امتحانات تمام شد. حالا باید منتظر نمرات باشم. فقط استاد درس عمومی بود که موقع امتحان کمی راهنمایی‌ام کرد. بقیه اساتید انگار با "معرفی به استاد" آشنایی کافی نداشتند!! دانشگاه هم که قربانش بروم بیش از 2 ماه وقت احتیاج داشت تا با درخواست هشت واحد برای معرفی به استاد بنده موافقت کند. بماند که استاد یادش رفت تا سوال طرح کند. بماند که زنگ زدم و گفت که دیر زنگ زدی(!!). بماند که امتحان را یک روز به تاخیر انداخت و من 2 امتحان تخصصی را در یک روز داشتم. بماند که بابت شب‌های قدر دانشگاه یک ساعت و نیم دیرترباز می‌شد و من یک ساعت و نیم پشت در ماندم و باران بود و جایی هم برای نشستن نبود، و حتی اساتید هم اطلاع نداشتند و من ساعت 8 امتحان داشتم. و بماند که استادِ گیج گفت ساعت 8 بیا اما خودش ساعت 11 آمد _ساعت 10 و نیم امتحان دیگری هم داشتم_. اما بالاخره تمام شد. قرار است که به قول او از تحصیل فارغ شوم :') و چه کسی می‌داند که چقدر دلم هوایش را کرده و چه کسی می‌داند که تلاش می‌کنم تا فراموشش کنم. روزها با خودم جنگیدم که این جمله را تایپ نکنم اما جایت در Instagram خالی‌ست لعنتی. البته هدفم از نوشتن این پست این بود که بگویم حالا که امتحانات تمام شده باید بروم دنبال آرزوهایم و آدمیزاد بدون انجام کارهای مورد علاقه‌اش چیست به جز یک افسرده‌ی غرغرو؟ تایپ می‌کنم و سولوی Wolf Hoffmann قلبم را سوراخ می‌کند.


پ.ن: ...Wolft Hoffmann / Adagio is playing