یه روزی بهم گفتن باید احساساتت رو بروز بدی و حرف بزنی. من هی مصمم‌تر شدم (متاسفانه توی بروز خشم و تنفر خیلی موفق‌تر بودم) و هی دورم خلوت‌تر شد، یعنی خودم خواستم که علف‌های هرز رو هرس کنم. تا جایی که دیگه آدمای انگشت‌شماری موندن با یه عالمه حرفایی که به آدمای نادرست گفتم. امروز خودم رو توی آینه نگاه کردم و دیدم اوه بازم کلی جوش عصبی بابت دعواهام با داداش، و اوه پریودی که حتمن بابت بهم ریختن هورمونام به تاخیر افتاده و اوه دیروز به داداشم گفتم میز اتو رو بیار و کمد رو همونطور بهم‌ریخته رها کرد. دیگه وقتشه دهنم رو ببندم و با بروز احساسات منفی رشته‌های عصبیم رو به کام مرگ نفرستم و به استقبال پیری زودرس نرَم. نه اینکه خودخوری کنما. بزنم به بیخیالی. مثلن همین میز 2 ماهه که پر از خاکه و دیگه مهم نیست.