ضعیف بود. گوشیمون رو زدیم به برق.
صبح جمعه که بیدار شدم بازم برق نداشتیم. بعد از 4 ساعت دوباره وصل شد. اما همچنان ولتاژش ضعیف بود. به شدت دلم میخواست که دوش بگیرم و همه لباس‌هام رو بندازم توی ماشین لباسشویی. هرچقدر هم زنگ میزدیم به اداره برق، مرتب اشغال بود.
غروب دلم رو زدم به دریا و با بچه‌ها رفتیم کافه. برفا سفت شده بود. دود سیگار خیلی روی مخم بود. اتاقی هم که ما نشسته بودیم بخاریش خاموش بود و از هواکش باد میومد. اما خب بهتر از خونه نشستن و حرص خوردن و نقد کردن بی‌کفایتی مسئولین بود.
وقتی برگشتم خونه دیدم که کوچه روشنه. لامپ دروازه روشنه. وقتی دیدم که چراغای راه‌پله روشن میشه فهمیدم که وضعیت برق برگشته به حالت عادی. 3طبقه رو دوییدم و وقتی رسیدم خونه تنها چیزی که میخواستم یه توالت رفتن بی دغدغه و بعدشم دوش گرفتن بود. شام خوردم و به این فکر میکردم که این برف فقط همون 4شنبه واسم خوب بود که پیاده از خرید برمیگشتم و مینشست روی لباسم و از ذوق کلی فیلم هم گرفتم.



پ.ن: متاسفم برای اونایی که عذرخواهی نکردن از مردم و اینقدر بی‌کفایت هستن و واسه 30 سانتی‌متر برف این همه سختی کشیدیم. خیلی‌ها برق و آب نداشتن، پکیج یه عده خاموش بود و یه عده هم گاز نداشتن حتی! یه عده هم توی همین شهر اصلا توی بحران نبودن. متاسفم برای مردمی که اعتراض نمیکنن و رفاه رو حق خودشون نمیدونن. متاسفم واسه اونایی که توی این شرایط بودن و جمعه هم میخوان برن راهپیمایی :)

پ.ن2: خرید هم داستانی بود. فک نمیکردم که این ترم (داشنگاه) بازم نیاز شه از بابا پول بگیرم اما خب وقتی 217 تومن بدم پای لوازم بهداشتی و یه قلم هم آرایشی معلومه که مجبورم به بابا بگم بازم یه ترم دیگه مونده!