این روزا حساس‌تر از همیشه‌م، شکننده‌تر از قبل. اونقدری آدم حذف کردم از زندگیم که دیگه حتی یادم رفته کیا وجود داشتن قبلن! نکته‌بین‌تر از قبل؛ اونقدری که هر روز بیشتر از قبل آدما رو میشناسم و بیشتر از قبل دلم می‌خواد ازشون دوری کنم. دوری! چرا یکی باید از دیگران دوری کنه؟! چی میشه که آدم یه روزی از هم‌نوع خودش فراری میشه؟! چی باید به روز یه آدم اومده باشه که ارتباط با دیگران تبدیل شه به یه دغدغه و روزی چندبار از خودم بپرسم واقعن من چمه؟! چرا نمی‌تونم مث بقیه آدما راحت دوست پیدا کنم و راحت حرف بزنم؟! چی میشه که آدم اونقدری پایبند اصول‌های زندگیش میشه که از هرچی دود و سیگار و سیگاریه فراری میشه! چه اتفاقی میفته که آدما انگیزه‌شونو از دست میدن و از آرزوهاشون هم میگذرن؟! یه مطلبی رو سه فروردین 95 پیش‌نویس کردم و هنوزم تصمیم نگرفتم که کامل و ارسالش کنم!! من حتی یادم رفته توی رابطه بودن چه حسی داره و وقتی یه عده رو می‌بینم از خودم می‌پرسم 2تا آدم چطوری می‌تونن اینقدر با هم کنار بیان و تازه خوشحال هم باشن!!؟ چه بلایی باید سر آدم اومده باشه که بابت حماقت دیگران حرص بخوره، واسه طبیعت حرص بخوره؛ واسه اینکه انسان‌ها آشغال‌هاشونو جمع نمی‌کنن و وسط قلب طبیعت سیگار و قلیون می‌کشن. میل زیادی دارم که بخش بزرگی از همه‌ی اینا رو بندازم تقصیر والدین و به خصوص مادری که همیشه کابوس زندگیم بود. به گمونم حقش رو دارم.