آدم می‍تونه تا پایان دنیا غر بزنه و از دنیا و همه‌چیز شکایت کنه، حتی توی وبلاگشم پست کنه. در لحظه سبک میشی ولی در طولانی مدت دیگه خودتم خسته میشی؛ که ای بابا! چقدر بگم! چند سال بگم؟! خودمم کلافه شدم حتی! آره این و این و این و این مشکلاتمن. ولی راه حل چیه؟! بگردم راه حل رو پیدا کنم که از این باتلاق رهایی پیدا کنم. چقدر دلم یه رواشناس خوب می‌خواد.

ویلا که نداریم، ولی کاش یه انباری چیزی داشتیم یه جای دیگه که گهگاهی برم اونجا و اعصابم آروم شه. گاهی دلم نمی‌خواد هیچ‌یک از اعضای خونواده رو ببینم. این روزا داداشم بیشتر از همه آزارم میده با کاراش. خونه پدر پدریم هست ولی خب توی یه نیمه‌ش خانواده زندگی میکنه و نمیشه استراحت روحی داشت. به خصوص که عالم و آدم میشناسن ما رو توی اون روستا.

این چند روز چقدر دلم یه بغل گرم و صمیمی می‌خواد. به گمونم آماده‌م که یکی رو وارد زندگیم کنم. دلم مهمونی می‌خواد، جشن می‌خواد. برم برقصم. بالاپایین بپرم. با پسر/هایی که ازشون خوشم اومده صحبت کنم و لاس بزنیم با هم (بذارید تصور کنم که عشوه و دلبری بلدم). دلم لباس زنونه می‌خواد با کفش پاشنه‌کوتاه. دغدغه‌ی موهامو چطوری بذارم؟ وای کرم‌پودر ندارم!؟ موهای بدنم یجوری کوتاهه که نمیشه اپیلاسیون کرد، چیکارش کنم!؟ دلم می‌خواد تا نصفه شب موزیک بذاریم و وقتی داریم میریم خونه اونقدر خسته باشیم که میله‌های راه‌پله رو نگه داریم. کاش میشد.



پ.ن: ...Queen - Another Bites of Dust is playing