شب بود. من و هم‌کلاسی‌های دوران راهنمایی دور هم جمع بودیم. به گمانم آتش روشن کرده بودیم. احتمالن ماه هم در آسمان بود. پشت بام مسطح یک ساختمان خیلی بلند بودیم که به سبک ساختمان شهرهای نواحی خشک ایران ساخته شده بود و مثل شهرهای شمال بامش شیروانی نبود. همه فهمیده بودیم که دنیا دارد به آخر می‌رسد. انگار زمین خوابش می‌آمد. نه! شاید هم تلاش می‌کرد تا همچون یک جوجه تخمش را بکشند و بیرون بیاید. دست‌های زمین را می‌دیدم که هی تلاش میکرد تا بدنش را کش بدهد. ما روی زمین بودیم اما انگار زمین دیگری را هم در آسمان می‌دیدم. فهمیدیم که وقتش رسیده. لبه‌ی بام ایستادیم. دست‌های هم را گرفتیم. من در چپ‌ترین نقطه ایستادم. پریدیم. پریدیم ولی جاذبه‌ی زمین را حس نمی‌کردیم. پریدیم ولی تنها بعد از یک ثانیه بدنمان از انگشت‌های پا شروع کرد به پودر شدن، بدون هیچ دردی. پیشروی کرد تا رسید به سرمان. از بین رفتیم. همه جا تاریک شد. سیاهی مطلق. نیستی.
بیدار شدم. به این فکر می‌کردم که چه مرگ آرام و بی‌دردی بود. همانی که همیشه می‌خواستم.


پ.ن: دومین مطلب امروز. پست قبلی؛ تکه‌ای از قلب من همیشه خالی خواهد ماند