یه پسربچه‌ی کوچولو داشت مث خیلی از بچه‌های کوچیک دیگه جلوتر از والدینش با ذوق راه میرفت و مث خیلی از بچه‌های کوچیک دیگه خورد زمین. باباش برا اینکه گریه نکنه واسش دست زد و بعد رفت کمکش تا بلندش کنه. منم یادمه که بچه بودم و خوردم زمین، جوری که از سرم خون میچکید و بخیه خورد و اون قسمت هیچ‌وقت موهاش رشد نکرد. ولی بابام زد زیر گوشم.