مسیر اول را به دلخواه و مسیر دوم را به اجبار پیاده رفتم. عضله‌های پایم بابت تمرین دیروز گاه و بی‌گاه می‌سوخت. بالاخره خریدم تمام شد و جهت صرفه‌جویی مسیر سوم را هم پیاده رفتم. این روزها گوشی‌ام مدام از دستم می‌افتد زمین، حتی در پیاده‌رو.
رسیدم به ایستگاه تاکسی. بالاخره یک مادری پیدا شد که فرزندش را آدم حساب کند و حاضر شود کرایه‌ی 2 نفر را پرداخت کند و بچه را تمام مسیر روی پایش ننشاند _نه زانوی خودش ساییده می‌شود، نه باسن بچه_. در کمال شگفتی سرِ جایشان نشسته بودند و منم جای کافی برای راحت نشستن داشتم. وقتی دربِ تاکسی را بستم درد را در تمام عضلاتم حس کردم. کلیپسِ مسخره‌ی مو نمی‌گذاشت که لم بدهم و سرم را به پشت بچسبانم. شیشه‌ی ماشین تا نیمه پایین بود. لم دادم. مقنعه‌ام را کشیدم عقب. موهایم را باز کردم. و در راحت‌ترین حالت ممکن چشمانم را بستم. موهایم می‌رقصیدند و قطعن احساس خوشبختی می‌کردم.

قبل از اینکه پیاده شوم دوباره موهایم را با کلیپس کوچکم بستم. با اکراه دست بردم سمت مقنعه و با خودم گفتم "دوباره باید این گوه رو سرم کنم..."


پ.ن: پست قبلی؛ از جمله دلایلی که باعث می‌شود دوستش نداشته باشم