درست 13 اردیبهشت بود که با مدیرم، احتمالن برای آخرین بار، بحثم شد. آقای محترم انتظار دارند مشکلات سخت‌افزاری سیستم‌ها را هم من برطرف کنم!!! "خب کاری نداره که، راه‌اندازی شبکه رو یاد بگیرید. تعمیر کِیس‌های قدیمی رو یاد بگیرید. این مشکل چند ماه دیگه هم پیش میاد و ما نمی‌تونیم هر 4 پنج‌ماه یکی رو بیاریم و هزینه کنیم که سیستم‌ها رو تعمیر کنه." !!!!!! مرد حسابی مگه من مهندس کامپیوتر هستم؟! مگه بابت این کارها دستمزدی دریافت خواهم کرد؟! خوب است که خودت هم می‌دانی چه سیستم‌های قراضه‌ای را تحویل کادر داده‌ای! طوری می‌گویی "شما مسئول بخش کامپیوتر هستید، شما باید رفعش کنید" انگار روز مصاحبه گفته بودی چه چیزهایی میخواهی، کار با چه نرم‌افزارهایی را می‌خواهی!!! ماهی یک بار سر و کله‌ات پیدا می‌شود و می‌نالی که چرا تعداد اعضای کانال کم شده؟! اصلن مگه آموزشگاه کوفتی‌ات چند دانش‌آموز دارد؟! من با جمله‌ی "آقای ر، فکر می‌کنم بهتره که دنبال یه جایگزین برا من باشین" بحث را تمام می‌کنم. او اما گاردش را باز می‌کند و با لحنی صمیمی می‌گوید که "چشم، در اسرع وقت انجام وظیفه می‌کنم". ضربان قلبم بالاست. لبخندم خشک شده. از عالم و آدم طلبکارم. مهندس لعنتی را درست نیم ساعت بعد می‌فرستد تا به کامپیوترها و لپ‌تاپ‌ها سر و سامان دهد.
یک ساعت بعدش، سر و کله‌ی همکارم پیدا می‌شود که برای بار سوم درخواست می‌کند تا طرح گوهی پایان‌دوره عوض شود. من پتانسیل جویدن رگ گردن ملت را داشتم. می‌گویم که "چرا اول به تصمیم نهایی نمی‌رسید و بعد طرحی رو سفارش نمی‌دین؟ اگه قرار بود برای هر بار پول پرداخت کنین بازم این کار رو می‌کردین؟" و در جواب می‌فهمم که مدیر محترم به بقیه گفته که "میشه ازش به عنوان طراح هم استفاده کرد"! بله! من پتانسیل طراح شدن را دارم و او دستمزدی بابت این کار به من نمی‌دهد! همین‌قدر زرنگ(!)، همین‌قدر سودجو، همین‌قدر عوضی، همین‌قدر علاقه‌مند به بودن عکس آقا روی میز کار.

درست 14 اردیبهشت بود که عضله‌های ران پای راستم تمام مدت می‌پرید و درد داشت.


امروز که روی بنرها برچسب می‌زدم دلم گرفت. باید همه‌ی طرح‌هایم را بگذارم و بروم. حالا حس و حال نقاش‌هایی که بوم‌هایشان را نمی‌فروشند و جمله‌ی "اونا مث بچه‌هامن" را درک می‌کنم.


پ.ن: دومین مطلب امروز. پست قبلی؛ گاهی عاقل، گاهی ناقص