هیچ‌وقت به ریاضی علاقه نداشتم. شاید مشکل زندگی ما همین ارقام باشند که زندانی‌شان شدیم و از پشت میله‌ها با حسرت به دنیا نگاه می‌کنیم. حقوق زیاد، خانه‌های زیاد و بزرگ، ماشین‌های گران‌قیمت، گوشی گران‌قیمت و هر چیزی که گران باشد، موی بلند، قد بلند، سینه‌ی بزرگ، باسن بزرگ، آلت‌تناسلی بزرگ، لب‌ها و گونه‌های برجسته، ناخن‌های بلند، ساختمان‌های بلند و خلاصه خیال می‌کنیم هرچه بیشتر، بهتر!! ولی هیچکس طبیعت پاک‌تر نمی‌خواهد! من در جامعه‌ای بزرگ شدم که بابت نداشتن چربی‌های اضافه مسخره‌ام کردند! با به قول خودشان #شوخی‌ها (که البته طعنه بود، نه شوخی) باعث شدند که بخشی از امنیت روانی‌ام را از دست بدهم و آنقدر نسبت به بدنم حساس باشم که سال‌های زیادی خودم و بدنم را دوست نداشته باشم _و قطعن دلم را شکستند و باعث شدند که خجالت بکشم و سرخورده باشم_ یک روز بدنسازی ثبت‌نام کردم و حتی تا مدت‌ها داخل باشگاه هم دست از سرم برنداشتند. من ادامه دادم. زمان زیادی طول کشید تا به نصف چیزی که خواستم رسیدم. اما آن موجودات نفرت‌انگیز هیچ‌وقت به موفقیت‌هایم اشاره نکردند. بانوان محترمی را می‌بینم که به دنبال خرید گن و شکم‌بند و پهلوبند هستند تا همان چربی‌هایی را که من هیچ‌وقت نداشتم را بپوشانند و بهتر به نظر برسند اما هیچ‌وقت دهن‌گشادی نکردم و چیزی را به رویشان نیاوردم. کاش از همان کودکی به همه یاد می‌دادند که بی‌موقع دهان باز نکنیم. کاش به ما یاد می‌دادند که اگر سرمان در زندگی خودمان باشد زندگی بهتری خواهیم داشت و زمین جای بهتری خواهد بود.



پ.ن: این روزها وقتی کسی از من تعریف می‌کند با خودم فکر می‌کنم که باید بیشتر خوشحال شوم بابت این واژه‌های رنگی و دوست‌داشتنی. چرا اینقدر کم خوشحال می‌شوم؟!