جایی که من زندگی میکنم جایی ست که مردم به خود اجازه ی این را میدهند که در تمام مسایل شخصی انسان ها دخالت کنند. حریم شخصی وجود خارجی ندارد. اینجا همه خاکستری هستند. همه چیز باید خاکستری و معمولی پیش برود. اگر بخواهی رنگی باشی، در خوشبینانه ترین حالت ممکن زل میزنند و با تعجب نگاهت میکنند. اینجا از "فرهنگ" فقط میدان و خیابان هایش را داریم. اینجا هنوز به رضا شاه، کوروش و افتخارات خرسال ها پیش مینازند؛ آنقدر مینازند که مرز واقعیت و توهم از بین رفته و فقط کلمات و حکایاتی به جا مانده که مردم آن را تکرار میکنند. جایی که من زندگی میکنم یک کشور تک زبانه است که انگلیسی چون زبان اجنبی ست نیازی نیست زبان دوم باشد، اما عربی زبان کلام خداست. اینجا هنوز مدرسه ها، درب ورودی دانشگاه، آسانسور، صف بوفه و بعضی از کلاس ها تفکیک جنسیتی شده اند. اینجا مُرده پرست هستند؛ شاید وقت نکنند به جشن عروسی طرف بروند، اما حتما در مراسم ختمش حاضر خواهند شد؛ اینجا غمگین بودن و عزاداری برتر از شادی است. جایی که من زندگی میکنم با واژه ی "تفریح" بیگانه است. جوانان (در خوشبینانه ترین حالت ممکن) مواد مخدر و کتک کاری را به عنوان تفریح انتخاب میکنند به جای اینکه ورزش کنند. جایی که من زندگی میکنم هنوز خیلی عجیب است که در یک روز به ظاهر آفتابی اما درواقع سرد، کلاه سرت کنی. آنوقت هرکسی به خود اجازه ی متلک پراکنی میدهد. بله، اینجا ظاهربین هم هستند. اینجا.....

به جهان سوم خوش آمدید!!!


پ.ن: احتمالا موارد دیگری را به این متن اضافه خواهم کرد.

پ.ن2: ماجرای کلاه کاملا واقعیست.