توی خودم می‌روم و خودم را درون چهاردیواری اتاقم حبس می‌کنم و باشگاه نمی‌روم ویک‌جا کز می‌کنم و زانوهایم درد می‌گیرند. گاهی حتی با عینک هم تار می‌بینم. تازگی رفتم دکتر. نمره چشمم تغییر نکرده. لاک نمی‌زنم و لاک پاهایم که ناخنم رشد کرده و نصفه مانده را پاک نمی‌کنم. وقتی پسری دعوتم می‌کند به کافه همان لباس‌های لش‌طور موقع دوچرخه‌سواری را می‌پوشم و مهم نیست که انگشترهایم را هم یادم رفته. سوراخ‌های گوشم خالی می‌ماند و صرفن برای خالی نبودن عریضه یک جفت گوشواره‌ی درشت جمجمه‌ای را گوشم می‌کنم و ناخن‌هایم را هم که از ته گرفته‌ام؟ ایرادی ندارد. دیر می‌خوابم و دیر بیدار می‌شوم و تمام روز غم دو عالم را دارم و خسته و کسل و خواب‌آلودم. انگاری که قصد کرده باشم جانم را با اینترنت بگیرم؛ خودم را بسته‌ام به گوشی و لپ‌تاپ. راستی گفتم لپ‌تاپ. هنوز نبردمش تعمیرگاه. هی امروز، فردا. این اخلاق مزخرف را به وضوح از پدرم به ارث برده‌ام. از لیست بلندبالای کارهای انجام نشده‌ هم چیزی نگویم بهتر است. خانه را کثافت گرفته و کسی پشیزی اهمیت نمی‌دهد. برادرم تمام روز روی مبل سه نفره ولو شده؛ یا انلاین بازی می‌کند یا درون گروه‌های تلگرم چت می‌کند. پدر تا دیروقت سرکار است. نامادری‌ام هم بودنش یک درد است، نبودنش دردی دیگر. غذاهای بی‌نهایت بی‌مزه و تکراری که صرفن از روی اجبار پخته شده‌اند _که خب حق دارد. وظیفه‌اش که نیست_ یک زندگی کاملن راکد و خاکستری‌رنگ. نه مهمان می‌آید، نه ما مهمانی می‌رویم. نه جشن تولد، نه جشن عروسی، نه حتی یک دور همی ساده، نه کوفت. ماشین را هم که قربانش بروم همان چند سال پیش تحویل نگرفته گذاشتند برای فروش؛ نه گردش آخر هفته، نه دور دور، نه زهر مار. آدم‌های مزخرف دورم و این زندگی که لجن فرایش گرفته و اگر همین الان با تیر خلاصم کنند قطعن چیزی را از دست نداده‌ام.
امشب صحبت از مسافرت شد. پدر از یکی دو هفته قبل بحثش را پیش کشیده. اسم شیراز را هم آورد که من راغب شوم. آخ که چقدر در 19 سالگی دلم شیراز را می‌خواست. هی نشد، هی به اجبار مرا بردند مشهد. گفتم 19 سالگی. آخ که با تمام وجود دلم گیتار می‌خواست و نشد. مثل همان لباس توسی و صورتی که در 13 سالگی خواستم و نشد. در زندگی‌ام هی با تمام وجود خواستم و نشد. هربار به یک بهانه. حالا من مانده‌ام با یک دنیا خواسته‌های سرکوب شده. یک دنیا چیزهایی که خواستم اما یا پولش را نداشتند، یا اسلام اجازه نمی‌داد، یا "خاک به سرم، مردم چی می‌گن؟؟!" که آلت خر دهن همه‌ی مردمی که زندگی امثال من را به گوه کشیدند. و حالا انتظار دارند در 25 سالگی با آن‌ها مسافرت هم کنی. آدم‌هایی که حتی در خانه به زور با آن‌ها صحبت می‌کنم. زن و شوهری که محل خوابشان جداست. زن و شوهری که هیچ‌وقت همدیگر را به اسم صدا نزدند و هر ابلهی می‌تواند بفهمد هیچ علاقه‌ای به هم ندارند. پس برادرم چه؟ شوخیتان گرفته؟ خیال می‌کنید سفر با یک پسر نوجوان 17 ساله جذاب خواهد بود؟؟ نخیر زمینی‌های عزیز! بروی چپ، چپ نگاهت می‌کند. بیایی راست، چپ نگاهت می‌کند. با پسر غریبه حرف بزنی، چپ نگاهت می‌کند. شالت را برداری، چپ نگاهت می‌کند. نگاه‌های مذهبی-خرافاتی-ایرانی‌طوری که حالم را بهم می‌زند و روی کهکشان راه شیری بالا می‌آورم. حتی خودش هم خبر ندارد اگر در 17 سالگی شب را در شهری دیگر کنار دریا با دوستانش آبجو می‌خورد و شب را به صبح می‌رساند بابت همه‌ی حقارت‌ها و رنج‌ها و اشک‌هایی‌ست که خواهر بزرگترش پشت سر گذاشته وگرنه پدر مثل سابق ساعت 9:30 زنگ می‌زد که "کجایی؟ مگه ساعت نداری؟" و کنار دوستان بودنش را تبدیل به زهرمار می‌کرد. حتی خودش یادش نیست که وقتی ساعت 12 شب برمی‌گشتم خانه خیال می‌کرد حق اعتراض به من، به خواهری که 8 سال و نیم بزرگتر از خودش هست، را دارد و به طرز تهوع‌آوری مثل اکثر مردهای ایرانی یادآوری می‌کرد که زودتر برگردم خانه. اما حالا خودش با هزار دروغ، که البته مجبور است و می‌دانم، تا 2 شب همراه دوستانش خوش ‌می‌گذراند و من هم چون خواهر منطقی و فهمیده‌ای هستم دهان باز نمی‌کنم که "خر خودتی بچه! من که می‌دونم خونه مامان شام نمی‌خوری هی خالی می‌بندی!". با این حجم از بذر نفرتی که در من کاشتند و با همه‌ی بابایی بودنم به پدر گفتم که مسافرت خانوادگی را دوست ندارم. دلیلش را پرسید. می‌دانم که ناراحت شد. صدایش بی‌رمق شده بود. سر فرصت باید دوباره با هم صحبت کنیم. حرف‌های زیادی دارم برای گفتن.